تبليغاتX
تنها عشق حقیقت دارد

 این پست به دلیل اینکه اشتباه بود پاک شد!!

عشقم....

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 20:39 توسط مرجان |


من از راهی دور می آيم.از جنگ بين واژه های عاشقانه ی ترس؛من از راه نقيض ها می آيم با چشمی گريان و لبخندی پنهان و دلی آرام!با زمزمه ای از همان ها که همه می خوانند وقتی می انديشند عاشقند!و عشق چه گريزان است از دل های ما.من از راهی دور می آيم.راهی که سخت آشفته کرده است رهروی ناپاکش را و عشق چه خنجر زيبايی بود که با دست خودم قلبم را تکه تکه کرد.که منِ ساده دل را رها کرد و معنای زندگی را زمن گرفت.چه معجزه ی قدرتمندی بود که همه ی هستيم را از من گرفت.اعتمادم را،خنده هايم را،دلم را،و حتی گريه هايم را نيز به يغما برد.من از راهی دور رهسپار اين جاده شدم.از صحنه ها و ثانيه هايی گذشتم که تمامشان فريب بود.که دروغ بود.که دخترکی خنده رو را به زنی روسپی تبديل کرد! و من چه تهی شدم از اعتماد و چقدر برايم نا آشناست صداقت و چقدر خنده آور است جمله ای که زمانی برايم مقدس ترين بود:

«دوستت دارم»!! و من از چه راه دوری می آيم! حتی تصورش نيز آسان نيست...جاده ی من نبود.و اشتباه بود پیمودنش!اين راه را پيمودم و به آخر جاده رسيده ام.هنگامی که دست در دستش بر اين جاده پای نهادم روحم آرام و دلم لبريز از مهری بی انتها بود.اواسط راه با نگاهی نگران دنبالش گشتم و افسوس!و صد افسوس..من در اين جاده ی متروک ، روح های فراوانی ديدم. همه کس ظاهرپرست و متمدن!! بود و از اينکه صداقت را در پستوی خانه اش پنهان کرده بود سرفراز..چه زود گذشتند آن همه خاطره ها؛و من چه ساده به انتها رسيدم و در اين انتها تو نبودی!و من از خود پرسيدم چه کسی تو را از مهربان شدن با من باز ميدارد؟و من چه آسوده عهدم را شکستم و به نگاهت خنديدم.چه ساده به عابران اين جاده روحم را فروختم.عشقم را ،دل تنگی هايم را ، مهربانی هايم و اشک هايم را ، نگاهم و پاکيم را به بهای دروغ های زيبايشان فروختم . من از راهی دور می آيم. از زمانی دور، از دنيايی ديگر...از دنيايی که دخترک دين و دلش را باخت و در قمار عشق وجودش را به نابودی کشاند.از دنيايی که شيفتگی و عشق را چه تهی کرده بود و چه بيهوده سوخت ثانيه های بگذشته/..من از راهی دور می آيم.با دردی از قلب که شمار نفس هايم را به صفر نزديک می کند. با تپش قلبی که گاهی از دردش آرزوی مرگ می کنی.با خنده ای که می دانی جز او کسی غمش را حس نمی کند. و گاه می انديشم کاش خنده هايم را به من باز می گرداند.به انتهای جاده رسيدم و رهگذری برايم از عشق خواند و من چه گريه ی تلخی سر دادم و جغد چگونه ناله زد؛کاش بودی و می ديدی! من از راهی دور می آيم.با کوله باری از شور زندگی آغاز کردم و با مرگ به انتها رسيدم. و آوای مرگ چه آوای دلنوازی ست و مرگ چه اتفاق زيبايی و پيوستن به او که می دانی مهربانترين و عاشقترين است. و گاه از آن مهربان می پرسم چرا مرا از تنها نعمتش که دوستش دارم محروم می سازد؟مگر او نيز وصال را خواستار نيست پس چرا مرگ را زمن دور می کند و مرا فرشته ی مرگ کرده است؟اندوهی شديد قلبم را می فشارد آخر من از راه دوری آمده ام و خسته ام!من از تکرار اين ثانيه ها خسته ام.کاش بودی و می ديدی! کاش اشک هايم را....کاش خواب هايم را...کاش عشقت را....

