در اين ويرانه های مبهم،مبهوت آنم که چرا کسی صدايم را از پشت اين خرابه های زرين نشنيد؟و چرا ترنم صدايم به تلخ ترين چهره ها فروخته شد؟و چرا سرگردانی باد به همراهی من به تمسخر گرفته شد؟و دل تنگی...و دل تنگی برای ابرهای بی باران چه بيهوده سوزاند وجود خسته ی مرا.جز وجود خاکستری من همه چيز رنگ دارد.و چشمانم روشن می شوند با رنگ نگاه بيگانه ای از ديار سوخته ها.و دلم تمنای هم درد هايم را می کند.هم بغض های ناشناخته ام را بگو.باهمند و احساس شيرين تنهايی دارند.ديشب با قاصدک تقدير همراه شدم.دشت سرخ فام آرزوهايم را نشانم داد.آتش گرفته بود و می سوزاند هر آنچه که برايم ارزشمند بود.تمام خاطراتم را می سوزاند.تمام آن ثانيه های تاريک مهر را نشانم می داد.و من در تمام آن لحظات در فکر اين بودم که سرخی آتش از چشمان پر شرارت توست و چه رنگ زيباييست.لبخند می زدم و دوگانگی را در چشمان قاصدک نظاره می کردم.گفت:خدا،تو را ...گفتم:مگر هنوز پرستوی عاشقش را به خاطر دارد؟بعد از آن بحث های طولانی مرا برای هميشه ترک گفت. قاصدک با تأنی گفت: نمی تواند.خود می دانی...گفتم:نگاهش خشمناک بود.دلم را لرزاند.گناه کرد.مگر خداوند هم گناه می کند؟ گفت:تقاضای بخشش دارد. گفتم:پدر نامهربانی بود.سيلی ام زد گفت:از مهر بود گفتم:عاشقم کرد گفت:خواسته ی تو بود گفتم:غمش چه بود؟ گفت:از قدرتش خارج بود گفتم:سوختم گفت:با سوخته ها باش گفتم:سوخته؟نمی بينم! گفت:خدا ،تو را...گفتم:آرزوهايم را ز من گرفت گفت:فرشته ها اينطور خواستند گفتم:پس آواها چيستند؟ گفت:خداست گفتم:باور نمی کردم به عنوان غريبه مرا راهنما باشد گفت:ببخشش.او بر تو خيانت نکرد گفتم:خيانت؟چه آشناست.پر از خاطرات رنگی ست. گفت:صداقت داشت گفتم:بازی داد کودکش را...کودکی را که جز او کسی نداشت قاصدک ترسيد.گفت:مهربان است جانان مهربان من گفتم:مهربانی نديدم گفت:عيسی را نشناختی گفتم:مسيح؟درود بر پدر مقدسم.مرا آرامش هديه داد گفت:و مسيح از کيست؟ گفتم:آن نامهربان گفت:مگوی.تو را دوست دارد گفتم:آغوشش را می خواهم برای سالها گريستن دردهايی که جز ابليس کسی از آن باخبر نبود گفت:به او خواهم گفت! و من باری دگر فرياد زدم:چرا هرم نفس هايم به لمس تن برهنه ای فروخته شد؟! افکار پوچ مرا بگو...به نام عشق باختيم.به نام عشق هراسيديم.به نام عشق خائن شديم.به نام عشق دروغ گفتيم.دلم برای هم بغض هايم آتش می گيرد.دلم هم آغوشی هجرانم را می خواهد برای لمس روح کيهانی اش...کلاغ آمده بود.شبانه آمد تا سياهی خود را پنهان کند.سفيدش کردم.از سايه می گفت.از بغض تنهايی هايش.باد شدم.من از غم هم بغض هايم شمع شدم و سوختم.آب شدم.نوازش شدم.تداوم روز را باور کردم برای بارانی شدن.و باز می پرسم:ابر بی باران چه زمان مجال برای باريدن خواهد داشت؟در اين ويرانه های مبهم،دل تمنای کسی را نمی کند.بيزارم از نقش های اين فيلم.عروسک هايی هستيم در نقاب های پاکی و چه ناپاکيم.بيزارم از لاشخورهايی که حتی به باقيمانده ی روح ها رحم نمی کنند و به نام مرمت خود را از تهمت های لاشخورهای ديگر مبرا می کنند.آری!لاشخورهايی بی پرواييم در اين دشت زندگی.چشمانم که به دريا خيره می شوند،پاهايم که ساحل مرجانی کيش را لمس می کنند،به ياد مبهوت شدن خود می افتم.و اسب سواری های کنار ساحل با ياد و خاطره ی هوسی که در ذهنم عشق بود.و من باز هم نوشتم.باز هم نوشته های مبتذل مرا می خوانی و گمان می بری که اين دخترک هرگز آدم نخواهد شد.آنکه جانم را با اهريمن پيوند زد خود به دنبال بخشش است.آنکه مرا از گناه منع می کرد خود گناه کرد و دلم را شکست.و نه تنها دل مرا که دل سايه را نيز شکست.که دل هجران نازپرورده ی مرا نيز شکست.که حتی بر تن بيمار هانيه هم رحم نکرد.پس برای من نگو که خداوند نوشت.که اگر او می نوشت زيبا بود.نگاهم التماس بوسه ی سرد کدورت می کند.و بهار منزجر است از ميعادگاه عاشقان دروغين.و من از شعرهايی که دم از عشق می زنند متنفرم.تو مرا بگو:
