مدت ها بود می خواستم در اين مورد بنويسم اما فرصت نشد.فکر می کنم يکی از معضلات جامعه ی ما اينه که جوونامون فرق عشق و هوس و نياز جسمانی رو نفهميدن!الان توی بيشتر رابطه ی به اصطلاح عاشقانه ی دختر پسرها رابطه ی جنسی بر قراره!ببخشيد اما بايد در موردش صحبت کنم.وقتی ازشون می پرسی چرا؟می گن خب اين نيازه.آدم نمی تونه که از جسمش جدا شه.برای من اين قضيه هيچ وقت حل نشد.کتاب دالان بهشت يک رمان ايرانيه!و برای خانوم ها خيلی عبرت انگيز.من می خوام قسمت هايی از اين کتاب رو بنويسم تا دختر پسرهای امروزی بفهمن که عشق چيه و نياز چيه!تا بفهمن اگه پدر مادر ها مخالف رابطه ی دختر و پسر ها هستن برای اينه که پسرامون دنبال اين جور چيزان و دخترا هم که...من متاسفم برای کسانی که اين رابطه ی به اصطلاح امروزی رو عشق می نامن.اگه اين پست طولانيه ببخشيد اما حتما توصيه می کنم که بخونيدش.حتما حتما:
حس دوست داشتن،حس عاطفی و کشش روحی،حس تعلق خاطر که بدون هيچ گونه رنگی از شهوت و خواست های جسمی باشد، قشنگ ترين حس های دنياست.حسی مقدس است و شيرين که اگر کسی فقط يک بار در زندگی اش تجربه کند،تازه می فهمد منظور خداوند از عشق و مهر و محبت چيست....می دونيد هيچ حسی قشنگ تر از اين نيست که بدانی به کسی تعلق داری و برای کسی عزيزی.اينکه آدم بداند يک نفر به او فکر می کند،يک نفر دوستش دارد،انگار وجود آدم را برای خودش هم عزيز و دوست داشتنی می کند.شايد دليل اينکه آدم می خواد يه تکيه گاه داشته باشه همينه! احساس هايی هست که گفتنی نيست.کلام و توصيف از بيانشان عاجز است.چون اين حالت ها حس کردنی ست نه گفتنی!ولی اينرا فهميدم که منظور خدا از حقيقت آرامشی که گفته در بر جفت ها قرار می دهد،همين آرامش بی نهايت است.وصل جسمانی برآوردن يک غريزه است،مکمل زندگی است نه همه ی هدف آن.چه تلخ است که بعضی آدم ها ان حقيقت را گم می کنند و ناب ترين نعمت های خداوند را به اشتباه ناچشيده از دست می دهند.می شود هميشه عاشق بود،هميشه حتی از تماس دستان همديگر لذت برد،اگر شهوت نهايت خواست آدمی نباشد...گذشت زن از جسمش يک نوع ايثار و از خودگذشتگی است نه کامجويی و کسب لذت،وقتی آدم عاشق واقعی باشه فقط توانايی اين از خودگذشتگی رو جز در مقابل معشوقش برای هميشه از دست ميده!وقتی که به روابط عجيب غريب همسن و سالهايم که اسمش را عشق و محبت گذاشته اند دقيق می شم از اين همه تنزل بشر تا حد حيوانيت منزجر می شم.دلم به حال تمام کساتی می سوزه که برآوردن يک غريزه ی حيوانی را با عشق يکسان می انگارند.شايد برای عشق روحی و معنوی در انتها وصل جسمانی يک مکمل باشد ولی وصل جسمانی در آغاز و ابتدا راه را بر عشق واقعی خواهد بست.بچه ها من با خيلی ها بحث کردم.دوستی می گفت چرا توی ايران اينطور جا می ندازن که اين نياز بده؟ ببينيد من نمی خوام بگم اين نياز غلطه فقط می خوام بگم اگه آمار طلاق بالاست برای اينکه ما تا از قيافه ی همديگه خوشمون مياد،می گيم عاشق شديم و کلی انتظار می کشيم،گريه می کنيم،ادای عاشقا رو در مياريم و در آخر ازدواج می کنيم در صورتی که وقتی به وصال می رسيم و اون التهاب فروکش می کنه اون وقت می بينيم که اخلاقامون باهم نمی سازه و بعد طلاق!می خوام بگم همديگرو بشناسيد،اول روح طرفتونو بخوايد بعد بريد سراغ جسمش.