گويا گذشته ها
هرگز نمي گذرد
همواره با من اند
اين تازه لحظه ها
تکرار هاي غريبانه ي من اند
گويي گذشته ها
هر لحظه تازه مي شوند و هرگز عبور ، نه !
وقتي که خاطرات تو از خاطرم ،
ميل سفر نديد
...
افسون چشم تو
سجاده ي مرا به آشوب مي کشيد
آشوب چشم تو
تکرار مي شود
در روزگار من
آری ... گذشته ها
قصد گذر ز خاطرِ خستم نمي کنند !
در انتظارهای مکرر شکسته ام
از انتظار هیچی احساس مرده ات ،
می میرد اشتیاق نفس ،
می میرد آروز
با آروزی رقص لبم بر وجود تو
احساس خستگی ز تنم پر نمی زند
آزرده می شوم از شوق این هوس !
حسی برای فراموش کردنت ،
یاری نمی کند
حال و هوای ابری دل ، دل نمی برد
از نامه های بی جواب نوشتن
از بغض ساکتِ سنگینِ سرِ بهِ زیر
...
با این که قصه های من و غصه های تو
پایان خوش ندید
هر روز من به "خواهش تکرار" می شود!
ديگر براي ادامه خيلي دير است...
« علي كوچيكه »
پ.ن:
يك روزي عاشق اين وبلاگ بودم.عاشق گذشته ها...
پسورد اينجا رو گم كردم...
به مدد يار يافتم...
اما تلاش براي زنده كردن گذشته فقط دست و پا زدن در باتلاق است...
ديگر جوان نخواهم شد!
حالا آمدم تا بگويم:
گذشته اينجا تلاقي توست با آينده.تو را مي برم.روحم شكسته!تو در من مردي!با همه ي آدم هايت،با تمام يادگارهايت جز زخم روح چيزي نشدي! مرا ببخش اما اينجا بايد بسته بماند!...
پ.ن:
براي تو علي كوچيكه ي من
كه هميشه بريدن از سويت و از درگاهت نتوانستم!كاش مي شد برات بگم چقدر روزهام تهي شده از خيلي چيزا.و كاش مي شد بهت بگم چقدر عزيزي و چقدر...هميشه در قلبم خواهي ماند.براي بي معرفتي ها و نيمه راهي ها منو ببخش همسفر.بدرود يا تا جهنم و يا تا بهشت!
هق هق همون كوچولوي گذشته هاست!
گفته بودم كه من رو بشكن! شكستي اي يار...
كسي كه اينك به زانو افتاده همان است كه بايد مي شد...
من را از زمين ببر...
باور كن از بوي خاك حالم بهم مي خورد...
باور كن كه اين درد قلب من،كه اين نفس تنگي،كه اين دست دردها و معده دردها ديگر دردم دوا نمي كنند...
نه! ديگر براي تعالي من درد داشتن ثمري ندارد...
هق هق همون دختر پير قرنهاست...
فهميدم آسمان من...
من را كشت قبل از آنكه بميراند!...
فقط به خواست او ادامه مي دهم و بس!
بيش از هميشه پرم از اشك و گريه ها...
كه ديگر مست نيست!
مست؟! آه...
خيس از تلاقي گذشته و آينده ام!
حالت تهوع هنوز هست.كاش تو هم بودي...
كاش خيلي چيزها بود...
اما آوا كه گفت! براي مرگ خيلي چيزها بايد آماده بود...
آغوش امن من،خاليست!
تنهايي ام عجيب حجيم است!
خداوندا قسم به جبروتت و قسم به شوقت،قسم به عشقت،قسم يه دانايي ات،قسم به ياري ات مرا هرگز ديگر به زمين باز نگردان...
واي بر من،گر تو آن گم كرده ام باشي...
بايست!ديگر بس است...