مگر احساس گنجد در کلامی؟ مگر الهام جوشد با سرودی؟
مگر دريا نشيند در سبويی؟ مگر پندار گيرد تاروپودی؟
چه شوق است اين،چه عشق است اين،چه شعر است؟
که جان احساس کرد،اما زبان گفت! چه حال است اين،که در شعری توان خواند؟
چه درد است اين،که در بيتی توان گفت؟ اگر احساس می گنجيد در شعر،
بجز خاکستر از دفتر نمی ماند! و گر الهام می جوشيد با حرف،
زبان از ناتوانی در نمی ماند!(مشيری)
دريغا! همه زندگی را باخته ايم.توجيه های مکرر،شادی های کودکانه ی پی در پی،عشق های عاقلانه،حرف های پر از تناقض من،محبت من به تو...و آه.امان از اين محبت.امان از اين احساس.گفتی که رهروی دل باشم.رهروی دل بودم و بر تو رسيدم.اما تو صحبت محبت من باورت نبود من ترک دوستی ز تو باور نمی کنم!روحم را با چشمه اشکان زلالت بشوی.مرا توبه بياموز و همراه خويش کن.باور کن اگر روسپی نبوده ام،مجرم بوده ام.باز هم اسير بازی سرنوشت شدم.ای که نام تو را از اقليم عدم می دانم،مرا هم با خود همسفر کن.ديگر بريده ام.جای پای من بر سرنوشت تو با خون نوشته شد.خون من و تو ريخته شد تا دستانم،دستانت را گرفت.آسان مفروش احساسمان را.حتی با ديگری تقسيم نکن عشقمان را.حتی مگوی با من از عشق خود.می دانم و می دانی!همين کافيست!!
به نام خدايی که نور آفريد
به نام خدايی که عشق را ريشه خواند و درخت زندگی را بر اساس آن رشد داد.به نام خدای مهربانی که آرامش کاملی بر قلبم و لبخندی هميشگی بر لبانم هديه کرده است.به نام تک ستاره ی شب های پر ستاره ام...
هجرانکم من برايت دنيايی دل تنگم.گويی ديگر توان نوشتن ندارم.اگر بدانی چقدر آرامم و چه پاک می خندم.درست همانند آن نخستين روزها.همانند همان موقع هايی که کودک بودم و از خدا می خواستم مرا با غم عشق آشنا کند.از ته دلم می خندم.همان خنده هايی که روزی غريبه را وادار به تسليم کرد.خنده هايم را به من بازگرداند.براستی خداوند چه جکمتی دارد.به من گفتی خدا کجاست؟و اگر خدايی هست چه خدای ساکتی ست و من فهميدم دلت چقدر بی شکيباست.خدا بود و هست و خواهد بود.برايت داستان خود را می گويم.می گويم تا بدانی که عشق چيست و غم چيست.دخترکی مغرور و شايد زيبا بودم.پر از شادی های کودکانه و حرف های ابلهانه.دخترکی با عقايدی مصمم و نگاه های پر از شرم و شيطنت.نماز که تمام شد دعا کردم:بارالهی،مرا عاشقم کن.و به من بياموز عشق را.يعنی واقعا من هم عاشق خواهم شد؟(با دلی که همه می دانستند سنگ است)چند هفته گذشت.تيرماه بود.يک غروب پنجشنبه و خدا می داند غروب های آخر هفته چقدر ملال انگيز بود.خداوند دعايم را استجابت فرمود و من شيفته و شايد اسير شدم.و تولدم از آن زمان آغاز شد.من اشک را گناه می دانستم.هرگز به ياد ندارم که حتی در خلوت گريسته باشم.در نگاهم زيباتر از او نبود.ديدم را به زندگی کاملا تغيير داد.چشمانم گشوده شد.گويی تا آن روز هيچ نفهميده بودم.چه دختر ابلهی!پدری که برايم خداوند روی زمين بود ناگهان شد پدری معمولی.باختنم.