آخه وقتی اخلاقای همديگرو دوست نداريد چطوری می خوايد با هم برسيد؟وقتی روح طرفتو دوست نداری و فقط جسمشو می خوای بعد از وصال جسم يک چيز عاديه و اون وقت تو می مونی و يک عالمه سرخوردگی چون عاشق روح طرفت نبودی! و دوستان عشق با شناخت بدست مياد.با تفکر.آره آره می دونم!از قديم گفتن عشق کوره!عشق فکر نمی کنه!اين حرف غلطه!عشق حقيقی موجب خوشبختيه قبول داريد؟عشق آزاده.عشق حقيقی اينه که شما عاشق روح طرفتون باشيد.اخلاقاشو بپسنديد.در کنار هم آروم باشيد.و لازمه ی اينکه شما عاشق روح شخص مقابلتون بشيد زمان و شناخته.بايد شما او رو بشناسيد.روحشو جستجو کنيد.بدی هاشو و خوبی هاشو بشناسيد.اون وقت می تونيد عاشق روحش بشيد.و وقتی عاشق روح معشوقتون باشيد ناخودآگاه برای يکی شدن کامل،برای اينکه واقعا با هم يکی بشيد وصل جسمانی هم در آخر به عنوان مکمل به کمکتون می ياد.نخست بايد روح زن تصاحب شود تا خوشبخت باشد.هيچ چيز برای يک زن تلخ تر از اين نيست که جسمش را بدون حس کردن نياز های روحی اش تصاحب کنند و اين اشتباهی ست که در طول قرون بارها و بارها تکرار و ناديده گرفته شده است.معدود زن های خوشبختی هستند که مردشان ذره ذره روحشون رو تصاحب می کنند.خودشون رو می خوان نه جسمشون رو.هر چه مرد در وصل جسمانی شتاب به خرج ندهد بيشتر فاتح وجود هستی زن می شود.درست مثل فاتحی که به دليل لياقت و کاردانی و سزاواری اش شهری را به او پيشکش می کنند.فرق است بين او با کسی که به زور و جبر و اکراه مالک سرزمينی می شود و در نهايت نه بر آن سرزمين حاکم می شود و نه بر قلب مردمش...اشکال ما اينه که بدون چون و چرا حرفای پيشينيانمون رو به زبون مياريم بی آنکه بدانيم واقعا چرا اين حرف رو می زنيم و يا اصلا اين حرف درست است يا نه!عشق حقيقی کور نيست و از شناخت بدست مياد.عشق بالاتر از دوست داشتنه.عشق حقيقی بالاتر از دوست داشتنه.آدم تا وقتی کسی رو دوست داره يعنی اون شخص مالک کامل روحش نيست اما وقتی عاشق واقعی شد يعنی اون شخصی که عاشقش شده مالک هم روح و هم جسم توست.آدم وقتی روح کسی رو بدست بياره ناخودآگاه جسم او رو هم داره.جدايی ها،دعوا ها،بدبختی ها،سرخوردگی ها همه به خاطر نشناختن هم ديگره!اگه بهم فرصت بديم،اگه زود قضاوت نکنيم،عجول نباشيم می تونيم بهترين عشق ها رو داشته باشيم.کی گفته عاشقا به هم نمی رسن؟کی گفته عشق ها بعد از وصال پايان می پذيرن؟تا حالا فکر کرديد چرا اين حرفا را به زبان می ياريد و باور داريد؟عشق حقيقی پايانی نداره پس وصال نمی تونه پايانی باشه!شما اطمينان پيدا کنيد که عشقتون حقيقيه اون وقت با جرئت پيش بريد.عاشق ها را مرگ هم جدا نمی سازه چه برسه اين مشکلات مسخره!مطمئن باشيد هيچ چيز ارزش اين رو نداره که دو عاشق حقيقی رو از هم جدا کنه و وصال برای عاشقان حقيقی تازه آغاز راه است.خوشا به سعادتشون.گرچه فکر می کنم عاشق شدم و عشقم حقيقيست اما...روزی به دوست صميمی ام گفتم:ياسمن تو بايد برای نگه داشتن عشقت بجنگی.بايد تلاش کنی.می دونيد يکی از اشکالات ما اينه که تا می فهميم او ما رو دوست داره ديگه برای داشتنش تلاش نمی کنيم و اين در ما تا قبل از ازدواج کمتره.