ذهنم خسته است و قلب من براستي وصله ي ناجوريست به زمين!آيا براستي ما كه تبعيدي هستيم به اين جهنم و من كه رانده شده ام از بهشت و مانده ام از زمين بايد سوداي دل را كجا برم؟
فرشته مي گفت كه باز در لابه لاي حاشيه هاي زندگي گم شده ام و عشق خدا كه بايد راه گشا باشد را باز به باد سپرده ام.نه!نه!آسمان بار امانت نتوانست...راستي اين من ديوانه سؤال برانگيز است.كه اين ديوانگي اش از چيست؟از عشق به معبود است كه دل بايد خار بيابان تحمل كند و ... يا كه از نفهمي ست؟از ناداني اين من بود؟؟شايد نادان كه بودم گمان مي كردم ناداني ست!راستي آدم من به تو بدهكارم.آخر تو را به جرم ديوانگي توبيخ كردم و مادرم را شايد هم!اما امروز و اكنون به تو افتخار مي كنم پدر كه عاشق بودي و اين فخر من است...
تعهد مي دهم به گذشته برنگردم تا پايان شايد و اگر مجالي بود حتما باز خواهم گشت...
هوا از عشق لبريز است و من شايد تغذيه شده ام كه ديوار سكوتم ترك خورده انگار كه ديوار سدي ترك بخورد راستي ديدي؟كوچكترين درزي ديوار را به نابودي كشانده و آب سرازير مي شه و من هم شكسته ام.آخه هوا از عشق لبريز است و اگر اغراق نباشد اين عشق را پدر به من داد وقتي در سرماي شب به تميز كردن حياط براي همسايه ها و راحتي شان پرداخت.با خودم فكر مي كنم چقدر خودخواهم و پدر چقدر بوي عشق مي دهد.آره مي تونم حس كنم و صداشو لابه لاي شعر سياوش بشنوم و التهابش رو داشته باشم.اگر كمي ترسو نبودم براي بهم زدن خلوت پدر(كه عجيب مقدس است)الان در كنارش كار مي كردم و با خود زمزمه مي كردم:
بني آدم اعضاي يكديگرند كه در آفرينش ز يك گوهرند
آنقدر داغم كه ديگر يادم نمي آيد كه دفتر را باز كردم كه چه بگويم...شايد از كابوس هاي شبانه خواستم بگويم و از نيروي كَل و از نگاه دكتر سرابي كه راستي سراب بود و يا شايد از فرسنگ ها فاصله ام...
آره فرسنگ ها فاصله...چقدر سخته كه دلتنگ آسمان باشي و در زمين قدم بگذاري.شايد وقتي در ادبيات دبيرستان خواندم كه شيخ ابوالخير به شاگردش گفته بود:بزرگ آن مردي كه در ميان مردم زندگي كند و داد و ستد نمايد نه آنكه كاراي خارق العاده انجام دهد من چقدر ساده گذشته بودم!راستي دنيا زندان مومن است و شايد باز هم به قول پيامبر اكرم:همه به جهنم مي آيند!
و به قول خدا گفت كه بعضي بنده ها مدتي در جهنم مي مانند و بعد وارد بهشت مي شوند...
مي داني كه چه مي گويم؟همان قصه ي بالاست ديگر!آخر بايد بهشتي باشي تازه آن هم باز براي نجات اعضاي ديگرمي آيي به جهنم!خب حداقل اون موقع درد دوري كه نداري،مي آيي و مثل فرشته ها دست ديگري را مي گيري و مي بري آسمان.مثل شمس كه آمد مولانا را برد و من چقدر حسرت مي خورم به مولانا...