وقتی ديدم پدری که می پرستيدمش و تمام خاطرات کودکيم در آغوش اوست چگونه گاهی اشتباه می کند نابود شدم.کافر شدم.عشق مسيح در جانم ريشه دواند و شدم کافری از جنس نور.شدم کافری که اگرچه نجس می خواندنش اما می فهميد آغوش خدا را و هرجا پا می گذاشت نور او می ديد و بس.شب هايم پر از لحظات اشک و رخوتی بی مانند بود.روحم در عذاب بود و کدامين آغوش آرامم می کرد؟منی که هيچ گاه نمی گريستم بارها می گريستم و چشمانم پر از التماس بود.مسلمان شدم.مسيحی شدم.کافر هم شدم.خدايم را باری دگر شناختم.هر چه از آن ثانيه ها بگويم کم است.عشق پسرک بهانه ای شد برای شناختن مرجانی که چقدر پوچ بود.احساس کردم در مقابلش هيچ حرفی ندارم.کتاب خريدم.عاشق شعر شدم.کتاب های فلسفی،بحث های پی در پی...رشد کردم.آنقدر تخريبم کرد تا ياد گرفتم بسازم.رهايش کردم پسرک را.روح خسته ام اما نا آرام بود و جسمم ضعيف و بيمار بود.حتی توان حرکت نداشتم.بود زمانی که يک هفته در خانه بيمار بودم و حتی توان پلک زدن هم نداشتم.داغون شدم هجرانکم.آگاه شدم هانيه ی نازنينم.هميشه رشد سخت ست سايه ی زيبايم.گذشت...پسرک ديگری آمد.آرامش روح نا آرامم بود.حرف هايش مرهم زخم های بی درمانم بود.آن زمان خدا پرست بودم.پاييز بود که آمد.چه ناجی عاطفه ی پاکی بود.ذره ذره دل باختم.عشقش مانند شراب بود.با گذر زمان جا می افتاد.مهرش بر دلم نشست.آرام گرفتم.اما نيازم به آغوش مهربان چه می شد؟شيفته ام شد.تلاطم روحش را حس می کردم.آوا های کوچک از او می گفتند.هنوز کامل نبودم.هنوز تجربه هايم کوچک بودند.ويرانه ی جانم را ترميم کرد و من شدم پيچک عاشقی که بر خود پيچيد و جان گرفت.چند ماهی گذشت تا رسيديم به آبان.ماهی که در آن پا بر اين دنيا نهاده بودم.قصد سفر کرد.چشمانم را بر عشقش بستم.(گر چه از فرط غرور اشکم از ديده نريخت بعد تو ليک پس از آنهمه سال کس نديده به لبم خنده هنوز)گله ای نداشتم.اما خنده هايم تلخ بود.بوسه هايم سرد بود.زمان می خواست تا خودم را بيابم.اما آن درد روحم آرام گرفته بود.همه چيز آموختم.اگر چه خدايم مرا دل شکستن نياموخته بود،دروغ،حرف های بی عمل،بی ارزش بودن قداست کلمات و بسياری ديگر را نگفته بود من آموختم.درخت هر چقدر پربار تر است افتاده تر است.اما با اين مردمان هر چه افتاده باشی اوج می گيرند و گمان می برند تو بی ارزشی.جفا کاران را چرا باری مدارا می کنم؟آری علی جانم،من به فدای قداست نامت،من به فدای خدايم:علی،من بيش از مدارا کردم.من حتی دشمنانم را دوست دارم.اين مردمان...هجرانم گذشت.دوباره دلم تمنای خانه ی خدا می کرد.شب ها خواب مکه ديدن.باز دلم غرق بی تابی بود.نامم در آمد.عازم خواهم شد.اما قبل از آن رفتم مشهد.درود بر آن گنبد طلايی.گم کرده بودم نور خدارا،و عشقش را وقتی شب ها در آغوشش می گريستم.گم کرده بودم مسيح قلبم را.گم کرده بودم مادرش مريم را.به ياد دارم صبحی که از مشهد برمی گشتيم مست بودم.مست مست.اما من هرگز شراب ننوشيده بودم اگر چه در محراب مسجد هم نبوده ام.برای نخستين بار شعر گفتم.از عشق بنده ای و من اما با تمام وجود لمس کردم اين شعر فروغ را که گفت:بر عشق عاشقم نه بر وصال تو...شادم.از آن لحظه شادم.با تمام وجودم می خندم.چرا که او که برای نخستيم بار برد اين دل و دينم را بازگرداند برق نگاه و خنده های کودکانه ام.و قلبم از عشق بنده ای لبريز است که ناجی ام بود.و حالا چقدر خوشبختم.من از بودن تو هجرانم می بالمم.و دوست داشتن تويی که هرگز نديدمت باور نکردنی ست.نوشين جونم،سايه ی مهربونم،فرنوش نازنينم،هانيه ی غمگينم،شيرينکم ،گويی دل باختم.گويی ديگر عاشق هم جنس هايم می شوم
