آن دم که به تکرار غريبانه ی روزهايم می نگرم،آن دم که سينه ی سوخته ی شقايق بر تکه های دلم مرهمی می شود،آن دم که سکوت تو را می شنوم،آری،آن دم که در زندگی به مرز تکرار می رسم،در می يابم که خالی بودن حضورت کنار نفس های آرامم،معنی ويرانی می دهد.معنی پوچی،نابودی...
ای عزيز:بگو تا لحظه ی وصال،چند قدم مانده؟چند بغض تلخ محبوس؟چند شب ديگر با رؤيای وصال؟چند معاشقه ديگر و گريه های بعد آن؟آری عزيز من...بگو.سکوتت را بشکن و بگو...بگو که کدامين جاده مرا به تو می رساند؟در کدامين لحظه فراق تو به پايان می رسد؟بگو،مرا بگو که چند ستاره به صبح مانده؟چند قدم مانده به هرس مرگ؟باور کن که پيچک مرگ ديگر راه گريزی برايم باقی نذاشته است.می دانی محبوب من؟با کلام خود سخت قلبم را شکستی و حال در نبودنت،جز مرهم ياس،هيچ در دست نيست!نامش را ياس نهادم،به ياد ياس های باغچه ی خانه يمان.تمام اين دير لحظات را با ياد نگاهت سپری کردم.حال مرا بگو..تا داشتن هميشگی عشق تو چقدر فاصله است؟بگو و اين درياهای فاصله را از بين ببر.با من بگو راز نگاه شورانگيزم را! با من از خود بگو.از رؤيای رسيدن و نقض قانون نرسيدن بگو.برای من،منی که تصليب انديشه های خويشم،از خدا بگو.می دانی ديريست آرزوهايم را گم کرده ام.انسان بی آرزو چه تهی ست.برای اين تهی دست خسته از آرزوهايت بگو.از دل آشوبی های روح بارانی ات سخن بگو.(حرف بزن ابر مارا باز کن دير زمانيست که برآنيم حرف بزن حرف بزن سالهاست تشنه ی يک صحبت طولانيم)بيا تا با کلامت باغ ترديدمان را به آتش کشيم،بی تو در آن باغ پاييز زده مصلوب شده ام و کاش بودی و اشک هايم را مي ديدی.بوی خدا می داد.بوی تو...!عزيز برايماز دين بگو.از مکتب عشق بگو.از شراب،از بوسه های هوس انگيز شيطانی!! برايم از هماغوشی و لذت معاشقه هايت بگو،از شيطان و از خدا بگو.به ياد داری؟آن دم که مرا به جرم ترديد به سجده گاه کفر بردند،انديشه هايی که دچارشان بودم.و من در مقابل صليب به زانو درآمدم وقتی مرهمی برای زخم های تو نبود.برای تيمار روح بيمار تو تا نابودی گريستم.من از ترديدهايی که تو دچارشان بودی کافر شدم.رها از جنگ خدا و شيطان انجيل باز کردم و رخ تو در آن ديدم.به ياد داری؟تو مرا دچار آگاپه کردی،دچار عشق به خرد زيبای خداوند...عزيز هميشگی برايم از قاصدک های تقدير بگو و از ندامت کلاغ و نگاه شماتت بار آهو وقتی می گريستی!به من بگو....در اين شبان سياه برايم از صبح بگو،در اين نفس تنگی برايم از لذت نفس کشيدن بگو...در هجوم اشکان بی پناه من بگو در کدامين لحظه،در کدامين ديار،حسرت ديدار تو به پايان می رسد؟ای عزيز،بگو تا لحظه ی وصال،چند قدم مانده؟
(قسمت اول نوشته که به شکل خاصی تايپ شده از دوستم ياسمن هست....می ترسم!می ترسم که نکنه الان کسی جز من دستش رو گرفته باشه!آخه واسه من هيچ دليلی جز نيما وجود نداره برای زندگی.حالا می ترسم.خيلی.نکنه دلش رو يکی ببره!نيما مال منه...برام مهم نيست کی چی می گه فقط می دونم با تموم سلول هام می خوامش...راستی زندگی به چند کيلو تنفس می ارزه؟)
رفتم و مگو او وفا نداشت...راهی به جز گريز برايم نمانده بود...اين عشق آتشين پر از درد...در وادی گناهم کشانده بود...
نوشته ای از مهدی رو می خوام بنويسم.حقيقتی محض و بعدش اعتراف...