چه حرفها!داشتم مي گفتم كه فاصله مي گيرم و قلبم تير مي كشد و من مي دنم كه 81 سال ديگر هنوز مي تپد و باز هر چه آگاهي(آگاهي؟توهم؟وحي؟توجه؟راست گفتي آسمان كه واژه آدم را محدود مي كند شايد علي هم به اين دليل هميشه برايم سكوت مي گفت)در سرم گيج مي شود و من كه حسابي قرص خورده ام سرگيجه نمي گيرم ولي فاصله ها آنقدر ملموسند كه حتي مي بينم كه روحم از جسمم جداست.بذار حرفهايي رو بنويسم كه به آسمان گفتم:
به خودم گير دارم.نمي دونم كيم.من فقط حرفم،توهمم،خيالم،شبحم،هزارتا آدمم.من مغزم پره،خاليه.انگار فرسنگ ها فاصله دارم با همه.دورم.حتي از تو،دور كه مي شم آروم مي گيرم.تنهام اما دلم تنگ مي شه.يه چيزي هست كه داغونم مي كنه،بعد نمي دونم چيه.يا من چقدر مي تونم زندگي كنم؟قلبم سنگينه،سرم هم!روحم هم!باز خدا از يادم رفته.اينقدر قاطي كتابها و اتفاقات عجيب شدم كه يادم رفت لااله الا الله!من كيم؟همه چيز مي چرخه.من اين همه نيستم.زندگيم مونده،پطرس نيستم.حالا خودم دارم توي زمين فرو مي رم..وصله ي ناجورم به زمين!آواره،خسته از جهنم و رانده از بهشت.داغ از آتش اما نه خاكستر مي شم كه فنا في الله!نه خودمم!فقط هستم و داغ!معده ام درد مي كنه...
راستي عجب بشارتي شدي آسمان.مي دوني آليسا راست گفت كه در خدا در تنگي ست و دو نفر باهم نمي تونن شونه به شونه از توش رد بشن حالا بايد نوبت به نوبت از درش رد بشيم.آندره ژيد گاهي هرفهايي مي زند كه آدم مي ماند چگونه قضاوتش كند.يك هرزه و يا يك آدم روحاني؟شايد هم خدا از دهن هرزه هايي حرف بزند گاهي!مثل من كه گاهي از دهانم برايت و شايد براي ديگري ها حرف مي زند.البته شغل قديمي بود.از قضاوت دست كشيده ام و فارق از درستي و نادرستي مي گذارم زندگي از درون و بيرون كه همان انعكاس درون است جريان يابد.راستي امروز به روشنك گفتم چشمانش انعكاس دنياست!چه حرف قشنگي زدم بهش.احساس عشق دارم نسبت به چشمانش و قيافه اش و هيكل ريز نقشش و خاطره هايي كه باز هم پر است از سادگي.مي بيني چقدر پرم؟گفتم كه سد شكست و دعا كن كه اين من هم بشكند كه فنا شوم في الله!نه نه! في العشق!چه فرقي دارن؟عشق زير مجموعه ي خداست ديگر!بيچاره استاد مباني رياضي مي گفت كه دنيا و زندگي همه رياضي است ها!ببين خدا هم رياضي است و مي شود برايش مجموعه و زير مجموعه تعريف كرد!گفته بودم كه برنمي گردم به عقب اما خنده دار است.واي بر من...
بايست!ديگر بس است...
اون روز مثل روزاي ديگه نبود چون من عاشق دنيا بودم.به همه عشق مي ورزيدم مخصوصا به اون كلاغ روي درخت كه برگ هاش زردو نارنجي بود و خوشگلي كلاغ رو صد برابر كرده بود و هي براي دل وامونده ي من قار قار مي كرد و من هي ذوق مي كردم و پام رو مي ذاشتم روي برگ درخت ها كه خشك شده بود.كلاس دير شده بود اما من خونسرد عجله نداشتم.دم تابلوي خواجه نصير ايستادم تا مهناز هم بياد.يك پيرمرد رد مي شد و لبخند مي زد به صورتم(نگو چند ثانيه بود!چون انگار دنيا ايستاده بود و قرن ها طول كشيد تا رد شد)نگاهش نفسم رو به شماره انداخت.اول فكر كردم نگاه هوس بازيه اما بعد آروم شدم.خيلي آشنا بود.همون نگاه پر از عشق و تمسخر و غرور و هوس و...همه چيز درونش بود.منم لبخند زدم و سلام كردم.ايستاد.گفت سلام.دكتر سرابي! هستم.بيا شكلات بخور.منم لبخندزنان يك شكلات برداشتم و تشكر كردم و رفت!به همين راحتي.حتي ياد نگاهش منو ملتهب مي كنه...
