صحنه های زندگی هميشه اونطوری نيست که ما خواستاريم.توی زندگی کم من اتفاقات عجيب زياد افتاده!دلتنگی رو چشيدم، پستی رو ديدم، هوس رو با عشق مقايسه کردم و فهميدم. تمام وجود تخريب شد تا ياد گرفتم بسازم. من مديونم. من روح الانمو مديونم به اون ادمی که نقضم کرد و بهم ياد داد بتونم همه چيز رو تحمل کنم. گرچه همه نفرينش کردند، گرچه هرگاه اسمش به ميون مياد در چشم همه نفرتی می نشينه اما من اينجا ازش تشکر می کنم. و می گم: اگرچه برگشتی و خواستی جبران کنی اما ديگه من اون بهاری نبودم که تو می خواستی! در اون شش ماه زياد نوشتم چون جز نوشتن کاری بلد نبودم تا زخمم را التيام ببخشم. اين هم يکی از متن هاست که برای او نوشته شده اما چند روز پیش!.چقدر احمق بودم!چقدر بچه بودم!چقدر پاک دوستش داشتم!چقدر بی احساس بودی نيما.....
امان از نگاه !امان از اشتباهات! وقتی نگاهم در نگاهش قفل شد، بازهم همان احساس های قديمی و آشنای ساليان در رگ هايم جاری شد.فقط در چند لحظه، زمان ايستاد و تمام خاطرات پيشين زنده شد! آن همه نگاه،آن همه حرف؛آن همه دروغ،آن همه خنده؛مانند يک پرده ی سينما از نظرم می گذشت.آنگاه بود که دريافتم تمام تلاشم برای فراموش کردن او کاری بس عبث بوده است!نگاهش چقدر بهت زده بود وقتی نگاهم در نگاهش قفل شد.قلبم به شدت می کوبيد و من از کنارش گذشتم.دستانم به سمتش رفت تا باری ديگر لمس کند آن گرمای تابستان بدنش را اما عقل مانع شد.زمانی که برگشتم به آن جاده ی طی شده نگريستم او را غرق در فکر يافتم. دلم می خواست باز هم به سويش بدوم،با شادی نامش را،آه آن نام زيبايش را فرياد بکشم و دستان خود را در دستان مردانه اش جای دهم.دلم چقدر برايش تنگ شده بود.برای نگاه هايش،برای دستانش،برای چهره ی شيرين و مردانه اش!برای آن همه خاطره،آن همه لحظه،آن همه التهاب! گريستنم نشانی از دل تنگی عجيبم بود.از کنارش گذشتم و هيچ واکنشی نشان ندادم.چه کسی می انديشيد که روزی از کنار او بگذرم و سخنی بر لب نياورم؟دخترک ديگری به جای تن خسته ی من در کنارش ايستاده بود.بر خلاف تصور هميشه، از حسادت لبريز نشدم!تنها رخ يار بود که مرا لبريز می کرد...
امان از نگاه !امان از خاطرات بگذشته ی شيرين!امان از دروغ های زيبايش؛امان از هوس.در آن زمان های پر از حماقت می دانستم شعله ی هوس اوست که در دل من شعله ور است!و من بی تقصيرم از لرزش دستانم.من بی تقصيرم و لرزش قلبم گناه من نبود.من بی تقصيرم و آن همه اشک از چشمان من نبود.من بی تقصيرم و آن لرزش صدا اختياری نبود.من بی تقصيرم و آن همه عشق که به يک باره وجودم را فراگرفت از قلب من نبود.من بی تقصيرم و آن تمنای پوچ از قلب من بود.گناه من چه بود که اينگونه مجکوم به نابودشدنم؟ از تو می پرسم ای خدا:به چه گناهی محبتش را از دلم ريشه کن نمی کنی؟
می خواستم خاطراتم را برايتان به اشتراک بگذارم.می خواستم بگم وقتی دوباره ديدمش هيچی واسم تغييری نکرده بود.من ديگه ايت متن رو ادامه نمی دم چون...خب خيلی سخته کسی رو ببينی که مدت ها عاشقش بودی!من حسودی نکردم اما دلم می خواست زمان در نگاهش متوقف می شد.من از روز ازل ديوانه بودم!! اگه نمی نوشتم آروم نمی شدم.خداوند مرا کمک کند.