و محمدی که با تمام وجودم دوستش دارم .چه نيکو همسفری ست برای دل خسته ام.اميدوارم می کند به عشق.جانم به فدايش.![]()
![]()
و خدايم(علی کوچيکه)!هجران چه خدای پر تناقضی است و اگر بدانی...آخ اگر بدانی.به آسمانم می برد.عاقششم.(از عقش می ياد)....حالا ديگر خيلی چيز ها را می دانی.من تمام نوشته هايت را و تمام نوشته های ديگران را خواندم.برای محمد هانيه دعا کردم.حق با فرنوش بود.چقدر راحتم اکنون.دلم برای خدايم تنگ است.می دانم شيرينم.می دوم به سوی آغوشش....هجران خوبم زودتر برگرد.برای هم رقصی ات زمان کوتاه است.هزاران بوسه تقديم به تو
اول نوشت:
ولنتاين مبارک.ولنتاين رو بر همه عاشقان دنيا از جمله هادی و ياسمن عزيزم تبريک می گم.و از لطف همه ی عزيزانم تشکر می کنم.منم غريبم عزيزم ممنونم.لطفت يک دنيا ارزش داشت.امين گلم بابت کارتت ممنون.خيلی خوشحالم کردی.عليرضا مهربونم،دوست خوب من برای تموم همدلی هات،بابت تموم دل گرمی هات ممنونم.نترس.هم من هستم.هم تو هستی.خدا هم هست.هميشه سبز باشی.و تبريک ولنتاين از طرف من به مسعود خوبم که خيلی وقته ازش بی خبرم.می دونم چقدر.....راستی يه تبريک ديگه به مهدی(شاعر بزرگ ايران)بابت عاشق شدنش.ای جانم.من و علی رو هم عروسی دعوت می کنی ها!گفته باشمت.من که سوات درست و حسابی ندارم.....![]()
![]()
![]()
پيش ما سوختگان،مسجد و ميخانه يکی است...حرم و دير يکی،سبحه و پيمانه يکی است...اين همه جنگ و جدل حاصل کوته نظری است...گر نظر پاک کنی کعبه و بتخانه يکی است(عماد خراسانی)
خداوند نور است و محبتش موهبتی عظيم.جايگاه او دل است و بس .دلمان پاک باد خداوند انسان را آفريد.انسانی را که عشق بود و از جنس نور.انسانی را که خدا بود و برای خداوندی و آموختن عشق ورزيدن به زمين آمد.خداوند عادل بود و انسان نادان.و خدای بزرگ از راه تجربه به انسان علم آموخت؛عدل نشان داد.با باد موسيقی معنا کرد و با آهو محبت مادری را.با دريا تلاطم و خروش را آموخت.قبل از آفريدن انسان تنها عدم با او بود.و با عدم چگونه می توان بودن و گفتن ناگفتنی ها؟و خداوند زندگی را سراسر جادو قرار داد.کسی مفهوم زندگی را خواهد فهميد که نشانه های خداوند را هر روز و شب ببيند و بينديشد که براستی چرا خلق شد؟و من از خداوندم چه دور بودم.کودکيم پر از لحظات تلخ سستی است.لحظاتی که در هراس از خداوندی خشمناک می گذشت.خداوندی که دوست می داشت بيازارد و حتی برای نگاهی تو را محکوم به حبس در آتشی دردناک می کند.می هراسيدم.و در هراس،عشق معنايی ندارد و دلم تاريک بود.در بهاری چشمانم گشوده شد.خدايم را در اشکان کودکی يافتم که با صداقت برای کلاغش می گريست و سياهی کلاغ را به تمسخر نمی گرفت.من خدايم را در دعاهای کافری يافتم که از دين هيچ نمی دانست.من مهربانی خدا را زمانی ديدم که بخشيد روسپی ژنده پوشی را فقط از بهر نوازش کودکی يتيم.آری!من شيوه اديان مختلف نمی دانم.از اختلاف شيعه و سنی هيچ نمی فهمم.بيزارم از هياهوی زندگی،از بانگ نعره هايی که حق ناحق خود را ميطلبند،از عبور پوچ سايه ها و از همه چيز تنها خدا را می شناسم.و خداوند من،مهربان و لطيف است.خدای من،می بخشد و بنده هايش نه از ترس دوزخش که از غم فراق او دست از گناه می شويند.خدای من،مرا به آتش نمی ترساند و در برابر نگاه پر از گناه بی شمار من،با محبت مرا در آغوش می گيرد و می داند بنده اش پاک است و می بخشد اگر گهگاهی به بيراهه ها می رود.