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 21:5 توسط مرجان |


ديگر مجالی برای باهم بودن باقی نمانده است. آن همه لحظه،آن همه خاطره،آن همه با تو بودن ها گذشت و باز من ماندم و دلی تنها و دفتری پر از نام تو! دوباره نگاهم منتظر گشت و قلبم ملتهب برای دوباره با تو بودن؛تو می روی و دل مرا نيز با خود می بری و من نگرانم که نکند با سربه هوايی ات آنرا جايی جا بگذاری؛تو می روی و فاصله ها به اندازه ی دل من و تو می شود.تو می روی و جاده ها می شوند حد فاصل عشق و دل تنگی هايمان!تو می روی و چشم ها و قلب ها و لبهايمان،می گريند و می لرزند و از سخن می ايستند.آری!ديگر مجالی برای با تو بودن نيست. فرصت ها از دست رفتند و ما هنوز در حسرت آن ثانيه هاييم.فر صت ها گذشت و مااز گذشته و آينده،گريزان و ترسانيم. تو می روی و اين تن خسته را جا می گذاری؛تو می روی و من چنان مسخ شده ام که رفتنت را باور نمی کنم.تو می روی و من به گذشته پرتاب می شوم.به آن لحظه که برای اولين بار سرباز من شدی؛تو می روی و من تازه ياد خود می افتم.خود را به نظاره می نشينم و می بينم تو چقدر با من شبيه بودی.خود را می بينم که ديگر زخمی بر دل ندارم و از عشق ساخته شده ام و تو آن تسکين بخش روح آشفته ی من بوده ای! آری! من متفاوت شده ام.از من دختری ديگر ساختی؛دختری که ديگر دربند وصالت نيست.می دانم که حقيقت عشق مهم است نه معشوق؛می دانم که تنها عشق حقيقت دارد و تو اين ها را آموختی ای فرشته ی مهربان من؛ ديگر مجالی برای با تو بودن نيست. دو آينه بر می دارم و تو را تا بی نهايت تکرار می کنم. راستی  عزيزترين خنده هايم را برايت بسته بندی کرده ام.هر زمان دلت برای طنين خنده هايم تنگ شد می توانی بسته را باز کنی؛عکسی از چهره ی خود گرفته ام و به ماه بخشيدم.هر زمان دلت برای ديدن چهره ام لرزيد به ماه بنگر،مرا خواهی ديد ! گرمای دستانم را در نگاهت حبس کرده ام. در هوای سرد آن ديار هر زمان تنهايی گرمايت را گرفت و به سردی نگاه شيرين شدی گرمای دستانم را آزاد کن. مهر و محبت و عشقم را در عروسک يادگاری مادربزرگم مخفی کرده ام. هرگاه از مهر و محبت تهی شدی آن عروسک را در آغوش گير و به خود بفشار تا حس کنی مهر و محبت مرا که چقدر عظيم بود. روحم را با تو همسفر کرده ام. در همه جا و در هر لحظه ياور و پشتيبان توست پس از مشکلات نهراس. تو را به خداوند سپرده ام،او به جای من اشک هايت را از روی گونه هايت پاک خواهد کرد. تو می روی و من دل نگران توام. آخر تو آنقدر گران بهايی که می ترسم تو را بدزدند. راستی اميد دلنواز من هر آن زمان که دخترکی دلخواه يافتی نگذار بفهمد که دلت از شيشه است.آدم ها آنقدرها هم خوب نيستند. می ترسم دلت را بشکند و من نباشم که خرده هايش را جمع کنم؛ مراقب دل پاکت باش. نگذار به هوس ها و وسوسه های ستاره ها آميخته شود.مهربانم ديگر مجالی برای با هم بودن نيست. ديدی تو هم هميشگی نبودی؟ تو راست می گفتی ما يار هم نبوده ايم ، من برای پسر ديگری هستم و تو نيز برای دختر خوشبخت ديگری هستی!برو و از بی من بودن نهراس .ديگر گذشت زمان ها و ثانيه ها يی که می توانستم در آغوش تو بگريم و بر تو تکيه کنم.ديگر نمی توانيم برای باهم بودن تلاش کنيم. در وجودت آنقدر هراس بود که از ياد بردی می شود با هم نفس کشيد و با هم آميخت.تو می روی و من هم رهسپار راه مرگ می شوم.راهی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نياورم.درس مهمی را فراگرفته ام.هميشه عشق دليل بر وصال و تک بودن نيست. عشق تو نيز تنها برای درمان زخمی بود که هيچ کس نتوانسته بود آنرا محو کند. عشق تو برای آرام کردن روح آشفته و خسته ی من بود. و تو فرشته ای که بايد مرا نجات می دادی اما راهمان يکی نبود. من خوشحالم که پروردگار بزرگ مرا لايق آن دانست که راز بزرگش را بگويد.او به من نشان داد که هميشه جدايی ها هديه ی بزرگی به آدمی می دهند و هديه ی عشق تو ، عشقی فرای عشق توست! بدرود فرشته ی مهربان من   برو و مهراس؛عشقی عظيم تر از عشق من در انتظار توست!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان 1384ساعت 13:42 توسط مرجان |