گناهم چه بود؟ به جز يک نگاه به دنبال پناه امان از نگاه
نگاهم چه بود؟ به جز يک سکوت برای هبوط گناهم چه بود؟
این هم ادامه ی نوشته ی قبل!
توی حاشيه بايد بگم که توی اين دوروز دنيا چيزای عجيب زياد ديدم.به قول دوستم فريب های مختلف در قالب عشق و در آخر به لطف دوستان عشق در قالب فريب هم ديديم!
ای شمع که در رقصی آيا برای مرگ من اين چنين به رقص در آمدی؟!!آری! تو می دانی که سوختن و تمام شدن برای عشق زيباست پس مرا دلداری می دهی که ديدار يار نزديک است.برقص ای شمع من.برقص که آزادی نزديک است.
اينان حرف های يک زندانی است.زندانی خسته و غمزده ای که روحش در درون جسم خاکی اش به اسارت درامده است.روحی که در نهايت از اين زندان تن رها خواهد شد و به معشوق خود خواهد پيوست. پس بشنويد آخرين سخنان اين زندانی را تا شايد روح جهان را کمکی باشد:
ما چه کرديم؟ما با تکنولوژی برای خود دشمن درست کرديم، چون اينها نيز اسبابی شدند برای جدايی دلها! از تلويزيون چه بهره ای برديم؟از تکنولوژی چه استفاده ای کرديم؟خانواده ها را از هم جدا کرديم،افکاری پوچ و بيهوده را رواج داديم و ... ما خود را سرگرم تکنولوژی کرديم و آنقدر در دريای زندگی غرق شديم که يادمان رفت خدايی هست، ايمانی هست. ما خدا را در وجود کودکان پاکمان کمرنگ ساختيم.کانون گرم خانواده را متلاشی کرديم.حلقه ی گردی را که خانواده تشکيل می داد تبديل به خطی راست کرديم . ما خود را سرگرم تصاوير متحرکی کرديم که فاقد ارزش های اخلاقی و معنوی بود. ما هدف زندگی را ندانستيم. ما نخواستيم عطيه های درونمان را کشف کنيم و به نيروهايمان جهت تکامل بدهيم.حال ای انسان بينديش!با تکنولوژی به کجا رسيدي؟بيشتر استخراج کردي و زمين را پيرتر و فرتوت تر کردي. خود را به لجن کشيدی، ديگر چه کردی؟ اين تکنولوژی با تو چه کرد؟جوانانت را به خود معتاد کرد و آنها را از همين راه اعتياد به نابودی کشاند؛نسل برترت را به نسلی منزوی و سوخته تبديل کرد.تکنولوژی ،کشور های پيشرفته را ساخت و انسان های آن کشور ها را بيش از پيش ظالم کرد.صاحبان کشورهای پيشرفته چه از درون و چه از بيرون بر ما تاختند تا ديگر چيزی برای دفاع از خودمان نداشته باشيم.
اين خلق را تقليدشان بر باد داد
ای دو صد لعنت بر اين تقليد باد
ما بايد مرزها را بر می داشتيم.تعصب ها را دور می ريختيم.فارق از هرگونه نژاد، رنگ ، مليت و مذهب در کنار يکديگر قرار می گرفتيم و با افکاری پويا سعی در کامل کردن يکديگر می کرديم . اما کداميک را انجام داديم؟دور زمين های خود را با سيم خاردار جدا کرديم و کشورهارا تشکيل داديم و يادمان رفت که پدر و مادر ما يکی بودند. يادمان رفت که ما همه يک خانواده ايم، به خاطر همين سرزمين ها و جزيره ها بارها به جنگ باهم برخواستيم.جنگ هايی که ارزش و هدف والايی نداشتند،آيا اين هدف خلقت ما بود؟!!آيا خليفه ی خدا اين چنين عمل می کند؟چرا به يکديگر کمک نکرديم تا بهتر زندگی کنيم و هرچه زودتر کامل بشويم، چرا با شيطان پيمان دوستی بستيم ؟ چرا می خواستيم مردم را در فقر بگذاريم تا که ياد خدا در دلشان نفوذ نکند؟آيا اين عمل جز دوستی با شيطان است؟ يک فقير هرگز زمانی ندارد که به خدا فکر کند، گرسنگی و بدبختی آنچنان به او مستولی شده که ديگر توانی برای فکر کردن به خداوند را نمی گذارد. يک فقير چگونه به هدف خلقت فکر کند وقتی از گرسنگی رو به مرگ است؟آری ای عزيز! ما به هيچ کس رحم نکرديم حتی به خودمان!