با خودم پرسيدم كه چرا نگاهش اينقدر آشنا بود؟يه هفته يا بيشتر گذشت تا خواب ديدم.پيرمردي رو با همون نگاه با دو تا كليد و درسي از طي الارض بودن و شدن!من از عشق و وفاداريم به نويد گفتم و الان مي فهمم كه كليدي كه انتخاب كردم عشق نويد و فارق بودن از خيانت به وي بود.من طي الارضي رو نخواستم.گفت كافيست كه بخواي و اونجا باشي...
بايد اين پست رو بذارم توي وبلاگم با اينكه اينها خاطرات خصوصي است اما آن كس كه بايد بخواهند مي خواند ديگر حالا هرچند طولاني...
انگار ديگر آخراي حرف هست.جمله اي كه خودم به آسمان گفتم توي سرم وول مي خوره اونم اينه كه:
زندگي پر از معجزه و نشانه است.فقط كافيه چشمامونو باز كنيم تا نشانه ها رو ببينيم...
هر چه بيشتر عشق مي ورزم،بيشتر پر مي شم از عشق.عشق به ايزد،واي واي واي تازه مي فهمم كه اين بيت چه معني عميقي داره:
عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست...
مرحبا،احسنت، به قول آسمان به به!التهاب دارم،مستم...دلم گريه مي خواد،خوب مي دوني كدوم گريه رو مي گم....همون گريه هاي شبانه ي مستي،همون گريه هاي دوري و زاري...
همش چهره ي نويد مي ياد توي سرم و جلوي چشمام كه داشت براي مرگ من گريه مي كرد.چقدر خالص گريه مي كرد و من چقدر عاشقتم خدا كه زندگيمو معني تازه اي دادي...
كه اگر نمي دادي هم ممكن بود عاشقت شوم؟كور بودم ديگر يار،تنبيه و گلايه ام نكن.چرا كور؟نه،كور نبودم!بينا نبودم!عجب دنيايي دارن واژه ها...مي دوني كور قشنگ نيست چون آدم مي تواند كور باشد و هم ببيند!اگر بينا باشد...
خب پس بايد بگويم ببخش كه بينا نبودم اي يار...
و تو چقدر عاشقم بودي كه پرده از رخ كشيدي خب البته در سطح من ديگر...
چقدر مي گويم ديگر!اين هم يه جور است ديگر...قشنگه...
يادته به داوود(ع) گفتي كه اگر بنده هام مي دونستن چقدر دوسشون دارم و چقدر عاشقشونم از شوق من مي مردند؟چقدر راست گفتي به داوود و چقدر او خوشبخت بود كه تو از دهانش اين چنين معني عشق كردي...
دو تا مسئله بگم.يكي اينكه توبه مگه همون بازگشت به حق نيست؟و من گناه رو معني مي كنم هر چيزي كه از ياد تو تهي باشد.شايد براي همين پيامبر ها هميشه مي گويند كه يك لحظه هم از ياد تو غافل نباشيم.براي همين آنها معصوم بودند ديگر مگر نه؟غفلت نداشتند.آره آسمان به قول تو: غفلت شاهده اين شب هاست...
مسئله ي ديگر هن اين كه تو عشق را در همه وديعه گذاشتي.كه با اشاره اي فوران مي كند.درست مثل آتشفشان نيمه خاموشي كه تا محيط آماده باشد فوران مي كند...
