پرسيدی :پريشانی؟
گفتم:نه خسته ام!
_چه قدر؟
_آن قدر که چشمانم ديگر مست نگاهت نميشوند
_باز هم چه قدر؟
_آنقدر که مشامم عطرت را طلب نمی کند و لب هايم تا ابد تو را تکرار نمی کنند
_........
_وآن قدر که قلبم ناقوسش را برای رسيدن به تونمی زند!
_پس نواختن برای چيست؟
_برای تکرار عادتيست که معنايش را نمی دانم
_و خستگی برای چه؟
_برای آن که تو هميشه مرا عادت داشتی و من از عادت بودن خسته شدم
_آری!من نيز از عادت تو خسته ام ولی کمتر از خستگی تو
_چه قدر؟
_نمی دانم خيلی نا چيز شايد به اندازه ی عادتم و شايد به اندازه تو!
با بغضی به اندازه ی تو گفتم:آری چه قدر نا چيز و من ديگر خسته نبودم؛ بلکه تنها بودم؛خيلی تنها!
اول نوشت:
نوشته ی بالا نوشته ی شيرين عزيزم هستش.اميدوارم هر جا هست سلامت باشه.
دوم نوشت:
سرشار از نفرتم.دلم می خواد با تموم وجودم نفرت بورزم يا اينکه در آغوش پاک و عاشقی گريه کنم.نه نه نه نه!نه به خاطر اشتباهم.به خاطر مظلوميتم.به خاطر اينکه می بينم چقدر معصومم و اون وقت هيچ کس نمی فهمه!کاش می شد همه چيز رو گفت.راستی شيرينکم منم همون سوال تو رو می پرسم:يعنی توی اين همه آدم با اين همه آغوش،کسی واسه مرهم زخم های من آفريده نشده؟....رؤيای نا تمام من کاش بودی و می ذاشتی بازم در آغوشت بگريم.تو راست می گفتی......
سوم نوشت:
ياد يک جمله ی منم غريبم افتادم.گفته بود:اين بغض گران صبر نمی دانم چيست!...منم غريبم عزيز عاشق هر کسی که بودی اميدوارم قبل از اينکه دير بشه بهش بگی.هنوز باور نمی کنم واقعا عاشقی وجود داشته باشه!دلم می خواست بازم نوشته هاتو می خوندم و آروم می شدم.ولی مثل اينکه سرت خيلی شلوغه.قبل از اينکه دير بشه نوشته هاتو بنويس تا بخونم.ممکنه ديگه وقتی نباشه ها! اين قلب ديگه توان ادامه نداره.وقت ايستادنش می رسه و اون وقت....منتظرم.
معجزه ها!معجزه ها!گويی کلمات معجزه اي هستند بر کاهش درد قلبی که ديگر از آن چيزی باقی نمانده است.وقتی نگاهم را از جاده بر می گيرم و گذشته را می نگرم تازه به عظمت رنج هايی که کشيدم پی می برم و خود را ملامت می کنم که چرا بيراهه رفتم! نه از بهر عشق به تو بلکه از خيانت به چشمان تو!! من خسته گام بودم.خسته ای فتاده ز پا و نمی دانم اگر عشق خاموش نبود بر سر اين دخترک چه آمده بود!من کوله بار گناهت را و گناهم را به تنهايی به دوش کشيدم.من به تنهايی با نگاهها مصلوب شدم.مرا طرد کردند.تو کجا بودی که ببينی؟کجا بودی که ببينی چگونه روحم ذره ذره در انزوا تحليل می رود؟تو کجا فهميدی که خنده های من ديگر خنده های بهار نيست؟!تو هيچ گاه نفهميدی و نخواستی بفهمی.تراژدی مصوری ست.داستان دل بستگی دخترک به نگاهی که فقط نگاه يک رهگذر بود.تو هيچ گاه در کنارم نبودی.وقتی به خاطر داشتن فرزندمان می گريستم تو نبودی!فرزندی که در اولين معاشقه ات پا به دنيا نگذاشته از دنيا رفت و تنها يادش ماند و مهر مادری من که تو هيچ گاه در نظرش نگرفتی.من به ياد دارم شبان تنهايی ام را و گريه های تلخ بی تو بودن و فريادهايی که نگاه هايم را آتش بار کرده بود.من به ياد دارم بی مهری های تو را.گمان نکن که فراموشی را می توانم.(تو مپندار که خاموشی من هست برهان فراموشی من)تو نبودی که ببينی.تو عظمت مهربانی من و عشق کودکانه ام را به تمسخر گرفتی!محال است،بتوانی کسی را بيابی که بيشتر از من تو را دوست بدارد.گذشته ام تلخ است.من به پای چوبه ی دار برده شدم.بهار به ابديت پيوست و تو نبودی.بهار به سجده گاه کفر رفت و در مقابل صليبی زانو زد که تجسم خيانت به عشق بود.تو بودی؟نه!هرگز...روزهای سختی بود و شب های سخت تری؛ روحم غرق نياز و اما تو در آسودگی به خواب رفته بودی.من از درد نطفه ات به خود می پيچيدم و تو اما غرق در وسوسه ی ديگری.من عاشق کودکمان شدم و تو مرا ز ياد بردی.تپش قلبی گرفتم و درد قلبم را تابی نبود و کودک سقط شد و تو در گوش ديگری از عشق نجوا می کردی.