ای عشق مارا ببخش.تو وديه ی خداوند بودی اما ما لياقت داشتن تو را نداشتيم! آری ای عشق. ما فراموش کرديم که تو هدف خلقتی. ما فراموش کرديم که به وجود آمده ايم تا رسم عشق ورزيدن را ياد بگيريم. ما همنوعان خود را چون شی انگاشتيم و هيچ گاه کسی را به خاطر چيزی که بود دوست نداشتيم. ما نام تو را ای عشق بدنام کرديم. ما راه عشق حقيقی را نپيموديم و عشق مجازی را با هوسی زودگذر اشتباه گرفتيم. ما گنه کاريم. ما سبب تنها شدن تو شديم.ما را ببخش ای عشق!
زندگی يک بازيست که در آن هر کسی برای رسالتی بازی می کند.به قول کِِيلی اگر زنده هستی ، بدان که هنوز کاری هست که بايد انجام بدهی.
ما لبتکانيم و فلک لبات باز
از روی حقيقتيم نه از روی مجاز
چندی در اين بساط بازی کرديم
باز می گرديم به صندوق آدم يک يک باز
اما وارد زندگی می شويم ،همه چيز را به يک باره فراموش می کنيم و دست به کارهايی می زنيم که هيچ سنخيتی با رسالتمان ندارد.حال تو بگو ای دوست، ما با اين اوصاف به کدامين ناکجا رهسپاريم؟
اشکانم سرازير می شود و شعله ی شمع را خاموش می کند.ديگر وقت رفتن است.ندای خداوند را می شنوم.مرا به خود می خواند.بايد رود شد و رفت، بايد کوه شد و ماند.بايد دشت شد و خواند. احساس سبکی می کنم. گويی فرشتگان دستانم را گرفته اند و با من همسفر شده اند. آری! به آرزويم رسيدم.ديگر آزادم،آزاد....
شب رفتن است.شب سفر ، شب وصال دوست.تا سپيده دم زمانی باقی نمانده است ...شمع نوشته های من در لحظه ی تمام شدن اسير است.و شمع وجود من تا هنگامی روشن است که شمع نوشته هايم روشن باشد.می دانم که گر شمع نهان خاموش شود روح خسته ی من اين کالبد خسته تر را ترک خواهد کرد و به معبود خود خواهد پيوست.پس بايد بگويم که در اين زندان تاريک چه ديدم چرا که آزادی نزديک است...اتاق سرد و تاريکم که زمان های درازی پناهگاهم بود امشب از هميشه سردتر است و به همين جهت پلک هايم سنگين شده است و خوابی هميشگی می خواهد مرا با خود ببرد به دنيای وصال .سايه ی بلند مرگ نزديکم است اما هنوز آفتاب وجودم می تابد و من هنوز توان مبارزه دارم.کاش ناگفتنی هايی را که در سکوت بارها گفتم را توان شنيدن بود.کاش آدم ها سکوت را می فهميدند و می دانستند که هيچ واژه ای نمی تواند ناگفتنی هارا بيان کند. و فقط واژه های پر معنای سکوت هستند که قدرت معجزه دارند و ناگفتنی ها را قدرت و توان گفتن می بخشند.آيا همه توان درک معنای سکوت را دارند و می فهمند خواهش های آدمی را در پس پرده ی سکوت؟!آدم حقير و ناچيز که هنوز از انسانيت به آدميت نرسيده است و راه تکامل را بی رهگذر رها کرده و خود را سرگرم راه های ميانبری ساخته که به ناکجا می رسد آيا توان شنيدن حکمت ها و رموز سکوت را دارد؟من سکوت را فرياد می زنم اما کسی نمی شنود. می دانم که برای اتمام رسالتم بايد ناگفتنی ها را با واژه های محدود فرياد گفتنی کنم.برای شنيدن با نوای قلبتان همصدا شويد که نوای قلب انسانها قضاوت را می تواند. ميمون ذهن ، مارا در واژه ها اسير می کند و توان شنيدن صدايی فرای صداهای اطراف را ز ما می گيرد! نگذاريد ذهن محدودمان واژه های نامحدود را معنا و تفسير کنند. کاش شنيدن را می توانستيم!!