براي ما كودنها اين مثال ها گوياست ديگر!!!!عجب موجودي آفريدي كه با عشوه اي از تو و نگاهي بسوي اين كودن ها سريع داناترين مي شوند!چه آفريدي خدا..دست مريزاد...مي دونم اين هم از حماقت هاي منه كه وقتي معني چيزي رو نمي دونم استفاده مي كنم مثل دست مريزاد!!
كي فكرشو مي كرد يه سالنامه 85 كه مال شيرين عسله بشه دفر خاطرات آسماني من.بشه پر از نام خدا،بشه شيرين تر از عسل...
همه چيز زنده است... 18 و 19 دي 86
مي روي اما نه آنقدر زود كه چيزي از زندگي برايم مانده باشد
نه آنقدر تند كه چادرت را ميان اين همه مدرك جرم گم كني
و نه آنقدر دير كه......هي هي هي كوتاه بيا مرد.
مي روي اما
روزي پيشاني ام آنقدر بلند مي شود مثل ساحل
كه مي تواني رويش قدم بزني،و كف پاهات كه رد مي گذارند
در اين مساحت مطلوب.
بردار،چادرت را مي گويم و برقص با «ودكا»
تا پشت پا بخوري و روي كاناپه بيفتي توي بغلم.
"نمي دونم تو صدام چي ديد كه آهسته شكست
تو چشام حيره شدو اشكاش و پاك كردو نشست"
بردار،چادرت را مي گويم و بگذار در تو حل شوم،اما عشق
توي رخت خواب اتفاق نمي افتد.
عشق آلزايمر است،فلج مي كند،چيزي مثل قطع نخاع
مثل اينكه يخ خالي كرده باشند توي تن لخت جهان.
عشق مغزت را آنقدر كوچك مي كند كه مدام حماقت از بيخ گوشت رد مي شود.
مي روي اما،نه قبل از آنكه من را توي دره انداخته باشي
مي روي اما،پاي رفتن شوخي نيست،عفوني مي شود،فلج،
چيزي مثل قطع نخاع
مثل اينكه استخوان هايت را توي شومينه ريخته باشند.
ميروي اما،نه آنقدر زود كه چيزي از زندگي برايم مانده باشد
و نه قبل از آنكه من به ته دره رسيده باشم.
لطفا موسيقي
"نيمه گم شده من دلم و به صخره بسته
زانوام دارن مي لرزن پاي رفتنم شكسته"
بردار،چادرت را مي گويم
و برقص با «ودكا»...
فردين نظري(همان كه دست فروش شد كنار خيابون خانه يمان و همه چيز تنها براي اين شعر رخ داد)
همه ي قبيله ي من عالمان دين بودند مرا معلم عشق تو شاعري آموخت
تو با قلب من حرف مي زني... در اين گورستان متروك قلب من ، تو همان مسيحي... مهرباني،بزرگي، مرهم درد هاي بي مرهمي... دلتنگتم عزيز...دلتنگ تو...همه وقت...همه جا...من به هر جالي كه باشم به تو مي انديشم... من فداي تو، بجاي همه گلهاي عالم، تو بخند...
پاييز من
اي نوازش بادهاي بيابان گرد
اي ترنم باران هاي بهاري
اي خيال محال
در پي كدامين نگاهي؟
مريمت منم!
بسويم بيا
معجزه كن
ظهورت را از پيراهن من آغاز كن
اول نوشت:
من جام عشق رو به تو دادم...چه بنوشي...چه بريزي...
دوم نوشت:
مرا مهر سيه چشمان ز سر بيرون نخواهد شد قضاي آسمانست اين و ديگرگون نخواهد شد
سوم نوشت:
براي زنده شدن قلبم دعا كنيد...
نمي دانم چرا به ابتذال كشيده شده ام...به يك خاموشي،به يك زوال عجيب...چيزي مرا از درون و بيرون مي مكد و من نمي دانم...