شايد تو را به پاس تمام دروغ هايت توانم بخشيد اما به خاطر آن فرزند پژمرده ام هرگز تو را نخواهم بخشيد.آری!گذشته ی سرخی بود.نفرت انگيز و پر از دروغ های زيبا.اشک هايم ديگر بوی خدا نمی دهند.روحم اسير اين خاک شده اند.دستانم بوی گل می دهند و به جرم چيدن گل در حبسم.من دخترکی بودم که در مقابل مطرود بودنم می خواستم اثبات کنم که بد نيستم.من کودکی بودم که بريده بودم ز خود،ز ديگران.من رميده بودم از نگاه های پر از شماتت آدميان؛من از سرزنش نگاه ها در فرارم.من از فکر اينکه سردی زمستان از توست می لرزم.کاش...کاش می توانستم عکسی بگيرم که هيچ آدمی در آن نبود.آخر از آدم ها بيزارم.من از ادم ها می گريزم و جز گريز گزيری نيست!...گذشته را بر می گردم.اکنون خسته نيستم.من خائنی هستم که در نگاهش سفری تلخ ديده می شود.همه می دانند که مسافرم.ديگر زمانی برای نفس کشيدن باقی نيست.قلبم را ديگر توانی برای ادامه نيست.شايد ثانيه ای ديگر بايستد.می دانم.می ايستد.ديکر برای نفس کشيدن مجالی نيست.برای عشقت...نفس نفس می زنم....تيری در قلبم....با من بشمار:يک...دو...........
بهانه
همه ی سکوت تو يک بهانه است.بهانه برای به جنون کشاندن دخترکی از عشقت.همه ی ثانيه ها يه بهانه است برای آرميده شدن اسب های رميده از قلبمان. همه ی نگاه ها يک بهانه ی دلنشين است برای گريستن. دوباره بوی خاک نم خورده بلند می شود و باز هم باد موهايم را به نوازشی منحوس می گيرد.درد می شوم و بر جانت می افتم ، مهر می شوم و تمام وجودم را نثار نگاهت می کنم.چه تهيدستم!تکرار می کنم با ابر،با باد!چه تهيدستم!هيچ می شوم و غم هايت را هيچ می کنم.شاديم را آغوش می کنم و با تمام غم های خودم وخودت،تو را می فشارم.ياد خاطراتمان،ياد غريبه بودنم و غريبه بودنت آتشم می زند و من دوری تو را بهانه می کنم برای گريه های حزن آلوده ام! بخشش لبخندانم را بهانه می کنی.آه پدر! پدر معصوم من...شايد پسرکم بودی و شايد پدر مهربان هميشه گرم.نمی دانم و ندانستنم را بهانه می کنم.ز خود ، ز تو گلايه می کنم.می رنجند بهانه ها! گاهی می انديشم به راستی چگونه شد که محکوم به تو شدم؟و آيا در تو حتی ذره ای عشق نبود؟و تو از نگاه خيره و مست من چرا مست نشدی؟بی وفايی تو را سنگ کردم و بر دل های پسرک های چون تو زدم.شکستند! اما...همه چيز بهانه است.آمدنت،رفتنت،قمارت،شيشه های شرابت،مادرت،من،عقايدم،بوسه ها،...همه بهانه بود.يک بازی بود.من باختم.تو باختی.عشق باخت.فرياد می زنم:چه تهيدستم!اميد می خندد.کلاغ به بيشه ها می رود و لطافت گل را به بازی می گيرد.کودکی می پرسد:تهی دستی؟جوابش گويم:آری! می خندد.کودکانه می خندد.پاک می خندد.می گويد:چه کودکی!...بغض می کنم.در آغوشم می گيرد و می گويد:بهانه اش را نگير.آب نبات من مال تو! شادمان شدم.به همراه کودک با نادانسته ها بازی کرديم.تمسخر کرديم دل کوچک تورا!نقضم نکن.دل نگرانی هايت را،سيمای بی نظير تو را،حرف هايمان را به ياد می آرم و کودک طرد می شود.هميشه دوست داشتم از افکارت باخبر شوم.نوشته هايت را بخوانم.می دانستم می نويسی.اما چرا؟چرا هيچ وقت مجالی برای خواند آنها نبود؟آيا تو نيز با مصدق زمزمه می کردی:کاشکی شعر مرا می خواندی؟! من چه می گويم:با تو چه نشست ها؟چه فراموشی هاست! می هراسم حتی رنگ موهايم را نيز زخاطر برده باشی.بهانه بود.تمنای بوسه بهانه بود.هردويمان می دانيم که بهانه بود.چرا؟چرا نقطه چين ها جواب سوالاتم است؟بی جواب گذاشتی مرا.عاشقم بودی.هستی.خواهی بود.می دانی!همه ی زندگی يک بهانه است.بهانه برای يافتن حقيقت.شايد عشق!شايد خدا ؛ بهانه ی تو چه بود که مرا تنها رها کردی؟ ياری دگر يا سفر؟ شايد زيباتر ز من يافتی!شايد مجنون تر از من يافتی!شايد عاشق خوبی برايت نبوده ام.تو راست می گفتی!هميشه راست می گفتی.من نمی فهميدم.و حالا تنها تو بهانه ام هستی برای فهميدن.برای فهميدن حقايقی که تاکنون چشم بر آنها بسته بودم.بهانه ی برفی ام...............دو تا!