ای شمع عاشق دمی سوختن را بس کن و به من زمانی عطا کن تا نوشتن را مجالی باشد.
امان از فراموشکاری انسانها! ما که روزی در کنار پروردگار جای داشتيم و خانه يمان بهشت برين و خدمتکارانمان فرشتگان بودند چگونه شد که به اين دنيای پست تبعيد شديم؟آيا گناهمان جز فراموشکاری بود؟ ما تنها لحظه ای از ياد خدا غافل شديم و از اولی به سفلی رسيديم.ما سخت فراموش کرديم به دنبال چه چيز به اين خانه آمده ايم.زمينی که آفريده شد تا ميعادگاه ديدار ياران عاشق باشد و شيفتگان را در کنار يکديگر بعد تکامل ببخشد.زمينی که هر آنچه داشت در اختيار آدميان قرار داد و خود را بوسه زن پاهای ما نهاد تا بلکه اين آدميان به ياد آورند که بودند و زمانی اجداشان کجا می زيستند و انسان براستی چرا خلق شد!اما ما ، انسانها چه کرديم؟ما زمين را محل جنگ و خونريزی،قتل و غارت به خاطر ثروت و قدرت کرديم.ما بر روی زمين فساد به معنای واقعی ايجاد کرديم.از خداوند بت ها ساختيم!ما از کلام خداوند سوء استفاده کرديم و به وسيله ی کلمه ی خداوند همديگر را بارها به خاک و خون کشيديم.ما به نام مذهب برادرانمان را سلاخی کرديم و بر يکديگر تاختيم.ما از اعتقاد خودمان زنجير ساختيم و به پای خودمان بستيم تا نگذاريم هرگز کسی راه رسيدن به خداوند را بپيمايد.چه تاسف بارست اين چنين زيستن!!!
خستگی زمين بيش از خستگی من و توست. اين زمين خسته ساليان سال ناظر بيداد و ظلم ما آدميان بوده است. گر خواهان شنيدن شکايت های بيشمار او هستی به غرش آتشفشان های درونش توجه کن. به لرزه های بيشمارش نگاه کن!و بدان زمين تنها از ترس گناهان ما اينچنين می لرزد و برای ما ، از خود بی خبران از خدا طلب استغفار می کند.ما در زندگی مبهم خود به کائنات نيز ظلم کرديم.
ای زمين زيبا! مارا ببخش به خاطر آنچه بايد می کرديم و نکرديم. و به خاطر آنچه که نبايد می کرديم و انجام داديم.ما انسانها هرگز ندانستيم که طبيعت نيز دارای روح است و تمام کائنات هم زنده هستند و نيايش می کنند.ما ندانستيم که يک درخت محبت را می فهمد و جويبار های کوچک و بزرگ آواز می خوانند .نفهميديم که يک سنگ نيز گريه می کند و آهو هم با لبخند آشناست.ما با ساز باد آشنايی نداشتيم.ما رقص برگ ها را باور نکرديم و با روح جهان همصدا نشديم. ما روح جهان را نيز تضعيف کرديم.
دستانم از شدت سرما کرخت شده است اما بايد گفت و رفت! گفتن را شهامت می طلبد و من می خواهم در اين شب عزيز اعتراف کنم که چه ها کرديم....