تويی اولينم...تويی آخرينم
در زندگي تنها يك عشق وجود دارد و آن اولين عشق آدميست.باقي دلبستگي ها هرچه هست تلاش نا اميدانه ايست براي زنده كردن لحظه هاي زيباي اولين عشق.تلاشي كه اغلب بي سرانجام ميماند...
هميشگي ترين غايب!
امشب دوباره از تو ميگويم. پس از اين همه سال اي كاش همين يك شب نوشته هاي مرا ميخواندي زيرا كه هيچگاه مانند اين شب تشنه اعتراف نبوده ام.
و اعتراف صادقانه ايست اين كه بعد از تو اگر به عشق تن دادم تنها براي زنده كردن لحظه هاي با تو بودن بود و براي باور اين كه همچون تو بسيار است...اما افسوس كه بعد از تو هركه آمد و رفت جز فاحشه اي پول پرست نبود!!!
آري! اعتراف صادقانه ايست...
چه بسيار هرزه هايي با نقاب پاكي و درستي. اينها كه تمام عشقها و گفته هايشان در مقابل تكه اي فلز رنگ ميبازد...آري! عبور زمان نقاب از چهره ها برميدارد و با افتادن هر نقاب تو را بيش از گذشته دوست ميدارم...
(نوشته ی خودم هست از این به بعدش)عشق؟واژه ی زييابييست من؟دختری از دوست داشتن مدرن تو؟يه آرزوی دور
چشمانت؟مهربان و مست من؟اسير دو چشمان سياهت تو؟فرشته ی زمينی ام
زندگی؟اشتباه و جرمی بزرگ(زندگی گر هزار بار ديگر بُوَد...بار ديگر تو...بار ديگر تو) من؟غرق نياز آغوشت تو؟نامهربان مهربان افسونگر من
صدايت؟مرهم زخم های شبانه ام دستانت؟پلی ميان رويای وصال و فاصله های ما
بوسه هايت؟گونه هايم را نوازشبار من؟محو خيال تو تو؟در حسرت بوسه های من من؟عاشق آغوشت تو؟نگاهی دور و کلامی سرد من؟رهرويی ناپاک و خسته تو؟ شيفته ی موهای بر بادم عشقت؟عشق خداست موهايت؟دليلی برای دوست داشتن شب های بی ستاره من؟حيران چشمان سياهت و سرگشته ی نگاهت نگاه تو؟يه دنيا محبت ناب من؟اسير شبان بی فروغ چشمای تو تمنای دلم؟داشتن هميشگی عشقت تمنای دلت؟ربودن بوسه ای از لبم تمنای اين دل خسته ام؟زدودن اشکانم با دستان تو تمنای صدايت؟ داشتن آغوشم من؟دختری از دوست داشتن مدرن،عاشق وجود تو تو؟يه آرزوی دور،خفته در نزديکی های اين ديار سبز
ميميرم برات...نمی دونستی ميميرم بی تو،بدون چشمات...اعتراف صادقانه ايست که تو بردی در اين قمار.من قمارباز ماهری نبودم.من به عشقی دل بسته بودم که پشتوانه اش تنها نگاهی مهربان از سوی تو بود.بهای سنگينی برای لمس دستانت پرداختم.خنده هايم به يغما رفت،خنده هايی که تو عاشق شادابی شان بودی.برق چشمانم خموش شد.هميشه برای گريه های بی دليلم ، دليل داشتم.چه دليلی قشنگ تر از ياد تلخی کلامت برای گريستن؟هميشه آرزويی داشتم برای دعا کردن و به درگاه خدا رفتن.چه آرزويی جز تو و وصال تو؟هر شب خواب های رويايی و معاشقه های پنهانی.آخر تو ديگر شبی مرا تنها رها مکردی اگرچه سينه ات از من دور بود اما باز می توانستم بر آن تکيه دهم.تو از من دور بودی ولی گرمای آغوشت را حس می کردم و يخ های وجودم آب می شد.مشق هر شبم بود نوشتن نامت و گريستنت به قصد نابودی.افسوس!تو از وجود من جداکردنی نيستی!دلم برايت تنگ است.باز هم هوای ديدن چشمان سياهت را دارم.دلم لمس لبان وسوسه انگيزت را می خواهد و آن تمنای نگاهت را...دلم شيطنت های بچه گانه ام را می خواد.دلم سکوتم را در جواب خواهش های چشمانت می خواهد.دلم،اين دلی که می دانی اسير توست، وجود تو را طلب می کند.دستت را دوباره به من بسپار.ميميرم برات.نمی دونستی ميميرم بی تو،بدون چشمات...