و اين منم.دخترکی که به نوازش باد دلبست. و با برگ ها رقصيد و با ابر گريست.دخترکی که خسته از هرکس و هرچيز بود. خسته بود از تسلسل کلمات، خسته بود از تکرار قصه ی زندگيش، از ديوارهای تنگ اتاقش، خسته بود از هوايی که هوا نبود. خسته بود از مرگ که آرامش نمی کرد. خسته بود از خدايی که ديگر دوستش نداشت. خسته بود از معشوق خود که هيچ گاه برايش عشق را معنا نکرد. خسته بود از ترس، از آينده، از فردايی که نيامده بود. خسته بود از زيبايی جسمی اش و شايد زيبايی روح ناآرامش!خسته بود از کائنات و نيروهايشان.
اين منم.دخترکی مست که گذر زمان صوفی منشی را در وجودش پرورش داده است.دخترکی که ديگر تاب زنده ماندن را ندارد. عاشق سکوت شب و غم ديدگان تو!شايد هرگز نمی پنداشتی که غم نگاهت را بفهمم اما...اين منم.دختری که از ديوار آگاهی بالا می رفت و گاهی التهاب چيدن گلابی معجزه تمام وجودش را می گرفت.دختری که بر پدرش دل بست.معصوم اما جان باخت.من دختری بودم که به همآغوشی درخت توت هم راضی بود.دخترکی که از يادآوری نگاه مهربان تو آب می شد،نوازش می شد،پيچک سبزی می شد و بر پيکرت می پيچيد!از خيال ما شدن،بال می گرفت و تا خدا پرواز می کرد.اين منم.همان دخترک دلبسته ی نگاه رهگذران!همان که تو او را با نگاهت شماتت می کنی؛غريبه...کاش عاشقم بودی!
دل نوشته:
شعر زير از شاعر بزرگ ايران(علی کوچيکه)هستش . من عاشق اين شعرشم.می نويسم بلکه شما هم با خواندنش لذت ببريد.
فقط به جرم بودنم
- و زنده بودنم ،
که در حصار مرگ هم نفس کشيده ام -
تفاله مي شوم
درون مهربان دست تو
چو نامه هاي بي جواب مانده ام
مچاله مي شوم
ميان دستمالِ کاغذيّ خيس اشک هاي بي دليل تو
زباله مي شوم !
من از صدای ساکتت
شکسته مي شوم
دوباره با بهانه های بچه گانه ام
صدای هق هقم بلند می شود
سلام برفی تو را بهانه می کنم برای گریه ها
....
نفس بریده ام !
بریده ام ز تو
ز خود
- های ...
ای مسافر غروب روزهای خوب
ز خود
ز تو
گلایه می کنم :
" چرا به هم نمی رسیم "
گذشته ای ز عشق و آرزو
گذشته ام ز تو
به رقص ساز مرگ زنده ایم !