نه دلم مي خواد از مرگ بگم و نه از ستاره ها و يه عالمه قشنگي كه چشام نمي بينتشون...خسته هم نيستم.ناراحتم نيستم...اما خوشحالم نيستم...به دنبال تاوان از گذشته ام هم نيستم...حتي نمي خوام بدونم چرا؟؟؟ حتي نمي خوام بگم حق من بود يا نبود!!
مرا نديدي
- ديگر مرا نخواهي ديد
كه پشت پنجره سرشار ازسياهي شب
كه پشت پنجره آواز ديگري جاري ست
ميان خلوت خاموشي شب دشمن
بخوان به زمزمه آواز
سكوت را بشكن
چرا فراموشي؟
چگونه خاموشي؟
به گوش خويش مگر بشنويم اين آواز
كه عاشقان قديمي دوباره مي خوانند
مرا به نام
ترا به نام
كه نام
نام من و توست
عشق، آواز است
مرا به نام بخوان
-اين سكوت را بشكن
چرا؟
- كه زمزمه
_از آيه هاي اعجاز است
دريغ و درد كه شرمنده ايم،
شرمنده
كه هست فرصت آواز و
نيست خواننده
«« حميد مصدق »»
در من،مني سرمي كشد...عصيان گر...آغشته به خون آبه هاي دختر هاي باكره اي كه در خود دگرديسي كرده اند... در من ، حسي زنده مي شود...دستي هيبت قديس بودنم را لمس مي كند...حسي زنده مي شود...
مني كه مخمور معاشقه هاست...از تهاجم زمان بر تنش زخم هاست...مرهمش شهوت هايي ست كه گاه و بيگاه شيطانش مي كند...آه باز هم آن حس خوب زنده مي شود...
در من،مني گريان است... بي قرار...بي اعتماد...سرد...در من ، ترس از دوست داشتن وجود دارد...در من ، خدا هم كافر مي شود...در من ، خدا هم بد مي شود...در من، عشق هم هوس مي شود...
دروغ نگفته ام بارها اگر خودم را روسپي نام نهادم...اگر چه اين افتخار هيچ وقت نصيبم نگشت... اما من هم فاحشه بوده ام. من هم همجنسانم را بوسيده ام چنانكه هيچ مردي، هيچ زني را نبوسيده است!...
چه كسي آنقدر شجاع است كه ... چه كسي هم آغوشم خواهد شد؟؟؟
مهم نوشت:
علي ... امروز و ديروز و صدها ديروز قبل فرياد من تو بودي... امروز خيلي بي قراري ت رو كردم... خيلي بي قرار... دلتنگتم...به پيشم بيا...باش...با تو بودن خوب است...
فرشته نوشت:
مرجان:فرشته؟
فرشته:درستو بخون به جاي حرف كشيدن از من!
مرجان:چشم!! هوووووووم....خب خسته شدم!
فرشته:مريض شدي!مي فهمي اينقدر خواب يعني چي؟ يعني افسردگي ديوونه!!
مرجان:مي دونم اما تنها راه براي فرار كردن از... فرشته؟تو كه مي دوني چرا به من خرده مي گيري؟
تو كه مي دوني چرا؟؟؟
فرشته: نگرانتم دختر...به خودت بيا...بسه!!حتي اگه راهش.... برو...احمقانست اما انجامش بده اما بذار خيالت رو راهت كنم...اين راهي كه تو داري مي ري،آخرش تركستانه...حالا خود داني!!
مرجان: مي دونم...دوستت دارم فرشته جونم...چقدر آرامشي...چقدر...
فرشته:ن...! اين راهشه...
مرجان:اون نا امنه...من نمي تونم...
فرشته:مسكنه روحته...خودتم خوب مي دوني
مرجان:ولش كن...ترجيح مي دم درسم رو بخونم...