وقتی که به وصال می رسيم هم پسر و هم دختر ديگر آنچنان برای کسب رضايت يکديگر و يا داشتن همديگه تلاش نمی کنن و همين باعث دوری دلهاشون می شه.همين باعث می شه پسرها فکر کنند که با ازدواج تمام آزادی هاشونو از دست می دن.اگه اين حرفا رو می زنم چون می بينم که دغدغه های جوونای امروز ما ايناست.ازدواج يک اسيری نيست فقط گذاشتن حرمتی الهی ست.چون اگه قرار باشه همه با هم رابطه داشته باشن که حرمت خانواده معنايی پيدا نمی کنه.بيشتر ما فکر می کنيم وقتی ازدواج کرديم بايد اون شخص رو کنترل کنيم.در صورتی که ازدواج با عشق رهايی از بندهاست.آزادی و خوشختی ست برای با هم بودن نه گرفتن آزادی های همديگر و بدنام کردن مقدسات.همه چيز در اين دنيا فراموش می شود،تغيير می کند و از بين می رود،غير از تسلط شيرين جان و روح آدم ها بر يکديگر.اثری که از اين سلطه بر جان ديگری باقی می ماند تغيير نا پذير و پايدار است.اما به شرطی که اين اثر زاييده ی عشق راستين و محبت واقعی باشد،نه آنچه ديگران به غلط نامش را عشق می گذارند.عشق تماس مستقيم دو روح است که بين تمام ارواح اين عالم همديگر را می شناسند و در هم حل می شوند.نه آن هوس غرق در شهوتی که باعث کشش جسم ها به سوی هم و بروز شور و التهابی زودگذر می شود و برخی آدم ها در اشتباهیمحض آن کشش را عشق می پندارند و با اين پندار غلط،هم عشق و هم وجود خودشان را به لنجزار نفرت و انزجار می کشانند.برای همين است که در عشق واقعی،تملک و وصل يعنی به هم پيوست شيرين دو جان که تنها در کنار هم آرام و قرار می گيرند و از سلطه ی بی چون وچرايی که بر هم دارند لذتی به اندازه ی همه ی محبت های عالم حس می کنند.و در عشق شهوانی تملک و وصل يعنی پايان التهاب و فروکش احساسی که گهگاه تا مرز انزجار و نفرت هم پيش می رود. و در آخر يک حرف:
ارزش وصل نداند مگر آزرده ی هجر مانده آسوده بخسبد چو به منزل برسد
دلک دريايی اش سرشار از احساسات نفهته بود.نگاه بيهوده اش ، آغوشی پر از محبت برای آن ژنده پوش خسته دل عاشق بود.عشقش همه کس را شامل می شد حتی آن روح تسخير شده ی شيطانی را! مقرب درگاه خدا و دلزده از همه کس...او عشق روا می داشت و مردمان سنگ پرتاب می کردند!او می خنديد و مردمان او را ديوانه خطاب می کردند.سخن از فرشته ای الهی نيست.سخن از هرزه ای بدنام است.سخن از ....سخن از هيچ نيست!از او نمی توان نوشت گرچه او،خود من باشم!!!
به مرز ديوانگی رسيدم.حدود 5 روزی می شه که ازش بی خبرم.واقعا ديوانه شدم.چطوری يه عاشق می تونه اين همه مدت از معشوقش بی خبر باشه؟خدايا بگو بمير برام راحت تره ولی اينجوری واقعا اينگار جسممو فقط با زحمت فراوان اينطرف و اونطرف می کشم.می دونيد اگه آدم بتونه يه کاری کنه دلش نمی سوزه اما من دستم از همه جا کوتاهه!هيچ کاری نمی تونم بکنم.کاش حالش خوب باشه.بغضی داره خفم می کنه اما نمی تونم گريه کنم.آه.حاضرم خودم الان بميرم ولی خار به پاش نره.حاضرم بميرم اما او ناراحت نباشه!خواهش می کنم.يه کاری کنيد.من دارم دق می کنم.بدون او،بدون او من حتی نمی تونم نفس بکشم.حتما اتفاقی افتاده اما چه اتفاقی؟
فقط يه جمله می گم: عشق بهتر و بالاتر از دوست داشتن هستش
در پست بعدی از عشق خواهم نوشت.اگر که باد صبا خبری از معشوق بياره چون بی خبری برام مردنه!عشق من عاشقم باش!عشق من عاشقم باش....