خداوند من،می داند،اگر اين جاده را با روحی بيناب می گذرانيم به اميد ديدار او هستيم.و می داند گريستنمان نشانه ی وصال است.خداوند من،همه جا هست.کافيست نظر پاک کنی و او را ببينی.در زمزمه های جويباران،در تلاطم آب های بی کران،در روح جنگل های سبز،در نوازش های باد،در سراسيمگی صبح دم ها خدا هست.در تيره گی شبهای بی ستاره،تک ستاره ی آسمان خداست.در رقص های بارانی خداوند هم رقص ماست.در دشت های سرخ و گرم بيابان ها خداوند است که راهنمای ماست.و خدای من،خدای مطلق است.خدايی ست که در دنيايش يک با يک برابر است.خدای من،آغوش گشوده است به روی تمام کسانی که مست گريه اند و هم پای گريه می خواهند.خدای من،دوستی است جداناپذير،ياری هميشگی،پدری مهربان و مادری شيفته و معشوقی پر از حلاوت شيرين وصال.خدای من،خشم نمی شناسد.نامهربانی،دروغ،نفرت نمی شناسد.خدای من؛عشق است.خداوند ابدی است.از ازل وجود داشته است.عشقش نيز!خداوند جواب تمام سؤال هاست.پايان تمام جاده هاست.آغاز تمام شعر هاست.خداوند خواستنی ترين آرزو هاست.برترين و شيرين ترين عشق هاست.خداوند مهربانترين است.از هر جاده ای که هستی بازگرد و مطمئن باش خداوند من،آغوشش به رويت گشوده است.
تو بخوان قصه من را،تو بخوان
ديگران کم بودند
تو بدان راز پريشانی شب های مرا
تو بدان خالق هستی،تو بدان
من وضو می گيرم
با سرشکی که ز مژگان ريزد
و نمازم همه در کنج اتاقيست،تشستن تا صبح
کز دلش ناله و فرياد پشيمانی و حرمان خيزد
روی بر قبله ندارم هرگز هر کجا می بينم
تو در آن جا هستی
تو طلسم قفس تيره تنهايی من بشکستی
ای خداوند دو عالم مددی
بنده گشته اسير دل اين خاک منم
مقصد پاک تويی،رهرو ناپاک منم
جاودان،خالق سرسبزی و شاداب تويی
مانده در عجز منم،ذره غمناک منم
من سيه جامه ی اين دنيايم و سيه نامه ی دنيای دگر
همه عمرم به تباهی بگذشت
به اميد نفس روشن فردای دگر
در دل،اين حرف حقيقت به يقين می دانم
بر سر محضر تو جرم نشايد کردن
بارها شد که خجل گشته ام از روی تو ليک
گر به سويت ننهم روی،چه بايد کردن؟
م.فرياد
من از شعر هيچ نمی دانم.از قافيه و رديف هيچ نمی فهمم.اشعارم وزن ندارند.تنها احساسی ست که می دانی چقدر پاک ست.عشق خاموشم اگر بدانی اين شب هايم چگونه گذشت.چقدر بی تابت بودم.نمی دانم چرا اما...من به هر حالی که باشم به تو می انديشم.تو بدان اينرا تو بدان.....
عشقِ تو بر بادم دهد
وز غم رهاييم دهد
تيشه به ريشه ام زند،خاکم مرا، آبم دهد
گفتی که از تو بگسلم
می خندم و دانی دگر:
قلبم در اين ويرانه ها از شوق چشمت می تپد
من شيفته ی چشمان تو
تو بر لبم بوسه زنان
گويم تو را:بوسه مزن،بوسه مخواه
لب می گزم.آخر چه کس را،از چه چيز منع می کنم
مستم تو را خواب می کنم
عاشق ، پريشان می کنم
وز کوی خود می رانمت آنگاه که رامت می کنم
من مست مستانم،شراب
خواهم تماشا می کنم
ساقی منم،خواهی که از نوش لبم درد تو را درمان شوم
اين دل که از بهر تو شد
ديوانه ی روی تو شد
من را چرا از عشق خود رسوای عالم می کنی؟
من با جفاکاران چرا باری مدارا می کنم
کينِ مرا بهر رقيب بر دل مگير،بر دل مگير
دانی که از تو مگذرم
دانی که نَتوانم دگر عشقت ز سر بيرون کنم
تو در دل و جان منی مانی دگر،مانی دگر
به نام خدايی که ما را به عشق غسل داد
در زندگی لحظه های جادويی کم نيست!وقتی که من (و من ها) از قيد قوانين و اعتقاداتی که سر چشمه ی تمامشان خامی بوده
رها ميشوم و پا به دنيای مقدّّّّّّّّس شيدايی می گذارم از همين لحظه هاست!