دلی که قدر عزيزان آشنا دانست...چگونه صحبت بيگانگان روا دانست...ميان اين همه با چون تويی کنار آمد...چراکه جز به تو پرداختن خطا دانست...هرآنکه ملک جهان را به بوسه ای نفروخت...حديث آدم و فردوس را کجا دانست؟(نادرپور)
گفتی:هيچ گاه چنين افسرده حال نديده بودمت...گفتم:از حرفهای ديشبت دلم خون شد...گفتی:چرا؟...گفتم:سالها به دنبال تو دويده ام و چه روزها و شبهايی که با اميد ديدارت در پس کوچه های کهنه جست و جو کردم،اما تو می گويی به دنبال عشق ديگری باشم...گفتی:در اين سرزمين وسيع،بسيار خواهی يافت،عشقهای ديگری را...گفتم:سرزمين من هيچ کجا نيست،تنها از ابتدا تا انتهای آن کوچه سبز را موطن خويش می دانم...لبخند زدی...گفتی:پايتخت مطن تو؟...گفتم:آن نيمکت چوبی که در کنار آن باغچه زيبا بود و من و تو چه غروبها که بروی آن می نشستيم...گفتی:و زيباترين شهر موطنت؟...گفتم:پنجره ی اتاق تو...از هميشه بلند تر و زيباتر خنديدی...با ديدن خنده ات،خنده ام گرفت...ناگهان از خنده ايستادی...دستی بر موی من کشيدی و گفتی:چه زود موی سپيد کردی...گفتم:سپيد؟...گفتی:آری...گفتم:ياد ياسهای سپيد باعچه خانه تان به خير...نفس بلندی کشيدی...سحر نزديک بود...بايد می رفتی
يادش به خير باشد بگذشته های شيرين
شبهای عشق و مستی آن روزهای رنگين
ما چون شکوفه بوديم در باغ زندگانی
هر دم روانه ميشد بر خاک تشنه ما
باران مهربانی افسوس و صد دريغا
اکنون چه مانده بر جا؟
زان لحظه های ناياب زان روزگار زيبا
ما در گذشته خويش بر روی ابر خفتيم
از ياسهای کوچه هر دم نفس گرفتيم
در فصل سوز و سرما دستی پناه ما بود
فرياد و شور و غوغا تنها گناه ما بود
خوشبخت،نام ما شد کابوس را که می ديد؟
گلهای باغ ما را حتی خزان نميچيد
افسوس و صد دريغا اکنون چه مانده بر جا؟
جز سايه های بی سر بر سنگفرش هر جا
من با تو قد کشيدم من با تو قصه چيدم
بر غصه سد کشيدم من با تو شعر گفتم
تا قله ها رسيدم اکنون،هميشه غايب
در خاکی يا به دريا؟ در ناکجا من هستم
تو در کجای دنيا؟
قصه بی سر و سامانی من...باد با برگ درختان می گفت...باد با من می گفت...چه تهيدستی،مرد...ابر باور می کرد...من به خود می گويم...چه کسی باور کرد...جنگل جان مرا...آتش عشق تو خاکستر کرد؟(مصدق)
باز هم تو در کنار من بودی،اما آنچه مرا آزار ميداد حضور يک غريبه در آن ساحل بود...هيچگاه جز من و تو در آن ساحل سبز کسی نبوده است اما يک مرد جوان با گردنبند زيبايی که در دست داشت،بر روی تخته سنگی،آنسوتر از ما نشسته بود...تو به او نگاه می کردی و من خيره در چشمان تو بودم...ناگهان نگاهت را به چشمهای من انداختی...گفتی:به چه چيز اينگونه خيره مانده ای؟...گفتم:دوست دارم سالها به چشمانت نگاه کنم...گفتی:پس تو بر زيبايی من عشق ورزيدی...گفتم:هرگز...گفتی:شک ندارم...گفتم:بيگمان در زيبايی تو ترديدی نيست،اما از تو زيباتر فراوان است و من اگر اسير چهره ها می بودم اکنون دل بر زيباتر از تو بسته بودم...اخم کردی و سر برگرداندی...گفتم:اما وجود تو در نگاه من از همه زيباتر است...دوباره لبخند زدی و از لبخند تو خنده ام گرفت...سکوت حاکم شد...دوباره بر چشمانت خيره شدم...نگاهت بر چهره آن مرد و آن گردنبند زيبا بود
نمی دانی تو ای گمگشته ی من
نمی دانی که بعد از سالها جان کندن و دوری
من حتی در ميان قطعه سنگ کهنه گوری
نشانی از تو می بينم،سراغی از تو می گيرم
تو را اما نمی يابم و خاموشانه ميميرم
نمی دانی تو ای گمگشته ی من
نمی دانی که من در چهره خندان و خوش فردای هر غنچه