التهاب لحظه ای؛شوقی خاموش؛انتظاری ابدی؛سراسيمگی و اضطرابی ناشی از عشق!استحاله ای لذت بخش ؛ بغضی خفه شده؛اشکی اسير شده؛لبخندی محو و عشقی سوزان و پنهان؛قلبی کوبنده؛موهای پريشان و طلايی؛محبتی به عظمت او و دست هايی که زندگی بخشند؛ التماس روی يار را ديدن؛ چشمانی رسوا و پاهايی لرزان؛رهايی از انديشه های باطل! نواختن به نام عشق و دلی که تنگ است؛دوری و يک هفته انتظار!انتظار برای معجزه ای که می دانی رخ می دهد؛ معشوق باز خواهد گشت...چشمان سياهش،لبخندان بی نظيرش،موهای شب گونه اش،دستان هميشه مهربان و گرمش،چهره ی دلنشين و غم ديرينه اش،روح حساس و لطيف و پاکش ، تن بلورين و مخمليش،نگاه های عاشقانه اش،سکوت پر از حرفش ، ترس ها و عشق ها و لذت های نشسته در قلبش ،فرشته هايی که هميشه با او به همراهند ،بوسه های آتشينش و آغوش بی دغدغه اش را بار دگر لمس خواهم کرد! می توان بار ديگر غزلی حافظ بخوانيم و در نگاه ها غرق شويم.می توانيم برای پرواز چکاوک بخنديم.می توانيم ساعت ها با ساز نفس های هم برقصيم. می توانيم از عطر هم مست شويم و ساعت ها از رؤيا حرف بزنيم.می توانيم باده ای را به سلامتی دشمنانمان بنوشيم.می توانيم زيبايی غروب را به تماشا بنشينيم.می توانيم دل تنگی جمعه عصرها را با حضور يکديگر از بين بريم.می توان بار دگر براي او چای ريخت.می توان محو او شد.هنوز می توان دست در دست او راهی کهکشان ها شد. هنوز می توان غرق لذت بوسه ای ناب شد. هنوز می توان شنيد رازهای دل خسته اش را و هنوز می توان مرهم زخم هايش شد.هنوز می توان اشک هايش را پاک کرد و لبخندی بر لبانش نشاند.هنوز هنوز خيلی زمان باقيست تا جدايی!مگر مرگ ما را از هم جدا کند؛اين اعتقاد دل من و توست.و باور کن عشق خاموش و باور کنيد عاشقان دنيا مرگ هم بين دو عاشق فاصله ای ايجاد نمی کند.اگر هنوز می توانی برايش فنجانی چای بريزی و دست در دستش ساعت ها بخندي و از برق نگاهش شعر بنويسی،اگر هنوز نرفته است قدر تک تک نفس هايش را بدان.قدر تک تک لحظات با هم بودن را بدانيم و از ياد نبريم که در دل عاشق خدا نهفته است.

حاشيه: از عشق مست مستم. خوشحال و دلتنگم. باز هم می تونم در کنار عشقم نفس بکشم. باز هم می تونم حرفای قشنگش رو داشته باشم. باز هم او را دارم. می دانم لايقش نيستم، او پاکتر و مهربانتر و با خداتر از من است.فقط يه چيزو می گم: خدايا منو لايق عشقش کن
قرن ما شاعر اگر داشت هوا بهتر بود خار هم کمتر نبود از گل بسا گل تر بود
قرن ما شاعر اگر داشت که کبوتر با کبوتر باز با باز نبود شعار پرواز
وای بر ما که تصور کرديم عشق را بايد کشت
در چنين قرنی که دانش حاکم است عشق را از صحنه دور انداختن ديوانگی ست درماندگی ست شرمندگی ست
قرن،قرن آتش نيست قرن يک هوای تازه است ؛ فکر ها را شست و شويی لازم است
گم شديم در درميان خويشتن جستجويی لازم است نازنين ها از سياهی تا سفيدی را سفر بايد کنيم
وعشق تنها عشق تو را به وسعت يک سيب می کند مأنوس!
جوهره ی آفرينش مفرد است.و اين جوهره،عشق نام دارد.عشق نيرويی است که ما را بار ديگر به يکديگر می پيوندد تا تجربه ای را که در زندگی های متعدد و در مکان های متعدد جهان پراکنده شده است،بار ديگر متراکم سازد.
در عشق هيچ خطری وجود ندارد،و نو خود اينرا خواهی آموخت.هزاران سال است که آدميان يکديگر را جستجو کرده اند و يکديگر را يافته اند.