خدايا خرد تو برای من شگفتی آور است.آن هنگام که از تو بخشش را خواستم؛به من آن راه روشن بی گناهی را نشان دادی و
چيزی به من آموختی که درلحظه های معمولی زندگی محال بود بياموزم!
خدايا خرد تو برای من شگفتی آور است.هنگامی که از تو انگيزه خواستم اين عشق عجيب را در دل من نهادی و مرا سرشاراز
راز و شوق نمودی!و اين عشق از آن بنده ی مقدّس توست گر چه شايد هيچ وقت نداند که معشوق من است.
ای نازنين نشسته در قلب من ای خدا:دردم دادی ،عشقم دادی و مرا به اين دنيا آوردی و در عوض کمکم کردی که با فرشته هايم
دوست باشم ؛پدر و مادری عاشق و دانا عطايم کردی و صبرم دادی!
خداطا خرد تو برای من شگفتی آور است.
و شايد من دچار آگاپه باشم،دچار عشق به خرد زيبايت.
ببخشايم و چون تازه به دنيای شيدايی آمدم مرا به عشقت غسل تعميد بده!
نوشته ی بالا اثر دوست خوبم شيرين هستش.با تموم وجودم حسش کردم.همه چيز انگار رنگ عشق گرفته.رنگ خدا...انگار حتی بزرگترين دردها هم ناراحتم نمی کنه.تو خنده هامو دوست داشتی مگه نه؟خودت گفتی فکر می کنی خنده هام قشنگه...يادته؟
در آغاز هيچ نبود، کلمه بود و آن کلمه خدا بود
و کلمه بی زبانی که بخواندش و بی انديشه ای که بداندش، چگونه ميتواند بود؟
و خدا يکی بود و جز خدا هيچ نبود
و با((نبودن)) چگونه ميتوان ((بودن))؟
و خدا بود و، با او، عدم،
و عدم گوش نداشت،
حرفهايي هست برای ((گفتن))
که اگر گوشی نباشد نميگوييم
و حرفهايي هست برای ((نگفتن))
حرفهايی که هرگز سر به ((ابتذال گفتن)) فرود نميارند
اينان همواره در جستجوی يافتن مخاطب خويشند
اگر يافتند، يافته ميشوند
و در صميم ((وجدان)) او آرام ميگيرند
و اگر مخاطب خويش را نيافتند، نيستند
و خدا برای نگفتن حرفهای بسيار داشت،
که در بيکرانگی دلش موج ميزد و بيقرارش ميکرد.
و عدم چگونه ميتوانست ((مخاطب)) او باشد؟
هرکس گمشده ای دارد،
و خدا گمشده ای داشت.
هرکسی دو تا است، و خدا يکی بود.
هرکسی،به اندازه ای که احساسش ميکنند، ((هست))،
هرکسی را نه بدانگونه که ((هست))، احساس ميکنند،
بدانگونه که ((احساسش)) ميکنند، هست
انسان يک ((لفظ)) است،
که بر زبان آشنا ميگذرد،
و ((بودن)) خويش را از زبان دوست، ميشنود.
هر کس ((کلمه)) ای است،
که از عقيم ماندن ميهراسد.
...
و در آغاز، هيچ نبود،
کلمه بود،
و آن کلمه، خدا بود.
عظمت همواره در جستجوی چشمی است که او را ببيند،
و خوبی همواره در انتظار خردی است که او را بشناسد
و زيبايی همواره تشنه دلی که به او عشق ورزد
و جبروت نيازمند اراده ای که در برابرش، به دلخواه رام گردد
و غرور در آرزوی عصيان مغروری که بشکندش و سيرابش کند
و خدا عظيم بود و خوب و زيبا و پرجبروت و مغرور
اما کسی را نداشت.
خدا آفريدگار بود
و چگونه ميتوانست نيافريند؟
و خدا مهربان بود
و چگونه ميتوانست مهر نورزد؟
((بودن))، ((ميخواهد))
و از عدم نميتوان خواست.
...