و يا در نام زيبايت که مانده بر درخت خشک آن کوچه
نشانی از تو می بينم،سراغی از تو می گيرم
در کوره راه زندگی گم کردم او را...در خود نمی بينم توان جستجويی...ميخوانم او را با صدايی ضجه آلود...اما جوابی بر نمی خيزد ز سويی...او شمع گرم و روشن شبهای من بود،يک لحظه غافل ماندم و آن شمع افسرد...من زنده بودم زنده عشقی خدايی...بی او چه سود از زندگی،چون عشق من مرد(سهيلی)
گفتی:سلام...گفتم که در انتظارت بودم،امشب دير تر آمدی...گفتی:بگو...گفتم:بخوان...گفتی:چه چيز؟...گفتم:قرار بود شعرهای مرا بخوانی،اما صدای ساعت کوکی مگذاشت...گفتی:با تو گفته بودم که شعر نمی دانم چيست...گفتم:عجيب است!...گفتی:چه چيز؟...گفتم:نگاه تو مرا شاعر کرد،و در تمام سالهای نبودنت،ياد تو،قافيه ساز شعرهای من بود،آنگاه تو خود شعر نمی دانی...خنديدی...گفتی:از ماه نيز بسيار نوشته اند،اما ماه نوشتن نمی داند...آنگاه آرام برگی از شعر مرا به دست گرفتی...دلم تپيد...لحظه ای بعد برگه را بی آنکه بخوانی به روی زمين گذاشتی
گفتی:ديوانه ای...گفتم:چنين بختی نداشته ام...گفتی:اما گمان می کنم باشی...گفتم:شايد...گفتی:شايد؟؟...هردو خنديديم.
خورشيد طلوع کرد.باز هم وقت رفتنت رسيد.ای کاش هميشه شب می ماند
پرسه در پس کوچه های می فروشان تا به کی؟
همنشين گشتن به جمع باده نوشان تا به کی؟
کاروان مهرورزان رفت و من در کنج غم
دلخوشی با خاطرات نازنينان تا به کی؟
دشنه ای بر پشت من گر دشمنم زد، عيب نيست
زخم کاری خوردن از دست عزيزان تا به کی؟
روزها با شوق ديدار تو،رفتن تا سراب
شامها با شوق خوابت،سر به دامان تا به کی؟
نازنين،طی شد جوانی،هجر تو آخر نشد
حسرت ديدار رويت،ای بهاران،تا به کی؟
ای دل ديوانه،هرکس رفت و برجايی رسيد
صحبت ديدار و عشق و شرح حرمان تا به کی؟
عاشقان از درد هجران قرنها ناليده اند
بار الهی،ديدن چشمان گريان تا به کی؟
من پا به پای موکب خورشيد...يک روز تا غروب سفر کردم...دنيا چه کوچک است و اين راه شرق و غرب چه کوتاه...تنها دو روز راه ميان زمين و ماه...اما من و تو...آنگونه دور دور که اعجاز عشق نيز...ما را به يکديگر نرساند ز هيچ راه(مشيری)
در کنار ساحل دريا،بر روی همان تخته سنگ نشسته بودم.مثل هميشه آمدی از راه و نشستی در کنار من.صدای موج دريا وقتی با نگاه تو می آميخت رويايی بود...پرسيدم:اين بار نيز در خوابم؟...گفتی:نمی دانم...هيچ سخن نمی گفتيم...سکوت را شکستی و پرسيدی:به چه می انديشی؟...گفتم:به اينکه چه ميشد اگر هميشه اينقدر به تو نزديک بودم و آن فاصله وحشتناک که در بيداری با تو دارم نبود...گفتی:اکنون نيز فاصله بين من و تو بسيار است...گفتم:اما تو در کنار منی اکنون...گفتی:فاصله آن نيست که چشم می بيند،فاصله بين افکار و آرزوهاست...پرسيدی:آرزوی تو چيست؟...گفتم:هميشه با تو بودن،حتی به روی يک حصير،در هر کجا...گفتی:پس به آن کس عشق بورز که آرزويش با تو بودن،حتی بروی يک حصير،در هر کجا باشد،آنگاه فاصله ای نخواهی ديد
دست تو مزرعه ی سبز اميد
چشم تو چشمه ی عشق
گيسوان تو چنان منظره دشت وسيع
خنده ات مژده يک روز عزيز
حرف تو عطر هزاران گل سرخ
بودنت امنيت ساده سقفی در برف
من چه هستم،افسوس
خانه ام معبد تنهايی هاست
قصه زندگيم
قصه آمدن و رفتنهاست
دفتر خاطره ام
نوشته ی زير اثر دوست خوبم مهدی هستش که من واقعا عاشق نوشته هاشم.با اجازه اش می خوام يکی از قشنگ ترين عشق های دنيا رو بذارم توی وبلاگم.اين نوشته شش يا هفت قسمته...اميدوارم شما هم مثل من لذت ببريد از خوندنش.