دوباره در قبرستان مريمين پای نهادم و آوای زيبای مرگ باز مرا آرام ساخت.در آن گورستان متروک که ديگر نشانی از شيرين نيست به دنبال گذشته ها می گشتم.گذشته هايی که با مرگ شيرين و بهار دور از چشمم در ناکجايی پنهان شده بودند.و من روزی در اين گورستان عمری دوباره گرفته بودم.در ميان روح ها و قبرها قدم زدم اما انگار زمين مرطوب تر از هميشه و برگ ها غمگين تر از هر لحظه بودند.بادی می وزيد و مرا آرام نمی کرد.موهايم پريشان در دست باد بود و روح من باز با ديدن آن مجسمه ی فرشته التهابی عظيم داشت.به درخت تکيه دادم تا خستگی اين بيهوده لحظات را از تن به در کنم.اما با ديدن آن هوای مه آلود و آن درختان بلند و زيبا و سبز که در آن ها شور زندگی نهفته بود، استحاله ای وجودم را در بر گرفت.چشمانم را بستم تا چهره ی معصوم و گنه کارم در سياهیِ ابدی غرق شود.گويی صدايی از دور دست ها می آمد و جمعی در حال رقصيدن بودند.دلم می خواست برخيزم و در آغوش باد و در مقابل ديدگان درختان ،در ميان قبرها برقصم.برخواستم و با آهنگ باد در ميان شاخسارهای درخت کاج پير و با صدای زيبای سگ رهگذر تا جان در بدن داشتم رقصيدم.گورستان مريمين متروک است و من عشق می ورزم به آن گورستان متروک چراکه عشق را همراه با تنهايی و آرامش بر تو هديه می کند.و من هنگامی که رقصم پايان گرفت با شادی فريادی کشيدم و دستانم را به سمت آسمان خاکستری بالا بردم.گويي روحی تازه در من دميده شده بود.چهره ی خندان آن مرد در آسمان نقش بست.من هم خنديدم و بوسه ای براي چهره ی دلنشينش فرستادم.دلم می خواست بروی خاک نمناک آنجا دراز بکشم.بوی خاک نم خورده مرا مست کرد و من تمام اندام ظريف خود را گلی کردم.وجودم برای عشق ورزی به تو آماده شده بود.برخواستم و بر قبری که فرشته بالای آن ايستاده بود دراز کشيدم.حالا ديگر تنها نياز به تو بود تا اين خوشبختی کامل شود.تمام سلول هايم تو را طلب می کردند.نيرويی روحانی اطرافم را روشن می کرد و مرا در خلسه ای فرو می برد.آرام آرام چشمانم بسته شد و من هنگامی چشم باز کردم که تو بوسه ای به يادگار بر لبانم نشانده بودی.بهت زده برخواستم و ديدم اکنون در باغی پر از گل هستم و تو در کنارمی.آغوشت را گشودی و کاش می توانستی آن لحظه نگاهت را ببينی که چه نگاه عظيمی بود.باز لبخند زدی و دلم لرزيد.به سويت دويدم و خود را در آغوشت نهادم.مرا بوسيدی و بوسيدی و بدن کرخت شده ی من از گرمای بدن تو شعله ای شد سوزان.تو مرا عشق ورزيدن آموختی و من با رنجی فراوان گفتم:تو بمان چشمانت درخشيد و لبخندی بر لبانت نشست.نگاهت مهربان تر از هميشه بود و دست هايت بشارتی برای زندگی دوباره.گرچه لمسشان نکرده بودم اما هميشه برای وصال به جسم نيازی نيست.من به تو پيوسته بودم و جزيی از تو بودم و هستم.گفتم:بمان و بگذار تا ابد عاشقانه در کنارت نفس بکشم که بی تو ماندن زندگی ست و در کنار تو ماندن عشقی جاودانه و مرگی شيرين! در نگاهت ترديد ديدم و در تنفس آهنگينت بی اعتمادی.دستانت را گرفتم و اينچنين دعا کردم: پروردگارا؛ عشق ما را آسمانی و ابدی کن و ما را از ترديد و بی اعتمادی برهان.بگذار در کنار عشقم تکامل يابم و تو را ملاقات کنيم...صدای پرواز کلاغی را شنيدم و از شادی در آغوشت گرفتم و تو را بوسيدم.گفتی:اين شادی از بهر چيست؟ با خنده دوباره و صدباره تو را بويدم و بوسيدم.در چشمانت سوال نقش بسته بود.افزودم:دعايمان را خداوند استجابت فرمود
من هيچی از شعر نمی دونم.اينم در وصف يار به ذهنم اومد.اگه بی قاعده هستش،اگه وزن نداره،اگه نمی شه اسمشو شعر گذاشت ببخشيد.فقط می خوام با اون باشم. و جمله ای که از شعر های مهدی بر داشت کردم:تو بمان با من تنها تو بمان
تو همه چيزی و من هيچ! تو همه عاشقی و من هيچ!
تو همه مستی و من پوچ! تو همه هستی و من هيچ!