فرشته مي خندد...
من مي ترسم...
ستاره ي سهيل بود. يك بار آمد و آتش زد و رفت...
نحيف بود. رفته بود زير پتو و مي لرزيد . تب و لرزش عجيب تموم نشدني بود. بعد از اون همه كابوس هاي متوالي از خواب هم مي ترسيد. درست مثل بچگي هاش حتي مي ترسيد چشماشو باز كنه...فقط زير لب زمزمه مي كرد: خدايا از شر شيطان رانده شده به تو پناه مي برم....خدايا..خدايا...
و انگار خدا گفتن ها هر بار بي اعتماد تر از قبل مي شد.هرچند كه بيشتر از خدا كمك مي خواست ته دلش خالي مي شد كه نكنه خدا كمكش نكنه...اون وقت چيكار كنه؟؟ اون وقت...؟ باز اون رعشه ي لعنتي اومد سراغش...از وحشت چشماشو بيشتر بهم فشار داد...
يادمه روزهايي كه هنوز از بهشت تبعيد نشده بودم ، هر بار كه كابوس مي ديدم يه آغوش امن داشتم كه بهش پناه ببرم و با تكيه به سينه هاش مطمئن شم كه پشتم هيچ وقت هيچ وقت خالي نمي شه...
نمي دونم اين مدت چي به روز دل عاشقم اومده، همون دلي كه به عشقش و به معشوقش افتخار مي كرد و هميشه شاكر خدا بود، همون دلي كه جلوي همه مي ايستاد و مي گفت عشقش حقيقت داره، مي گفت قانون نمي گيره،بي محابا عشق مي ورزه...نمي دونم چش شده كه ديگه رنگي نيست و شده يه عادت...بي رنگ...بي اعتماد... خسته...نه نه نه!خسته نه! من خسته نمي شم...
چرا هميشه وقتي دست نيافتني هستيم عزيزيم؟؟؟ چرا چرا چرا چرا؟؟؟
چقدر زود دير مي شود... چقدر زود پير شدم...چقدر زود...
اما امروز خوشحالم...چرا؟ چونكه درسته خودم تنهام اما روز عاشقاست و الان خيلي از عاشقاي دنيا باهمن و شاد و بهم كادو مي دن. خوشحالم به خاطر اونا...انگاري خودمم عاشقم اين روزا...
ولنتاين مبارك عزيزانم...ولنتاين مبارك
اول نوشت:
ام ام تي عزيز خوشحال مي شم برام ميلش كني...مرسي از لطف تو مهربون...مرسي
شيشه ها شكسته اند.آسمانم امشب عجيب بي ستاره است.من از كليشه هاي يك دنياي پست،من از لجنزار يك مرداب پيرم. خنده هايم تمسخر همه ي قانون هايست كه گريبان گيرم كرده اند...
فال قهوه ام سياه...كابوس هاي هميشگي عذاب...خسته،بريده،مسكوت...
پدر برفت...
كليسا خالي ست...صليب به دوش...دروغ گفته اند كه مسيح بار گناهانمان را به دوش كشيد...اگر چنين بود به من بگو چرا كمرم از اين سنگيني گناه شكسته است؟شايد هم مسيح دومم!!
از گذرگاه تنگ احساس عبور كرده ام.نه ديگر تفسير عشق نيستم! اوج شهوتم...عطش آرامش دارم...
چرا ساكتين؟ چرا ديگر برايم از خدا و صبر و آرامش نمي گين؟؟چرا بغض كرده اين؟؟ چيه؟خسته شدين؟شما هم سر از اين حكمتاش در نمي آرين؟؟آره!! راست مي گين...اينقدر صداهاي خودم بلنده كه ديگه صداي هيچ كس رو نمي شنوم..آره!آره!اصلا هرچي شما مي گين...فقط ولم كنين...ولم كنين..بذارين به درد خودم بميرم...نمي خوااااااااااااااااااااام....نمي خوام آدم متفاوتي باشم...نمي خوام مقدس باشم...نمي خواااام...نمي خوام...نمي خوام...فرشته،فرشته به جون خودم،به جون خودم بريدم...يه آغوش!يه آغوش بي تكذيب...