عشق يگانه پل ميان جهان مرئی و جهان نامرئی بود که همه ی آدميان آنرا می شناختند.يگانه زبان مؤثر برای ترجمه ی درس هايی بود که کيهان هر روز به آدميان می آموخت.
دلم می خواد نيايش کنم به درگاه خداوند با تمام قلب و روحم.
پروردگار بزرگ جهان،خدای يگانه ی من،هدايتم کن.نگذار اين بيراهه راه ها را ادامه بدم.نگذار بی تو شوم که بی تو بودن تهيدستی ست.آغوشت امن ترين جا برای گريستن است و دست هايت مهربانترين دست های نوازشگر و قلبت رئوف ترين و عشقت عظيم ترين و مهرت بهترين هاست.دوستت دارم؛همراهم باش و هدايتم کن.ما را رهنما باش تا رسالت خود را به خوبی انجام دهيم و نيمه ی ديگر خود را بيابيم.

ای مريم مقدس ما را از بندهای بيهوده ی دنيوی رها کن و بگذار به سوی تو بياييم.
ای پيامبر عشق ، عيسی مسيح برای اين کودکان خسته دل دعا کن و بچشان طعم عشقت را که سخت به آن محتاجيم.تنهايمان نذار.کمکمان کن تا به رستگاری برسيم و کامل شويم.مسيح مقدس از تو می خواهم که فرشته ام را برای من نگه داری.و مگذاری دين خدا را که همه ی شان دين عشق است از هم جدا کنند و تفرقه بيندازند.
ای پيامبر مهربانی ، محمد(ص) که درود خدا و فرشتگانش بر تو باد ، اميد به بخشش تو دارم.دوستت دارم.می دانی دوستت دارم پس کمکمان کن.همه ی ما دچار حوادث روزمره ی خود هستيم و غافل از عشق. نگذار آدميان تسخير شده نامت را بد کنند.نگذار دينت را که دين عشق است ترک کنند.نگذار که جنگ شود.روحمان را آرامش بخش.
خداوندا بگذار لحظه ای را با بخش ديگرم يگانه شوم تا که آن عشق عظيم وجودم را در بر بگيرد.
سراسر زندگی انسان بر روی زمين،در همين خلاصه می شود: يافتن بخش ديگر.مهم نيست که وانمود می کند در جستجوی حکمت است يا پول يا قدرت.اگر نتواند بخش ديگر خودش را بيابد، هرآنچه بدست آورد ناقص خواهد بود...
متولد شدم.من متولد شدم.ديگر از بی تو بودن نمی هراسم چراکه ديگر تو از من جدا نيستی!تو در قلب منی و جدا ناپذير.و تا ابد عشق خاموشم خواهی ماند.
من خوشحالم و خوشبخت.زيرا بهترين پدر و مادر دنيارو دارم.و بهترين عشق جهان رو.روحم هنوز مثل بچه ها پاکه و صورتم آنقدرها زشت نيست.خدا و فرشته ام را هم دارم.ديگه چی می خوام؟او هم هست.او که عشق منه هم هست تا ابد.او پيشم می ماند.چه چيز بهتر از بودن يار؟بچه ها مرسی از اينکه در کنارميد.وای چقدر گرسنمه!بچه ها هنوز زنده ام،مگه نه؟چون احساس گرسنگی می کنم.فکر نمی کردم ديگه زنده بمونم.و مردم و دوباره متولد شدم.می دوني من معتقدم اين خط هايی که در کف دستامونن نشان می دن که زندگيمون چقدر هست و چه جوريه.شايد خرافاتی به نظر بياد اما هست.کف دست من يه خط طولانی با کلی پيچ و خمه!حالا می فهمم که چرا!خب من زندگيم اينه و راضيم به خواست خدا...سخته/من خوشحالم.