آرزو می کردم..که تو خواننده ی شعرم باشی...راستی شعر مرا می خوانی؟...نه؛دريغا؛هرگز!...باورم نيست که خواننده ی شعرم باشی...کاشکی شعر مرا می خواندی
و تو آمدی از راه،هنوز همان چهره ی آشنای سالها پيش و همان نگاهی که هستی من را سوخت.در کنار من نشستی و خنديدی.گفتم که خنده ات از چيست؟...با زيرکی گفتی که از هيچ...گفتم از شوق ديدارت اکنون در آسمانها سير می کنم..گفتی:دروغ می گويی...گفتم که با تو دروغ گفتن نمی دانم.زيراکه عاشقم..گفتی:عشق؟مگر هنوز در دنياست؟...گفتم:دنيا را نمی دانم اما در دل من هست...خنديدی...گفتی:اگر باشد نيز کافی نيست...خنديدم...گفتی:ديگر چه داری؟...گفتم:شعرهايی را که برای تو سرودم..گفتی که شعر خوردنی ست؟...گفتم:خير..گفتی که آويختنی ست؟..گفتم:خير..گفتی:پس اين نيز کافی نيست...گفتم که ديگر هيچ ندارم...گفتی:پس از برای چه دل می بندی؟..اشک در چشمان من حلقه زد
گفتی گريستنت از برای چيست؟...گفتم:از زمانه ای که در آن نفس می کشم..گفتی که مرد را گريستن نبايد...گفتم که تنها سنگ ها نمی گريند..گفتی که اشک هايت را پاک کن...گفتم که تنها شراب،پاک خواهد کرد...گفتی:گناه است نوشيدنش...گفتم:دل شکستن گناه نيست؟...گفتی:در هيچ کجا نخوانده ام که گناه باشد...گفتم:برای باور کردن،تنها بايد بخوانی؟..گفتی:آری...گفتم:پس بخوان شعرهای مرا تا بسياری از حقايق را بدانی....و تو هيچ نگفتی
صدای زنگ ساعت کوکی بلند شد.از جای برخواستم.افسوس!دوباره خواب می ديدم
گل زيبا،فراموشت تخواهم کرد
اگر بر کام من باشی
اگر چون می درون جام من باشی
نگاهت می کنم اما تو را نوشت نخواهم کرد
ای زيبا،فراموشت نخواهم کرد
اگر سوزنده آتش باشی و من را درون خود بسوزانی
هزاران سال خاموشت نخواهم کرد
ای زيبا،فراموشت نخواهم کرد
اگر با من نخواهی آشنا باشی،چه غم باشد
بسی شادم که با مرگم سيه پوشت نخواهم کرد (آره حداقل از اين خوشحالم:مرجان)
ای زيبا فراموشت نخواهم کرد.
دوستم شکوه حرف قشنگی زد.گفت: اگر مي داني در اين جهان كسي هست كه با ديدنش رنگ رخسارت تغيير مي كند وصداي قلبت آبرويت را به تاراج ميبرد ، مهم نيست كه او مال تو باشد ، مهم اين است كه فقط باشد ؛زندگي كند ، لذت ببرد و نفس بكشد....رهايت می کنم عشق خاموشم.مهم اينه که تو خوش باشی.به عشق عاشقم نه بر وصال تو...می بوسمت عزيزترين و بدون جايت هميشه در قلبم است.بدرود
همسفر تنها نرو...صبر کن. نرو..مرا هم با خود ببر.باور کن بی حضور تو ، من ديگر آن دخترک شاد نيستم.باور کن هنوز حرفهايت را خوب به ياد دارم وقتی از عشق می گفتی!شب هايمان را به خاطر دارم وقتی در رؤيايمان با يکديگر هم آغوش می شديم و چه لذتی داشت بوسه های پنهان خيالمان! اين لحظه های بی تو گفتنی نيست...همواره دعا می کردم:خدايا مرا لايق عشقش کن. به ياد داری؟حالا همه می گويند که لايق عشقی بالاترم! اگر بگويم عشق بالاتر نمی خواهم و وجودم تنها تو را طلب می کنند چه؟اگر بگويم نرو و باز بر من بخند چه؟ نگو که رفته ای و بازگشتت ناممکن است. همسفر بازگرد و مرا هم با خود ببر. همسفر تنها نرو! عشقت يادم مهرم تو را فراموش!