اول نوشت:
گفتی از تو بگسلم...دريغ و درد رشته ی وفا مگر گسستنی است؟
بگسلم ز خويش و از تو نگسلم عهد عاشقان مگر شکستنی است؟
فروغ فرخزاد
انسان! اين موجود تلخ...به دنبال اوهام مطرود می دود.برای داشتن زيبايی ها خود را به نامهربانی ها می آلوده و برای توجيح خود دست به هر کاری می زند.برای اثبات خويش همه ی کائنات و خدا و همه چيز را،حتی بودن خود را نقض می کند.برای پنهان دغدغه های مبهم خود،هر صبح و هر شام چهره را خندان نقاشی می کند و در آينه که می نگرد باور می کند که براستی خندان است و هيچ غمی دلش را نمی آزارد.آری!انسان!!اين موجود نا چيز...آنقدر ناچيز است که برای رسيدن،توان جنگيدن ندارد؛توان مبارزه ندارد؛آنقدر ناچيز است که از صداقت می هراسد.و خود را در پشت نقاب های شيطانيش مخفی می کند.چه بيهوده اميد بست به تو،خداوند!می هراسم از روزی که خداوند به فرشتگانش بگويد که حق با شيطان بود.من می هراسم از آن روز؛ ای آدم! واقعا آن سيب مگر چه داشت؟مگر چقدر طعمش شيرين بود؟حالا سالهاست به اشتباه تو ای آدم،همه ی ما در حال سوختنيم.حالا ما تاوان هوس تو را می دهيم.آخر چرا پدر؟و تو چرا مادر؟شما که از عشق سيراب بوديد،چرا؟شايد می خواستيد به همه کس نشان دهيد که انسان موجود لجباز و خودخواهی ست.آری!جهنم اين دنيای ماست پدر.جهنم زجرهای اينجاست.و تو برای فرزندانت آتش اين جهنم را خريدی.تو رها شدی ولی تا ابد نسل تو خواهند سوخت.اهميتی ندارد؟مگر نه؟..چقدر شرمسارم از انسان بودن!!وقتی حتی وحشی ترين سگ هم معنای قداست را می فهمد،چه بگويم؟وقتی پرستوها معنای مهر می دانند،ماهی ها معنای عشق را،کلاغ معنای زيبايی و اسب معنای شادی را،ما چگونه خود را برترين می خوانيم اما معنای هيچ کدام را نمی دانيم؟به من بگوييد.من هيچ ندارم.ديگر هيچ هم ندارم.سالها به نام عشق به هم خيانت کرديم،بهم گفتيم:دوستت دارم در حاليکه می دانستيم چشممان و قلبمان به مهر ديگری اسير است.ما با اسم برترين موجودات خداوند،به اسم خليفه ی خدا،به اسم دين و خدا بر سر خودمان کلاهی بزرگ نهاديم.ما اينقدر پستيم که حتی در خود نيز توان اعتراف نداريم.انسان!!چه موجود سرکشی...آيا براستی هر کودکی که به دنيا می آيد نويدبخش اين است که خداوند هنوز از ما نا اميد نشده است؟چه ساده با کلمات زيبا خود را گول می زنيم.افسوس!ديروز لاشخوری را ديدم که می گريست.برای مرگ آهويی می گريست اما کداميک از ما،به خاطر مرگ انسانيت اندوهناک می شويم؟من در فکر پيدا کردن ياری زيبا،تو در فکر پول و فخرفروشی به دوستانت،و تو در فکر به دست آوردن همسر ديگری و من در فکر کسب قدرت،تو نه تو،به فکر رسيدن به مقاصد خود از طريق کليسا يا شايد مسجد!من در ظاهر زنی متدين و در خود هرزه ای که حتی به همجنس های خويش هم رحم نمی کند.تو اما مردی زحمت کش که هر چند وقت يک بار به ياد هوی و هوس خود می افتی.و گروهی از ما با اسم اسلام خود را پاک جلوه می دهيم.می دانيم که نيستيم.می دانيم!انسان براستی احمق است.به چه دل می بندد؟به زيبايی صورتم!و من از زيبايی خود در فرارم.(تو نيز از من در فرار بودی)همه خودخواهيم...زندگی آنقدرها هم بد نيست.اين ما هستيم که بديم.ما هستيم که گنه کاريم.که لرزش کودک گرسنه را در خيابان می بينيم و بی تفاوت می گذريم.و به خود می گوييم:نه!اين دروغ می گويد.اما صداقت چهره ی آن کودک تنم را به لرزه وا می دارد.ما فرزندان يا بندگان خداييم،پس چرا خداوندی نمی کنيم؟چرا خوبی نمی کنيم حتی وقتی می دانيم دروغ می گويند؟مگر خدا نمی بخشد؟مگر خدا ما را به سبب گناه ديگری مجازات می کند؟انسان!