ارزش وصل نداند مگر آزرده ی هجر مانده آسوده بخسبد چو به منزل برسد
بايد آزرده شد.بايد کلی درس بخونم.ناسلامتی من سال ديگه کنکور دارم.و می خوام بهترين دانشگاه دولتی درس بخونم.دانشگاه هدفيه که منو به هدف اصليم می رسونه.من بالاخره او رو در آغوش می گيرم.روزی گرمای دستاشو حس می کنم.روزی که مياد.اما کی؟نمی دونم!آرومم.دلم غذا می خواد.خيلی گرسنمه اخه ناهار نخوردم.صبحانه هم نخوردم.فقط يه هلو خوردم.خوشمزه بود.به قول دوستم ياسی می گه تو از بس چيزی نمی خوری آخر سر می ميری.راست می گه ولی همه ی ما روزی می ميريم.تا در زايشی ديگر چرخی بچرخانيم.تا حالا فکر کرديد يک نگاه چقدر تاثير داره؟تا حالا فکر کرديد سفر چقدر شيرينه؟خب اگه من بگم نگاه رو نديدم و عاشق شدم چی؟اگه بگم سفر واسم يه ترسه چی؟اگه بگم از دل برود يار چو از ديده برفت اشتباهه چی؟آخه سالهاست از ديده ی من رفتی ليک دلم از مهر تو آکنده هنوز گرچه از فرط غرور اشکم از ديده نريخت بعد تو ليک پس از آنهمه سال کس نديده به لبم خنده هنوز ولی من هميشه می خندم.گاهی خنده هام گريه ای تلخه اما می خندم.از اينايی که می شينن يه گوشه می گن نمی خوام زندگی کنم،غمگينن،بی حوصله و خسته و بی انرژی هستن خوشم نمی ياد.ناراحت کردن مردم که کاری نداره.مهم شاد کردن ديگرانه. دکتر الهی قمشه ای می گفتن هدف خلقت شاديه!شادی!بچه ها من متولد شدم.حالا بگيد چه کتاب هايی خوبه بخونم؟راستی يه چند کلام با دوستام حرف بزنم:
نويد گلم خيلی افتخار می دی برام کامنت می ذاری.واقعا خوشحالم می کنی.اينقدر که حتی يک بنز آخرين مدل کادو گرفتن هم خوشحالم نمی کنه.عشقت برام يه روياس.ممنونم ازت؛اگه غير اخلاقی نيست می بوسمت عزيزم....شيرينکم کجايی؟دلم برات تنگ شده دخمل گل.می بوسمت عزيز...مهدی جان؟فقط يه کامنت؟نيستی چند روزه امروز داداشی هم حالتو می پرسيد.دوستان نگرانتن.وبلاگتم که آپ نکردی.تو که نمی خوای ما رو بفرستی بهشت زهرا،می خوای؟...محمدرضای گل خيلی خوشحالم که به وبلاگم ميای.واقعا حضورت انرژی بخشه!اميدوارم باد صبا برات يه پيغام دلپذير بياره...داداش علی تو که به من حق پدر مادری داری.مرسی علی.خيلی بهم لطف داری.راستی بالاخره نگفتی چه مارکی شکلات می خوايا!تا پولام تموم نشده بگو.وگرنه پول خواهر جونت تموم می شه...فاطمه جان همه ی ما در پی آن يوسف گمگشته ايم.و خجسته روزی که بازآيد.
بازآی؛بازآی؛بازآی که تا به خود نيازم بينی بيداری شب های درازم بينی
هم صدای خوبم واقعا هم صدامی و هم دلم و هم پای اين خسته دلی.مرسی گلکم.راستی اسمتو بگی خيلی خوب می شه...بی نشونه ها رو هم توی دشت بی نشونه گم کردم.کجا پيداش کنم؟
عشق خاموشم در هرجای اين کره ی خاکی که باشی باز هم در کنار منی.باز هم دوستت دارم و بهت عشق می ورزم.عشقت آسمانی و خداوند پشتيبانت.که وقتی به خدا می سپارمت خيالم راحت می شه.آخه ديگه خدا مراقبه که تو غذاتو بخوری،ناراحت نشی،يه وقت لازم شد خود خدا اشکاتو پاک می کنه نه مثل من بشينه زار زار گريه کنه؛خب البته تقصير نداشتما نمی تونستم گريه ات رو ببينم؛دلبرکم مراقب خودت باش.مراقب دلت باش.و نذار از يادت برم.هر وقت برگشتی يه آغوش برات هست تا ابد!