مهربانم تنها نرو اگر قصد سفر کردی مرا با خود ببر باور کن عشقم بی انتهاست و کسی اين عشق پاک مرا ندارد. باور کن خوشبختت خواهم کرد.هرچه دارم برای توست.هرچه خواهی فراهم است و تو می دانی.....همسفر تنها نرو!(برگرد ديگه نويد.خسته شدم از بس التماس کردم.قلبم شديد درد می کند.معده ام و دستانم نيز!فکر کنم باز عصبی شدم و درد گرفته!برگرد ديگه.نيم وجبی ات تنهاست.مگه نگفتی عاشقی؟مگه نگفتی خداتا دوستم داری؟الان معشوقت بهت نياز داره نمی خوای کمکش کنی؟) ![]()
![]()
![]()
![]()
به نام او که ديگر از وجودم جدا نيست
بعد از يک سکوت طولانی بازگشته ام.دلم برای همه ی عشقتون و حرفاتون تنگ شده بود.تازه باور کردم که عشقم رفته و شعله ی هوسم رو هم بايد خاموش کنم.باور کنيد تحمل نبودنش غير قابل تحمله حتی با عصبانيت هايی که داشت،حتی اگه گاهی از دستم الکی ناراحت می شد،حتی وقتی از طغيان احساسش می گفت...نيما رو هم به دست باد سپردم.من طعمه ی هوسم نخواهم شد.کاش هيچ وقت نمی رفتی نويد.اگه بدونی چقدر جات خاليه و چقدر تنهام اون وقت دلت به حالم می سوخت و...ديشب خواب می ديدم دارم بهش ميل می زنم و می گم که برگرده....جداً من دختر احمقيم نه؟
نگارم را بگوييد باز آيد رخم را به تماشا باز نشيند
نگينم را بگوييد باز آيد نگاهم را به مهر، باز بيند
نگارم را بگوييد باز آيد لبانم را به خنده بازگشايد
به نويدم بگيد برگرده به خدا خسته ی راهم بی او؛ خسته نگاهم بی او...من از شعله ی اين عشق درمانده و ديوانه شدم و از نگاهش مستانه! سيمرغ روح من در هماغوشی چه کس اينچنين سرمست شدی که زياد بردی عشق مرا؟وز نگاه کدام بيگانه اينچنين معصومانه به دامان فريب کشيده شدی؟ همره مهربان من کاش سفرت اين التهاب بارانی را به من هديه نکرده بود.کاش نگاهت امانم می داد.
امانم ده امانم ده ای يار يگانه امانم ده از اين عشق هول انگيزت امانم ده و اينچونه نخند آخر خودت می دانی خنده هايت چقدر زيباست امانم ده و اين سرگشته ی کويت را ز خود رها مکن امانم ده امانم ده
باور کن ديگر بريده ام يا عشق تو را ز سر بيرون کنم يا در شعله ی اين عشق خود را می سوزانم امانم ده
منکه به بوی عطر تو چنين مستم(ديگر چه می خواهی؟)امانم ده غرورم را به زير پايت، بشکستم امانم ده
لبانم را ز عشقت فرو بستم امانم ده خنده را ميهمان سکوت کردم امانم ده امانم ده ای که يادت استحاله ای رنگين را بر پيکرم نقاشی می کند و خيالت غمی مبهم را امانم ده ديگر توانی برای آشفتگی و شيفتگی محض من نيست ديگر صداقت در نطفه های معصوم نگاهم جايی ندارند امانم ده مهربانترين قسم به دريای احساست ديگر تند راه نمی روم ديگر با پسر بالای 2 سال و پايين 90 سال حرف نمی زنم قسم به خدايمان ديگر بريده ام يعنی هنوز مرا....عشقم را....تو را...نگاهت را....هميشه منتظرتم