اين موجود بدبخت،اين موجود بيچاره...دلم به حال خودمان می سوزد.کاش من جنايتی را که پدر و مادرم بر سر من کردند نکنيم.کاش شعار ندهيم.شايد خود من هم در حال شعار دادنم.آری!من هم ساده از کنار دختربچه ها می گذرم.وقتی آنان التماس می کنند بسته ای آدامس بخرم.من هم خودم را از آن روسپی های ژنده پوش برتر می دانم.پاک تر می دانم اما شايد هدف آن روسپی از هماغوشی مردان تنها درآوردن پولی برای کودک گرسنه و مريض خويش است.من ايمان دارم که خداوند به سبب عشق مادری آنان را خواهد بخشيد اما من و تويی که ادعای پاکی داريم چه؟آيا بخشيده می شويم؟بياييد نگذاريم روزی شيطان بر ما پوزخند زند!(و تو!تو انسان بودی.اما خود را دوست نداشتی!تو از خودت فرار می کردی.هيچ وقت نفهميدم چرا!)![]()
![]()
مرا ببخشيد اگر سخت آشفته ام.بايد بگم که نويد جان،از قضاوتت رنجيدم.تو مرا نشناختی.افسوس!من نگاه سرد تو را تاب ندارم.مرا ببخش.ديگر آرامم نمی کنی.اين دختر سرکش ديگر با وجودت رام نمی شود.تشنه ی يک اعترافم.شايد هم با اعتراف می خواهم خود را از اين سرگيجه های تلخ رها کنم.دلم می خواد با شيرين،با فرنوش حرف بزنم.من هميشه با شيرين توی سکوت حرف می زدم.توی مبهماتم حرف می زدم و چقدر نزديک بود روح بی قرارش و ما جمع تناقض ها بوديم...دلم فرنوش رو می خواد.کجايی فرنوشم؟يادته؟گفتی فقط نور..فقط خدا..من می ترسم.دلم شانه هايت را می خواهد.شانه ای که می دانم نقضم نمی کند.بگذار تا بگريم چون ابر در بهاران..از من نا اميد شدی؟نه!تو دستانت را رها مکن.ان مع العسر يسرا.يادته؟تو اين را گفتی.تو گفتی خداوند عزيزانش را با عزيزانشان می آزمايد.تو گفتی صبر کنم.صبر می کنم.صبر می کنم.صبر.فرنوشم؟هميشه برايم مظهر عشق بودی.من هنوز تو رو دارم،مگه نه؟نبايد سکوت کنم.بايد با ياد خدا استوار باشم اما فرنوش ايمان من مثل تو نيست.حالا می فهمم چرا خدا دست چين می کنه.چرا تورو انتخاب می کنه.فدای نگاهت.دوستت دارم.فرياد می زنم دوستت دارم.به اندازه ی تموم تنهايي هام دوستت دارم.کاش برگردی..کی ترمت تموم می شه؟برگرد خونه تا باهم باشيم.تا باز بگی که نسبت بهم يه احساس خوبی داری.احساس ناشناخته داری.می دونم...می دونی...هم احساسيم.هم صداييم.ان مع العسر يسرا...ان مع العسر يسرا...تو راست می گويی.فقط نور...فقط نور...داشت عشقت از سرم می رفت.باز داشتم می شدم همون دختر ديونه که با عالم و آدم سر جنگ داشت.نه!من تنها نيستم.من تو رو دارم.فرنوش رو دارم.مگه می شه؟تو که هستی مگه می شه از چيزی بترسم؟مگه می شه...؟ان مع العسر يسرا...ان مع العسر يسرا...
از دور دست ها صدای معصوم دروغ می آيد
با همان سيمای هميشگی
بدرود ای مسافر لحظات سستی شيطان
در دور دست ها دروغ معصومانه صدايت ميزند
تو را در کنکاش لذت ميتراود
و راهی آن دور دست ها که برای فرشتگان نزديک است ميکند
شگفتا بر اين ايثار که شيطان نثار ما کرد
مستور در نفرين اين زمينيان تلخ عاقبت
پرواز دست هايمان را به سوی آسمان دنبال ميکند
و در نگاه مرموز پيچک های اعتقاد
چگونه عشقش را مصور فرياد ميزند
و نفرين بر ما که چه ديريم
در اوج تجلی کلام در آرزوی يک دشواری ذهن آلوده ايم
بدرود ای مسافر لحظات سستی شيطان
ميدانم که نخواهيم پرستيد سوسن های مطرود را
ميدانم که نخواهيم عشق ورزيد هر ان کس را که بوی ابديت بدهد
بدرود
برايم مرگ هديه بياور و شاخه ای خلسه
به پاس گام های يکنواختت توبره ای پريشانی هديه ات ميکنم
به مستان در لحظه آگاهی برتر سلام بيدار مرا نيز برسان
از همين نزديکی صدای معصوم دروغ می آيد
انتظار را به رود بسپار
وقت رفتن است.