تو پريچهری و با من يکرنگ تو پريزادی و با من يک رنگ
تو مسيحايی و نفست معجزه ايست تو اميدی و خنده ات زيباييست
تو صداقت نگاهی،تو لطافت کلامی تو خدايي و نگينی
تو حياتی و دليلی واسه من تو همان آب حياتی واسه من
تو همان چشمه ی نوری تو همان شور نگاهی واسه من
تو همان باد صبايی ز خدا
تو همان آيت راهی به خدا
....................................
تو که توانستن را می توانی ما را تنها مگذار تو مرا يک لحظه به خويشتن مگذار
تو بمان با من تو بمان تو مرا کامل کن تو مرا محرم رازت کن و رحمی بر دلمان
باز آی و بيفشان شادی بازآی و بنشان لبخند تو بمان با من تو بمان...

دلم گرفته!خدايا سزاست؟من که هيچ گاه نخواستم عشقم باری به دوش کشد پس چگونه می توانی بار مرا سنگين کنی تا بشکند کمرم؟آيا کم اشک ريختم؟آيا کم برای با تو بودن زجر کشيدم؟آيا نياموختم رسم عشق را؟آيا بدی کردم؟منکه برای به تو رسيدن غرور خود را له کردم!منکه عشق به بنده ی تو را ناچيز نشماردم.منکه به ياد بنده ات ساعت ها نوشتم و...منکه دعا را با صداقت خواندم و تو را با گريه!منکه جز پاسخ به نيازم از تو چيزی نخواستم!خداوندا تو می دانی هيچ گاه خطا نکردم،هيچ گاه نخواستم دل بشکنم!تو می دانی ناگفتنی ها را!.............................................تو همه چيزی و من هيچ!خود را به وجودت وابسته کردم آنگونه که حتی کودکی خود را به مادرش وابسته نکرد.چه اشتباه عظيمی! ديگر حتی بی تو نفس کشيدن را نتوانم.ديگر حتی بی تو و دل نازکت توان نوشتن هم ندارم.ديگر نمی توانم بخندم وقتی نگاهت را از من دريغ می داری!نمی توانم بخوابم وقتی التهاب و دغدغه ی روحت انتقام است،آخر ای دوست از چه کس؟از من؟از کسی که می دانی تمام هستيش هستی؟از کسی که دلش پاک است؟از کسی که هيچ گاه طاقت اشک های تو را ندارد؟از کسی که برايت ميميرد؟باور نمی کنی اگر بگويم بيش از هر موقع دوستت دارم و می خواهم در کنارت باشم.نفس بکشم.حتی اگر توهينم کنی،حتی اگر طردم کنی،حتی اگر آزارم دهی به شکنجه ها!باز تو را می خواهم.هر آنچه که از دوست رسد نيکوست.تو بزن،تو بگو،تو بگير،تو ببند!خداوندا می دانی تنها در کنار او آرامم،پس آرامشم را ز من مگير.عاشقم من عاشقی بی قرارم!کس ندارد خبر از دل زارم!آرزويی جز تو در سر ندارم...(ای عشق خاموش من گنه کردم و پشيمانم.باری ديگر مرا فرصت ده.فرصت ده تا ثابت کنم دوستت دارم.بدون تو خواهم مرد و مطمئن باش می خواهم بالای سنگ قبرم اين شعر نوشته شود:گاه می انديشم خبر مرگ مرا...نرو!بمون.من اشتباه کردم.يک بار..فقط يک بر ديگه به من فرصت بده!)