چرا شيرين؟؟چرا بايد خودم باشم و خودم؟چرا بايد از ميون اين همه آدم من و تو باشيم كه...؟چرا آخه؟شيرينكم ،شيرين مادر،شيرين...
شيشه ها ترك بر داشته اند...كلاغ ها پيام آوران من اند... نه اميدي ست به آينده و نه نيمه جاني ست براي خاطرات گذشته...
من مي شكنم... روزي مي شكنم... روزي...اگر در ميان اين جمعيت كثيف،آلوده نشده باشم...مي شكنم...يا تو را و يا خود را...
اسيرم...در چنگال زشت زمانه اي اسيرم... آزادم كنيد...مرا آزاد كنيد...مگر آزاده اي تواند...آزاده؟؟نمي بينم...من اسيرم...اسير...
حق با تو بود ! مگر چقدر می شد از یک صدا ، رویا ساخت ؟! چقدر می شد با دوری ساخت ؟ چقدر می شد با نوشتن شعرهایی بی معنی، عاشقی کرد ؟
حق با تو بود که از های هایم ، قاه قاه بخندی. گناه من نبود اگر هر شب ماه، صورتم را می شست.
حق با تو بود که گناهم را باور نکنی ! حق با تو بود که دل مهربانت را پس بگیری.
حق دارم که همیشه منتظر باشم . نه به امیدی که دستهایت را بگیریم ... نه ! فقط برای لحظه ای عبورت، به جای پایت خیره می مانم .
بی هدف به خواب هایم که پر بود از تو وفادار می مانم. نمی دام چرا امروز که برایت "بدترین" شدم ، به انتظار نگاهت حتی گریه هم نمی کنم . مبادا اشک ها برای دیدن آمدنت دیوار شوند !
حق داشتم که از حس تو بشکنم ، آن گاه که احساست را بر سرم کوفتی و ندانستی آن که می شکند ، منم ! ... حق دارم که هنوز مهربانت را آرزو می کنم . حق با توست که آرزوهایم را محال می کنی. کاش می دانستی آخرین ساعات اشک و لبخند من ، در تنهایی غریبی تلف میشود و غریبانه مسکوت !
روزهای مسخره ایست ! تو تقاص یک عاشقانه دوستت دارم گفتن را پس می دهی و من یک دوست داشتن بچگانه ... در این دوئل لعنتی ، یکی می میرد ، ... یکی می بازد !
ديگر نه انگيزه اي براي رفتن است و نه بهانه اي براي ماندن... من اسير همين خاكم. اسير يه دنياي غريب و پر از سوال...سرنوشتم به اين سادگي ها نيست و من هم نمي دانم...به قول دكتر اصفهاني از كجا بايد شروع كرد قصه ي عشق رو دوباره؟؟؟...تو راست مي گفتي عزيزكم. من قوي هستم.قوي براي نهراسيدن...نه!من از پا نمي افتم.شايد گلايه كنم زمان رو و شايد حتي اين گلايه ها به بهاي اشكانم باشند اما من،مرجان،بهار،همون آرزوي هميشگي ام.همون خيال زيبا...ميدوني قشنگم؟يه روزي يه دوستي گفت كه عشق من و تو عادت شده و بايد تكليف خودمون رو مشخص كنيم...من بعد از اين روزهايي كه سنگيني اش شانه هايم را كبود كردند به اين نتيجه رسيدم كه بايد بري.براي هميشه گلم...و من عاشق ترين خواهم بود.و به قولم به فرنوش مي ايستم.
خدانگهدار گذشته...خدانگهدار غريبه