ايمان از افکار من سست شده.لختی صبر کن مسافر.اگر او را ديدی..اگر او را ديدی بگو که دلم برای آغوشش می تپد.بگو که جز او هيچ کس مرا آرام نمی کند.بگو که دوستش دارم حتی اگه سکوت کند.ختی اگه رهايم کند.حتی اگه بارها مرا به سيلی بنوازد.بگو که می پرستمش و عاشقش هستم.بگو همه ی اين صبر ها به خاطر اوست.ان الله مع اصابرين...فقط به خاطر اينکه بهم قول داده ان مع العسر يسرا...اگر او را ديدی بگو شيطان از من نا اميد شده است.باز ياس دارد وجودم را در بر می گيرد.بگو که خشمناک مرا ننگرد.قسم می خورم به عظمتش که خود را به پاکی غسل دهم و ديگر نگذارم احساس گس نااميدی زير زبانم بنشيند.من عاشقتم...مسافر،اگر خدا را ديدی بگو اجازه ی ديدار می خواهم...التماس دعا
دلم برای لحظات بی کسيت تنگ شده است شيرينم.برای نوشته های هميشه آرومت و التهابی که فقط ما می دانستيم.دلم برای چهره ی معصوم و کودکانه ات تنگ است.کجايی؟بازی سرنوشت به کجا تو رو برد؟من؟از حال من مپرس.که سخت آشفته بود اين روزها!حتی جغد هم لب بر سخن نمی گشود.اين روزها را تنها با نگاه خاموش کلاغ گذراندم.و با ياد خنده هايمان وقتی دلت هم آغوشی درخت توت را می خواست.دلم برای مريمين وجود نازنينت تنگ است.هنوز در فکر بالا رفتن از آن ديوار بلند آگاهی ام و تو...چگونه شد که ز يادت رفتم؟هميشه از آن سايه وهم داشتم.ديدی؟آخر تو را از من گرفت.شيرينکم؛روزگار سختی ست.حالا بارها با خود تکرار می کنم که براستی فروزان رها شد و خداوند چه بسيار او را دوست می داشت.هر شب سر به دامان ظلمت می گذارم و می گريم.و دست در دست ماه برايت دعا می کنم.برای خودمان دعا می کنم.راهمان از هم جدا شد.اما براستی چرا؟مگر تو راه را گم کردی؟فرشته آمده.سلام می رساند و می گويد که بايد صبور باشيم.باز جا پاهای انتظار روی جاده ام نقش بسته است.کرکس پير هم اينجاست.می گويد بالاخره توانسته به ابديت برود و آنجا هم خدا بوده.؛می گويد آسمان ابديت آبی ست.حتی آبی تر از تو.حتی آبی تر از من!آری!همه ی کائنات رنگ دلتنگی می دهند.چقدر دلم نگاهت را می خواهد.و حرف هايت را وقتی از تجربه سرازير بود.می دانی زندگی به خووودم کيلو تنفس می ارزه.ديروز از کوچه ی غريبه گذشتم.هنوز مهدی روی آن نيمکت نشسته بود.دلم چقدر تمنای بوسيدن دستان عاشقش را می کرد.در راه چکاوک را هم ديدم.به دنبالت بود.می گفت خبری از آينده آورده.می گفت ردای نگاهت بدجوری بی تابش ساخته.گفتم:بی خبرم. نگاهش پر از شماتت من شد.اگر او را ديدی بگو مرا ببخشد.شيرينم همسفری تازه دارم.نامش علی ست.لقبش هيتلر است.شاعر بزرگی خواهد شد.اندازه ی دل تنگيم دوستش دارم.کاش او را ببينی.مهربان است.مثل برگ های گل سرخ لطيف است.هميشه برايم سبدی خنده می آورد.فدای اشکانش...بايد ببينيش!....نوشته ی زير اثر دوست خوبم شيرين هستش.يار جداناپذير من بود.اميدوارم هر جا که هست شاد باشه گرچه...اين نوشته تقديم به بهترين دوست دنيا که خودش می داند کيست!
نفرين بر لحظه های اشتياق
نفرين بر لحظات سيه فام اشتياق
ببين ققنوس سرنوشتمان از اشتياق آتش گرفت
و اما لذت ما از خاکسترش آفريده نشد
آنچه از ميان آن سوخته پرهای سرنوشتمان به سامان آمد تنها بيهودگی بود
آری هم قفس
با من هم آوازی
در ذهن تهی ما تنها همين نقش ميبندد:
ياد روز های لذت به خير
ياد روز هايی که چکاوک هراسان ميخواند و تو در چشمانت برايش نت مينوشتی
نفرين بر اشتياق کور
ببين رهايی درد ها چه سرسام آور است
آرام آرام به روی گونه های مستت می لغزد
و دلداری باد نيز تو را به سرزمين هرگزها نميبرد
اشتياق ما سوخت
اما آغوش من هميشه برای تيمار زخم های نا شناخته ات گشوده است
از تمام افسانه ها لطافت خواهم گرفت و اشک هايت را با آن پاک خواهم کرد
ببخش آگر آغوشم از تپش لحظات نا آرام است
ببخش اگر نگاهم به زيبايی پرواز روياهايت نيست
اگر دستانم گرمت نميکند ببخش
به جای آن روحم از همان اشتياق ديرينه آتش گرفته است و
بال های پروانه ی خيالم به دور شمع وداعت سوخته است
اين گرما برای التيامت بس است
اگر از ندای گرم آتش بيشتر ميخواهی
اگر اين گرما کافيت نيست بگو
هنوز برايم ذره ای آرزو مانده است
اتشش خواهم زد تا گرم شوی
هنوز وجود دلداده ام هست
آتشش خواهم زد تا گرم شوی
"تو"يي که توی قسمت مشکی گفتم با قسمت آبی فرق می کنه.