خب خب فيلم هندی تموم شد بچه ها!اينقدر سرمو شلوغ کردم که فرصت نکنم به چيزی فکر کنم.اينم يه راهه برای فرار از فکرای بيهوده!خب به قول اسکارلت اوهارا فردا بهش فکر می کنم.حتی به رفتن رت باتلر!چه شخصيتی داشت اين دختر!احمق بود اما قوی بود. می دونم که عشق ها نمی ميرند و فاصله ها برداشته می شن.خيلی اميدوارم نه؟من مثل جودی ابوت فکر می کنم.اگه يه روز شوهرم و 12 تا بچه ام کشته بشن فرداش پا می شم و دنبال شوهر ديگه ای می گردم!البته منظورم از اين حرف اين نيست که می رم با ديگری.منظورم اينه که اينقدر مستحکم هستم در مقابل مشکلات.اصلا غم واسه من معنی نداره.نمی خوام بذارم معنا پيدا کنه.من هميشه عاشقت می مونم و می خندم.عشق که غم نمی ياره!بگذريم.البته گاهی دلم می گيره ها!ولی سعی می کنم دوباره متولد شم.خب؟چقدر حرف زدم.واااااااااااااااااای!سخن رو کوتاه می کنم.می رم ببينم اين مامان چرا شام نمی ده!مردم از گرسنگی...
در آستانه ی يک تولد دوباره ام. فارغ از عشق به تو! نيازمند به يک سکوت طولانی ام...چند بيت شعر از مصدق می نويسم.بلکه لال از دنيا نرم.
بی تو من چيستم؟ابر اندوه بی تو سرگردانتر از پژواکم در کوه گردبادم در دشت برگ پاييزم در پنجه ی باد بی تو ، سرگردانتر از نسيم سحرم از نسيم سحر سرگردان بی سروسامان بی تو _اشک،آهم،دردم آشيان برده ز ياد
مرغ درمانده به شب گمراهم بی تو خاکستر سردم،خاموش.......
رهگذری در بادم.نيازمند سکوتی ابدی!نه نه نه؛اوضاع خوبه فقط دلم يه چيزيش شده.چرا؟ دارم هراسان می شم.يعنی بهتره حرف نزنم. کاش رقيب لايق معشوق باشه!اصلا به زندگی من ربطی نداره اين جمله اما چند روزه توش گير کردم.بچه ها من مرگ نور را باور نمی کنم
و مرگ عشق های قديمی را...چرا عشق ها فراموش می شن؟چرا خاموش می شن؟مغزم پر علامت سؤاله!دوست،رفيق!!!!!!!
توانم نيست تابم نيست به خود می پيچيم از اين رشک اما خنده بر لب با تو گويم: اضطرابم نيست! جداً از دل برود يار چو از ديده برفت؟
چه حاصل از آشنايی ها گر پس از آن بود جدايی ها؟!!!
درود خدا بر فروغ و اشعار زيبايش.با شعر فروغ تموم می کنم...
دلم گرفته است دلم گرفته است به ايوان ميروم و انگشتانم را
بر پوست کشيده ی شب می کشم چراغ های رابطه تاريکند
چراغ های رابطه تاريکند کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به ميهمانی گنجشک ها نخواهد برد پرواز را به خاطر بسپار
دوستان ببخشيد اگر دير کردم.پر از دلتنگيم.آخه يک روز نبودم.
مرسی از همه ی شما که بهم لطف داريد.و ممنون از عشق تو نازنين![]()
سراسيمه به دنبالت می دويدم.سالها بود در پی تو می دويدم.هنوز مه جلوی چشمانم را گرفته بود.صدايت می کردم.و تنها بازگشت صدای خود را می شنيدم.بوی عطرت هنوز می آمد و اين نشان از بودنت داشت.دلم را لرزشی خفيف در بر گرفت.چشمانم را بستم و گويی فرشته ای از درونم مرا راهنمايی می کرد.حضور کسی را حس می کردم.با خود می انديشم که تويی و دستانش را گرفتم!نمی دانم چرا اما روحم در کنارش آرام نبود.مگر تو نبودی؟اعتماد جايش را به ترديد داد.لبخند و نگاه عاشقانه جای خود را به اشک و نگاه بی پناهی داد که خسته بود زين همه جستجو و يافتن کسی جز تو...لحظات در کنار او بودن غم انگيز تر و هولناک تر از لحظات تنهايی ام می گذشت و تنها اميدم وجود خداوند و فرشته ام بود.فرشته ام همصحبتی نيکو بود و آغوش خداوند جايگاهی امن برای گريستن و فرياد ناگفتنی ها؛هنوز بوی عطر تو می آمد و من می دانستم که تو هستی اما هنوز مه بود.