و خدا گنجی مجهول بود
که در ويرانه بی انتهای غيب مخفی شده بود
و خدا زنده جاويد بود
که در کوير بی پايان عدم، ((تنها نفس ميکشيد)).
دوست داشت چشمی ببيندش، دوست داشت دلی بشناسدش
و در خانه ای گرم از عشق، روشن از آشنايی، استوار از ايمان و پاک از خلوص خانه گيرد.
و خدا آفريدگار بود
و دوست داشت بيافريند.
/قطعه هايی از مقدمه منظومه طولانی((سفر تکوين))
يکی از ((دفترهای سبز)) شاندل...ترجمه دکتر شريعتی/
وقتی پرده های ابهام کنار می روند و من می فهمم نگاهت دروغ نمی گفت،چه زيبا لحظه ايست.
عجب نبود اگر عاشق ز چشم يار می افتد طبيب مهربان از ديده ی بيمار می افتد
غمم نيست اگر به خنجر کين می کشد مرا بهر رقيب می کشد،اين می کشد مرا...
من هميشه می دانستم رسيدن به تو محال است و ما عاشق کودکيمان شذه بوديم و می دانستيم آخر اين بازی جز باختن نبود و چه خوب کردی که قبل از پايان بازی،دست از قمار کشيدی.تمام خنده های شيرين و پر از انرژی ام تقديم به فرشته ات.با بهار برای خوشبختی چشمان سياه و زيبايت دعا می کنم.بهار اينجاست.از سفر برگشته و لبخند می زند از تراوش اين حس که چقدر مبهم بودی و من دستش را می گيرم.با کودکمان( بهار ) اين راه را ادامه خواهم داد.تنها نيستم.يادگارت اينجاست.برو و بدان خنده هايم را به من بازگرداندی...پرستوی آرزوهايم همراهت!....دلم برای قهقه های سحرانگيزم تنگ است.برای شب های ده کوچک عمه جان که آرزو می کردم در کنارم بودی در آن شب ها(ستاره ها می افتاد و من برای خوشبختی ات دعا می کردم.).دلم برای ستاره های کوچک خداوند می تپد.ستاره می شوم و در آسمان سياه که به رنگ زلفکان تو بود می درخشم. تک ستاره ی خدا شدم ، عاشق روشنايی روزها اما چشمانم را بر کور خسته ای ژنده پوش بخشيدم.گويی تمام دنيا رنگ می گيرد و چه نگاه زيبايی دارد کور ، مرد خسته!منکه نديدم اما می گويد:زندگی با ارزشترين هديه ی خداست و اينجا چه سرزمين سبزی ست.برايم از رودهای پر آب و زمزمه های جويباران سخن می گويد.براستی طعم سيب های اين ديار ، شيطان را به سجده می خواند؟می گويد: ديدن رقص عاشقان در زير باران دلپذيرترين سنت آدمهاست.دستانم را می گيرد و مرا رقص می آموزد...ستاره می شوم و برای هر منتظری می درخشم و يادآور معشوقش می شوم و او را مژده ی وصال می دهم.ستاره می شوم و در آغوش شب به خواب می روم.سالها بود که اينگونه راحت نياسوده بودم.چه معجزه ای می کند دانستن حقايق و ستاره شدن و برای فرشته ات درخشيدن.ستاره می شوم و مهمانی می گيرم.بهار را در آغوش می گيرم و همچون روسپی ها می بوسم.استحاله ای وجودش را فرا می گيرد و بی هوش در دستانم قرار می گيرد.گوشه ای رهايش می کنم.غرق خون با نوازش های مرد بی چهره چشمانش را می گشايد و می خندد.مفهوم عشق را با درد می آموزد و می فهمد برای عاشق شدن تنها معشوق مهم نيست.تنها شعر های مستانه ی شاعران کافی نيست.بايد معنای زجر را و معنای درد را و معنای باختن را فهميد.می فهمد و نگاهش پر از مهربانی ست.نگاه دخترت همان نگاهی ست که بنيادم رو سوزاند.چقدر به تو شبيه است اما غربت ميانتان آتش می گيرد.دخترت مست فرياد زد:چيست راز حقيقت گناه؟کيست پدر من؟ و من نوشيدن را با پياله ای از شراب هايت به نام تو آغاز می کنم.بهار ابديت را تجسم می کند و چقدر زود ستاره می شود.هرزمان دلت از زمانه گرفت به آسمان نگاه کن.حتما دو ستاره خواهند درخشيد و تو از ياد مبر که چه زود ستاره شديم.قسم به جانم،دوستش بدار و با تمام وجودت عاشقش باش...ستاره می شوم.تک ستاره ی غريبه ای از جنس نور و من می دانم بخشيدنت را سزا نيست چرا که تو همان موقع که در من از عشق نوشتی و سپس مچاله ام کردی و آنگاه در زباله دان اتاقت تنها ماندم، تو را بخشيدم.آخر مگر می توانستم نبخشمت؟آن هم کسی را که جانم بود،تنها دليل نفس کشيدنم بود.مگر می توانستم؟بهترين دعا هايم پشت و پناه وجود عاشقت.امشب ستاره می شوم و مست می کنم هر آنکه مرا صدا بزند.برای تمام آنچه به من دادی تو را سپاس.دست هايت لايق بوسه ها و ما ستاره می شويم.