من بی وفايی تو را باور نمی کنم.و تهی دستان خويش را که در نبود تو يخ زده اند.من نامهربانی تو را باور نداشتم.من...من...من احمقی بيش نبوده ام!!
چه بيهوده سوخت ثانيه های من وقتی با خيال عشق تو می گذشت.چه بيهوده چکيد اشکان من وقتی از برای دوری تو بود.چه خام بودم...
چگونه تو را نشناختم؟ تو مهر مرا به تمسخر گرفتی و من وجود تورا.هردو گسيختيم ز هم؟از بهر چه؟تو چهره ات غرق نور و من غرق گناه.رفتنت را باور نداشتم.من دوری تو را باور نداشتم.چه سخت قلبم را شکستی...
شايد ديگر زمانش رسيده باشد.که بگويم برو که ديگر برای بازگشت تو راهی نيست.من پاک بودم و در انديشه ی عشقی ناب.تو اما در غياب من غرق ياری دگر.من محو گذشته و تو سرد...سرد...سرد...سردی زمستان از توست.
چگونه تو را شناختم؟تو با من آشنا بودی.حتی بعد از رفتنت هنوز پيوند روح هايمان از هم نگسسته بود.من اگر از تو در فرار بودم،تو اگر از من در هراس بودی،ما اگر هيچ وقت ما نشديم اما روحمان با هم بود.دل تو جايی برای نگاه من نداشت.بايد می رفتی...سيلی ات مرا به خود آورد.در کدامين ناکجا ام؟تو براستی به چيز عشق می ورزيدی؟من هوشيار شدم اما تو بايد می رفتی...
آری!من به نيمايی عشق ورزيدم که ساخته ی ذهن خودم بود.که پاک بود.که دوستم داشت و شجاع بود.که پناهگاه خستگی هام بود.من هنوز نيمای خودم رو دوست دارم،اون پسری که باهاش رفتم بيرون و نگاهش رو ديدم رو دوست دارم.اما انگار همه ی اون ثانيه ها خواب بوده و الان تنها غريبه ای برايم مانده که حتی ديگر لحن بهار جان گفتنش شبيه او نيست...من اعتراف می کنم که اشتباه کردم.برای درمان زخم ديگران خود را به آتش کشيدم.برای گريه های نويد شانه شدم.برای نيازش آغوش و برای دل زخم خورده اش مرهم!دلم می شکست اما نگاهش نمی کردم که نکند دلش بشکند.من چه صادق بودم.ولی...بايد می شد.اکنون چه مانده بر جا؟جز نامهربانی؟ من برای دل دريايی ايمان طوفان نبودم.هميشه برای حرفای ناگفتنی اش گوش داشتم.هميشه اگر چه غمگين بودم به رويش لبخند زدم.نخواستم ناراحت باشد.من واسه همه کس غمخوار بودم.به ياد گريه های کودک فقير گريستم.از غم شيرين غمگين بودم.درد ياسی درد من بود.در اوج عصبانيت رعايت حال ديگران رو کردم.من بخشيدم.گناه ايمان رو...حتی حالا از هيچ کس ناراحت نيستم.حتی به خدا هم گلايه ندارم.حتی از درد قلبم هم شکايت ندارم.من خيلی احمقم.من مهربان نبودم با خودم.عاشق خنده های ديگران بودم.وقتی کودکی را می ديدم انگار ديگه هيچی از خدا نمی خواستم.ولی خدا بگو.بگو جواب اين همه خوبی چی بود؟من که دلم نمی اومد مورچه ای رو زير پايم خرد کنم پس چرا قلبم زير پای همه له شد؟چرا ؟چرا؟چرا من؟هنوز معنای زجر رو نمی دونم.خدايا هنوز کامل نيستم.هنوز عاشقم.عاشق همه ی اينايی که بهم بدی کردن.عاشق نويدم.عاشق ايمان و بقيه ام.عاشق شيرين و ياسی و هادی و نيما و همه ی اين آدمای اطرافم هستم.تو بهم ياد ندادی از کسی متنفر باشم.تو بهم ياد دادی فقط عشق بورزم.دلم بيزاره خدايا.از همه بيزاره.خدايا ادبش کن.دلم سکوت می خواد اما اگه سکوت کنم مادرم می فهمه و غمگين می شه.ولی خودت می دونی چقدر سخته ناراحت بودن اما خودت رو خوشحال نشون دادن!باشه...می دونم.هنوز وقتش نرسيده.هنوز...هنوز...هنوز تا وصال زمان باقيست.
روزهايم يادآور لحظات دردناکی ست که گذشت اما چه سخت گذشت.يادآور اميدهايی که تبه گشت و گذشت.زخم من با عشق مسيح درمان شد.مسيح تجسم نور بود و من کورخسته ای که به دنبال نور بودم.مسيح چشمه ی آب بود و من تشنه لبی آشفته!من با مسيح عاشق شدم و با مسيح جان گرفتم.درود بر اورشليم وقتی مسيح زاده شد.درود بر مريم که مادر عشق بود.و درود بر مسيح.تولد پيامبر عشق بر همه مبارک.باشد که در زير سايه ی عشقش خود را به پاکی غسل دهيم.