نمی ديدمت اما دل از تو می گفت و عقل باور نمی کرد.وجودم را پيچک عادت فراگرفته بود.نگاهی به همراه کوچکم کردم.او هم در پی آرامش بود.از خود گذشتم و خواستم او را از خويشتن آزاد کنم.پس روح پاک و ظريفم را بيرون آوردم و به همره ناپاکم هديه کردم.خنجری بيرون آورد و روی آن روح نام خود را نوشت.و آنرا به من بازگرداند.با روحم هم آغوش شدم تا شايد التيام بخشم زخم ايجاد شده را !نشد؛دستش را رها ساختم و جاده ی ديگری را آغاز کردم.جاده ای که پر از تشويش و بی اعتمادی بود.نفرت را به خويش راه ندادم اما عشق را از دل بيرون راندم.ديگر در جاده ام مهی وجود نداشت.آسمان ابی و خداوند لبخندزنان بود.خسته بودم.کنار جاده نشستم و ساعت ها گريستم. آن لاشخور که کمی دورتر خيره به من داشت برايم دعا کرد.چراکه ديدن اشکان يک دختربچه ی معصوم برای حيوانات هم دشوار است.و خداوند بزرگ استجابت فرمود دعای آن زيبا پرنده را و فرستاد فرشتگانش را تا مرا به پاکی غسل دهند.و دستهايش را به سمتم آورد و اجازه داد تا ببوسم دستان مهربانش را و آنگاه زخم روحم را مرهمی بخشيد و درد را محو کرد.باز آرامش به کالبد خسته ام بازگشته بود.لبخندی زدم و خداوند نيز خنديد.و خستگی از من دور شد.برخواستم و جاده را پيمودم.باز بوی عطر تو پيچيد.عشقی در قلبم نبود اما براستی چرا دلم لرزيد و چشمانم برقی زد؟اينبار دستانم را گرفتی.ديگر مه نبود و من می توانستم سالها در نگاهت زندگی کنم.گفتی عشق؟گفتم ندارم. گفتی: چه تهيدستی! گفتم: عاشق نمی شوم خنديدی و گفتی: آری!بهتر است دوستم بداری گفتم:در قلبت هست؟ اخمی ملايم کردی و گفتی: هرگز،ديگر نه! نفس عميقی کشيدم.گفتم: می هراسم برای بودنش گفتی:تا وقتی هراسانی به سراغت نمی آيد گفتم:می دانم و تو لبخندی به لطافت نسيم سحری زدی.
زمان می گذشت؟نمی دانم.در کنارت بيش از هر لحظه آرام بودم.و تو نيز آرام بودی و می خنديدی؛نگاهی به چشمانم کردی؛گفتی : عاشقی؟بمانم؟ گفتم: گمان نمی کنم.هر آنچه که خود خواهی! و در خود اعتراف کردم که عاشقم. باز لبخندی در پس نگاهت نشست. گفتی: عاشقی؟بمانم؟ گفتم:آری!عاشقم اما هر آنچه که خود خواهی
دست در دست بوديم.دستانت را بوسيدم.مهربانتر از هميشه در آغوشم کشيدی. گفتم: بمان گفتی: رفتن را چاره ای نيست گفتم: سالها در حسرت ديدارت بوده ام گفتی: من نيز گفنم: پس بمان اشک در چشمانت حلقه زد.گفتی: رفتن را چاره ای نيست،در پی عشق ديگری باش گفتم: يا تو يا هيچ کس گفتی:هنوز جوانی! گفتم:عشقت در قلبم خانه کرده است و هرگز نمی گذارم ترکم کند گفتی:ناخواسته است رفتن!شايد روزی.... در دل دعا کردم:بار الهی!سالهاست در پی يار بودم.و تو همراهی جدا ناپذير.آيا رفتن را سزاست؟بار الهی!به من برسان .... ديگر توان ادامه نداشتم.گويی کلمات از من می گريختند.نيروهايم را طلبيدم و فرياد زدم: به من برسان او را که تو لايق من می دانی و دانه های اشک چکيد.دلم آرام گشت و فرشته گفت:می ماند!
ايستادم.تو نيز ايستادی.نگاهت کردم و گفتم: تو را برای خويشتن خويش نمی خواهم.تو می توانی بروی هرآن زمان که خواهانی گفتی:شايد سفر کردم در دل گفتم نمی روی اما اگر رفتی به سلامت! گفتم:تسليمم به خواست خدا؛اين يعنی ايمان لبخند زدی و دستانم را گرفتی.و ادامه داديم راهی را که می دانستيم به خدا می رسد.
فکر می کنيد تا کجا می شه برای الان و برای عشق و نه برای تضمين عشق ورزيد؟من فکر می کنم تا ابد.شما چی؟