گاهی وقت ها هست که هيچ واژه ای آدمی را به خود اسير نمی کند و می گذارند مهر سکوت بر لب بزنی. گاهی بعضی ناگفتنی هاست که عظمتشان مانعی برای گفتنی شدن می شوند! نمی دونم الان در کدامين لحظه زندانيم. فقط می دانم دلم می خواهد از عشق که بسان جادويی فراموش شده است بنويسم.هر وقت می خواهم از عشق بگويم بعد از عشق يزدان پاک تنها نام او بر لبم می آيد.وقتی نگاهش را ،نگاهی که هيچ گاه پاکيشان را نديدم به تصوير می کشم به اين سوال می رسم که چگونه می شود بی عشق و ياد و صدايش ادامه داد؟وقتی طنين صدای زيبايش در گوش هايم می پيچد دلم برای آغوشش می تپد و آن لحظه دوست دارم آنقدر او را به خود بفشارم که ديگر هرگز از کنارم نرود.وقتی از دغدغه ها و از دل سادگی اش می گويد دلم می خواهد زانو بزنم و با چشمان پر از اشک دستانش را ببوسم.دستانی که سبب آرامش اند.عشق چيست جز سکوت برای خوشبختی معشوق؟مگر عاشقان کشتگان معشوق نيستند؟عشق چيست جز اعتمادی به اندازه ی عظمت قطره ی شبنم؟عشق چيست جز خنده به تعداد قطرات باران؟عشق چيست جز بوسه های شبانه که دل ماه از حسودی آنها می لرزيد؟عشق چيست جز لمس روحی که آرامتر از ارواح جنگل باشد؟عشق چيست جز آن لبخند زيبايش؟عشق چيست جز جان دادن برای يک لبخند؟عشق چيست جز يک انتخاب؟

هر ثانيه که می گذرد،دلهره ی رفتنش وجودم را بيشتر در بر می گيرد!هنوز می انديشم در خوابم و او هرگز نمی رود!!آيا زمان می تواند عشق را از آدمی بگيرد؟آيا توان جدايی مرا از  عشقی که زمان را بی معنی کرده است دارد؟عشق او!عشقی که مرا ساخت و آرام کرد.عشقی که با داشتنش خوشبخت ترينم.عشقی که در هر ثانيه اش قلبم لبريز از شادی و محبتش بوده و هست حتی زمانی که با اخم روی برمی گرداند،حتی زمانی که بی مهری می کند،حتی زمانی که مرا تهديد به رفتن می کند،حتی وقتی با عصبانيت سخن می گويد باز دوست دارم در کنارش باشم و در آغوشش گيرم.بنده ی پاک عشقی پاک نيز دارد...امروز در 17 سالمين روز تولدم می خواهم اعترافی کنم: اعتراف کنم که عشقش برايم رؤيايی بود و می خواهم در تمام لحظات در کنارش باشم حتی اگر گاهی به فريب حرفی نقض شده می زنم.عشق در قالب فريب،عشق منه!عشقم را پنهان می کنم مبادا که به خاطرم از آينده ی درخشانش بگذرد.حالا در روزی که خدا به من نعمت بودن داد می گويم:عاشقتم.ببخش گناهم؛ ببخش گناهم!  