...............................................................................
به مناسبت تولد عيسی مسيح متن زير رو تقديم می کنم اول به تمام مسيحيان گل و سپس به علی کوچيکه ی عزيزم که خيلی دوسش دارم.اميدوارم هميشه عاشق بمونه....
می گذرند لحظه های بر بادم...و من چه آشفته حال رها می کنم هرآنچه به وجودم وابسته بود را...من از گذر ثانيه ها بيزارم و از تجسم آدميت وقتی نگاه تو رنگ شفق می گيرد...من از سکوت تو بيزارم و از عاشق شدنت خسته.چشمانت تجسم ابديت و افق دريايی دور است و من چه بيزارم از اسيری در طوفان ابديت.من بی تو ستاره ای در آسمان ندارم و چه بيزارم از اعتراف های خود...می گذرند لحظات بر بادم و من همچنان شيفته ی شب و دلباخته ی ماهم.وجودم شبان مسکوت و نگاه شرم آلود ماه را می طلبد و من چه معصومانه در تلاقی ترديد و عاطفه جان می بازم.خشمی آن چنان درخور دروغين سلام تو ، وجودم را متلاشی می کند و من به ترميم عهدمان دچار می شوم...چه زود می گذرند لحظه های بر بادم وقتی در حصار مرگ جايی برای زندگی هست و برای اشتباه کردن فرصتی دوباره! چه لحظه ی پر دلهره ای بود پيوستن بهار و مريمين و خدايی که دل بر بنده هايی چون آنان بسته بود.استحاله ی درخشانی بود در مهمانی زنان روسپی و خون چه طعم دلپذيری داشت.تا صبح شرابی به طعم خون و به سلامتی دشمنانمان می نوشيديم.عريان نمودم روح خود را،رقصيديم و آن شب نطفه ی عشقی بسته شد که هيچ گاه مجالی برای رها شدن از آن نبود.آخر يادگار روزهای خوشی بود.در رحم اين دختر تنها ، نطفه ی يک عشق تبديل به کودکی شيرين شد.و آن عشق خدا بود و عشق تو که از عشق خدا جدا نبود.من مادر شدم بی آنکه خود، خواهم و وجودم از آنِ کسی شد که تنها يک شب صادقانه با من بود و تنها يک شب لذت هماغوشی اش را داشتم.و کودکم...و آه کودکم.حالا هر شب سر به دامان من می گذرد و می گريد و چه اندوهناک است ديدن اشکان کودکی که برای نگه داشتنش خود را به آتش کشيدم.آخر تنها يادگار معصومانه ترين معاشقه ام بود...آری!چه زود می گذرند لحظه های بر بادم.ياد شبان پر ستاره ام به خير.دستان تو برايم صدها سبد ستاره می چيد و من چه ساده خنديدم به شادی ياس ديرينم وقتی از داشتن ستاره ای به خود می باليد و من چه نگاه مهربانی به رهگذر داشتم.روزگار عجيبی است همدم من.روزگار غريبی ست.کلاغ را به جرم سياهی شب ها و ناپاکی روحشان به صلابه ی تمسخر می گيرند.ديروز اشکان کلاغ را ديدم و دلم چقدر تمنای بوسيدنش را کرد.روزگار غريبی ست.آشنای امروزم غريبه ی فرداست.نگاه آشنای امروزش نگاه مبهم و گنگ ديروز است.و من محو لحظه های غريبانه ی خود! روزگار غريبی ست.به جرم خدا بودن به پای چوبه ی دار برده می شوی و تنها به دليل لمس آغوش خداوند سيلی بر صورتت نواخته می شود.کافر خوانده می شوی وقتی از هميشه مؤمن تری.روزگار غريبی ست و خدا را چگونه تابی ست؟چگونه توانی ست؟عجيب است!!
می گذرند لحظه های بر بادم...وقتی پرواز چکاوک را به تماشا می نشينم به ياد دو دستان زندگی بخش تو می افتم.روح من هم با دستان تو همانند چکاوک بود در آزادی باد؛ترنم نگاهت به عظمت لرزش خفيف دل شاپرک در زير قطرات شبنم بود.وقتی صدای غمين جغد به تکلم نا ديده ها بلند می شود لبريز از ريزش می شوم و درست حکم درخت پاييزي را دارم!همان درختی که تو چه غروب ها به زير سايبانش می نشستی و از غصه ی دلت می گفتی.تنهاتر از خدا،تو بودی و تنها تر از تو من بودم.با آمدن کرکس پير دو تنها بهم می رسند و تنها يک شب فرصت برای با هم بودن داشتيم.آری!چه زود می گذرند...چه زود می گذرند لحظات...چه زود می گذرند لحظات بی تو....