بيش از هر زمان به دعا محتاجم.دعا کنيد ترکم نکند که بی او خواهم مرد.من...من عاشقشم.بدون عشقم چون فرهاد ...دعام کنيد
وقتی وارد زندگيم شد پاييز بود.می گفت که شيطنت های کودکانه ام و حرفای ابلهانه ام دليل علاقه اش و کشش عجيب او به من شده است.آرامشی در پس کلماتش نشسته بود و عشقی در پس نگاهش خفته بود.هميشه آرام سکوت می کرد تا عشق را بيدار نکند.تا در يکی از روزهای زيبای بهار با فرياد روح من بيدار شد.باد پاييزی که بر موهايم می وزد مرا ياد آن روزها می اندازد.يار روزهايی که آشفته کودکی بودم در پنجه ی باد!روزهايی که روحم را ذره ذره در انزوا از بين می برد و جسمم را سخت رنجور و بيمار کرده بود.وقتی باران می بارد ياد روزی می افتم که اولين بار باران باريد و بوی خاک پس از باران چقدر مست کننده بود و در عالم مستی نام تو بر زبانم جاری شد.و من اکنون غرق اين پندارم که گر تو نبودی،چگونه من زندگی را می توانستم؟چگونه بی حضورت نفس می کشيدم و زخم ها را مرهمی می بخشيدم؟ياد باد روزی که به ياد نگاهی که در پس سخنانت بود پا بروی برگ های زردرنگ پاييزی می نهادم.وقتی نيمه ی آدمی دستت را می گيرد و لحظه ای در تو غرق می شود،استحاله ای تمام وجودت را دربر می گيرد و عشقی جاودان در قلبت خانه می کند.وقتی آمد ندانستم که نيمه ام است.او اما آرام می خنديد.وقتی دلم لرزيد و وجودم لبريز از نيايش شد،وقتی با روح القدس مرا يکی کرد،وقتی احساس کردم تمام حرکاتش را آنگاه بود که دريافتم خداوند می خواهد مرا درسی فرای همه ی درس های گذشته بدهد.خداوند مرا منتخب کرد تا هدف خلقت را که همان عشق ورزيدن است بفهمم.آری!دليل حضور او در فصلی که من عاشقش بودم همين بود.آموختن عشق ورزيدن!و او مرا درس عشق داد.درس محبت و ايثار داد.او به من آموخت برای يکی شدن به جسم نيازی نيست.کافيست روحم در روحش غرق شود.و تنها هنگامی متوجه شدم که او قديسی پاک است که....
می خواهم يک قسمت هايی از شعر مهدی سهيلی را بنويسم و تقديم کنم از طرف سعيد عزيز به نسيم گل بلکه باور کند برای ايجاد عشق شناخت لازم است و بايد به هم زمان داد.و در آخر اين شعر را تقديم می کنم به بهترين فرشته ی دنيا که پاکترين روح را داره و زيباترين عشق ها را،کسی که مرا عشق آموخت:نويد عزيزتر از جانم
ز فراق سينه سوزت غم سينه سوز دارم
گل من قسم به عشقت نه شب و نه روز دارم
به دو گونه ی لطيفت به دو چشم اشک ريزم
که به راه عاشقی ها زبلا نمی گريزم
به تو ای فرشته ی من،گل من،ترانه ی من
که جدايي از تو باشد غم جاودانه ی من
چون تو در برم نباشی غم بيشمار دارم
تو بدان که با غم تو غم روزگار دارم
تنها تو یار من باش
ای آخرین امیدم
ای نازنین ترین یار
چشم انتظار من باش
من زنده ام به یادت
ای مهربون عاشق
تنها به شوق دیدار
عاشق تر از همیشه
ماندی در انتظارم
چون سایه لحظه لحظه
تو بودی در کنارم
نامی دگر به جز تو
با قلبم آشنا نیست
یه لحظه خاطراتت
از خاطرم جدا نیست
چشم انتظار من باش
تنها تو یار من باش
ای آخرین امیدم
چشم انتظار من باش
در خاطرت نگه دار عهدی که با تو بستم
من که غرور خود را در پای شکستم
ای تو همیشه با من من با تو هستم
بی تو بی قرار این قلب عاشق من
ای هم نفس چه زیباست با تو نفس کشیدن
عاشق تر از همیشه به تو رسیدن
چشم انتظار من باش
تنها تو یار من باش
ای آخرین امیدم
ای نازنین ترین یار
چشم انتظار من باش
من زنده ام به یادت
ای مهربون عاشق
چشم انتظار من باش
عاشق تر از همیشه
ماندی در انتظارم
چون سایه لحظه لحظه
تو بودی در کنارم
نامی دگر به جز تو
با قلبم آشنا نیست
یه لحظه خاطراتت
از خاطرم جدا نیست
در خاطرت نگه دار عهدی که با تو بستم
من که غرور خود را در پای شکستم
ای تو همیشه با من من با تو هستم
بی تو بی قرار این قلب عاشق من
ای هم نفس چه زیباست با تو نفس کشیدن
عاشق تر از همیشه به تو رسیدن
چشم انتظار من باش
تنها تو یار من باش
ای آخرین امیدم
ای نازنین ترین یار
چشم انتظار من باش
من زنده ام به یادت
ای مهربون عاشق
چشم انتظار من باش