در روز ميلاد تن من   من آشفته رو تنها نذاری!     برای ديدن باغ نگاهت

منو دور از دل و ديدت نذاری!!      تولدم مبارک!تولدم مبارک!
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 20:30 توسط مرجان |


به نام خدای عشق و به نام خالق علی(ع):

مدت ها بود که قلبم از عشق انسانها خالی شده بود. وقتی می بينم که پيامبران و امامان چگونه زيسته اند و چگونه عشق می ورزيدند اشکانم جاری می شود.چطور می توان پيرو مسيح بود و آدم کشت؟چگونه می توانند نوزادان فلسطينی رو بکشند؟مگر انسان نيستند؟در کدامين دين و مسلک نفرت و کشتن جايز است؟مگر در انجيل نگفت پروردگار بزرگ که عشق بورزيد که هدف خلقت است!پس چگونه می گويی در دين مسيحی و نفرت می ورزی برای قدرت؟مگر مسيح مظهر عشق نبود؟امروز وقتی نگاه می کردم که چه جوری می کشن ادما رو حالم از خودم بهم خورد.يعنی اينا آدمن؟من کاری به دين ندارم.انسانيت چی می گه؟آره...خيلی وقته عشق از جهان ما دور شده!بين دو تا دوست هم ديگه عشقی وجود نداره.می گن عاشقيم اما در حرف.کی در عمل عاشقه؟به حقيقت عشق شک کردم!به حقيقت عشق مجازی شک کردم!!منی که به همه عشق می ورزيدم حالا از عشق فراريم.چقدر تناقض؟چقدر دروغ؟چقدر خودخواهی؟بسه ديگه!اين روزها روز شهادت علی(ع)است.امروز شهيد شد امام عاشق.من عشق رو از علی آموختم.آموختم عشق به ورزم به کودکان تهی دست روزگار.عشق بورزم به فقير و ثروتمند.ياد گرفتم در مقابل بی عدالتی بايستم.من ياد گرفتم عشق بورزم به معشوقم و اين رو از علی آموختم که چگونه به فاطمه عشق ورزيد.و دلم می لرزد.اگر آن عشق بود من چه دورم از آن!آری خسته ام.چقدر؟آنقدر که چشمانم ديگر مست نگاهت نمی شوند!!من توی اين يک سال ياد گرفتم عاشق تنهاييم باشم.همه خودخواهيم.چقدر راحت به خودمون اجازه می ديم تموم شخصيت ديگری رو خورد کنيم،له کنيم و بعد بذاريم بريم!چقدر راحت به خودمون اجازه می ديم با روحيه و زندگی بقيه بازی کنيم!چقدر راحت به خودمون اجازه می ديم عشق رو بدنام کنيم!من يه چيزو از اين زندگی آموختم.همه کسی رو قديس می دونن که راحت تر دروغ بگه!راحت مخفی کنه!آره اونی عاشقه که دروغ بگه؛که دو جور باشه!واسه همين تصميم گرفتم هيچ وقت عاشق نباشم.همه ی ما توی حرف بلديم عشق رو معنا کنيم.اما کی بلده واقعا عشق بورزه؟گفت:هرزه ای!سکوت کردم.گفت:هيچ گاه عاشقت نبوده ام. باز هم سکوت کردم. گفت:حماقت بود...خنديدم اما هنوز ساکت بودم و می دانستم خدايی که اون بالا نشسته می دونه چرا ساکتم.آخه قول دادم.مرجان سرش بره قولش نمی ره!آره!تصميم گرفتم تنها باشم.عشق توی اين روزها يه دامه!يه دامه واسه دل ساده ی منو تو!واسه گول زدن من،گول زدن تو!عشق فقط خداست.عاشق علی ست.دلم پاک بود.خداوندا مرا به آزمون های سخت آزمودی! با اينکه شکست خوردم و نمرم کمتر از 10 شد می گم:خدا جون دوستت دارم و خوشحالم.نه از اينکه نمره ی بد گرفتم.از اينکه فهميدم تو حواست به من هست!که فراموشم نکردی...اما هنوز شرمنده ام.خدايا   شايد واقعا هرزه ام!حالا گوش کن.يه دختر بد اما دل پاک،يه دختر هرزه اما ساده دل اومده بگه ببخش!اومده بگه فقط عشق تو!اشتباه کردم در درون بنده هات دنبال عشق گشتم.ندارن.به قول هادی می گه:گشتم نبود،نگرد نيست! کاش هادی جان حرفت درست بود:زندگی اينقدر ها که می گن سخت نيست!  شور و عشق و انرژی تو قابل ستايشه اما من از اين انرژی خودم خيری نديدم.واسه من زندگی سخت تر از هرکاريه!می خوام به وصال معشوقم برسم.و می گم خوش به حالت يا علی!

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 15:56 توسط مرجان |