اول نوشت:
سوخته را در دشت سوخته يافتم و برای چشمانش تا صبح اشک ريختم.بی آنکه بدانم چرا شناختمش و بی آنکه بگويم چرا بدرود گفتم.شايد برايش رهگذر باد بودم.و شايد نسيمی که عطر مرجانی را می آودر که او می خواست.نمی دانم چرا می شناسمش.چرا؟ و از کجا می دانستم قرمه سبزی را از همه بيشتر دوست دارد و چرا...
گل مريمم شايد برای آرامش روحت ديگر هرگز عاشق آهنگ هايش نشوم.محمد هنوز نسوخته است.من محمدی ديدم که از همه کس بهتر معنای عشق را می داند و مردی که شايسته ی عشقی بزرگ است.در ديدارهايت به جای من هم در چشمانش نگاه کن. اگر با من نبودش ميلی سبوی مرا چرا بشکست ليلی؟
...............................................................سکوتم از رضايت نيست.دلم اهل شکايت نيست!
دوم نوشت:
نويد جان می دانم حرف هايی را که می زنی بی قصد است و دوست قديمت را دوست داری که اينگونه برای آينده اش نگرانی.من هميشه دوستت داشتم حتی با تمام عصبانيت های دلنشينت و اون حسودی نابت وقتی با پسر پايين 90 سال حرف می زدم.شايد حق با تو بود.مرا ببخش اگر ازت رنجيدم.تو هميشه پسر کوچولوی لوس من خواهی بود.خوشبخت بشی با نامزدت عزيزم.مادرم را غرق بوسه کن.می دانی چقدر دوستش دارم.
سوم نوشت:
ياسی جونم،علی جونم(فدای داداش کوچولوم)،مهدی عزيزم،محمد جان(گل سرخ من)،ليلا جون و امين عزيز،مسعود گلم،منم غريبم،نوشينکم،سپهر و خورشيد جون،رضای مهربون،سياوش کوچولو،امين عزيز،کيان جان،بهار جان،مريم(پينکی)گلم،گل ناشناس سوخته،هادی عزيزم،سهيل جان،سونای عزيزم و سينا جونش،سامی جان،عليرضای عاشق و عزيز،سعيد همسفرم،نويدم(دوست خوب و قشنگم)،محمد جان،ئاسوی عزيزم،حامی مهربون،شيدا جان،فرنوشکم(چقدر دلم واست تنگه)،الهه ی نازم،الهام خوبم،مهيار گل گلا،نيمای مهربونم،شيرينکم(فدای دل درياييت)،و همه ی دوستان ديگرم که اگه اسمشون در حافظه ام نبود يادشون در قلبم هست تشکر می کنم و می گم:واقعا به خودم می بالم از داشتن شما عزيزان.ستاره می شويم.همگی با هم...
هيچ وقت نخواهی فهميد برای چه کس نوشتم...
مقدس ترين،رويايی ترين،و زيباترين عشقم هديه به تو ای مهربانترينم.اگر از تو دورم،اگر از چشمانم در هراسی،اگر عاشق ديگری هستی،اگر رسيدنم به تو دشوارترين است باز هم عاشقت هستم.عاشق تمام مهربانی هايت،صداقت های دل خسته ات،تمناهای کودکانه ات؛گفت: هرگز عاشق نشو. گفتم:عاشقی جرم است؟ گفت:محکوم به مرگ خواهی شد. من اما هميشه محکوم به مرگ بوده ام.خنده ام می گيرد...از ياد آغوشت دل تنگم.گمان می بری کودکم،من اما کودک توام.دستانت،دستانم را گرفت بی انکه بپرسد برای چه و آخر اين قصه چه می شود؟من اما می پرسم:چگونه می شود به تو رسيد؟ نپرس چرا عشق در لحظه ای که از همه بريده ام.شايد زخم های عميق روحت مرا به اين چنين عشقی وا داشته است.من در پی ياری بودم که هم گريه ی شبانه ام باشد.تو هستی.من در پی آغوش گرم و پر از اطمينان بودم و آنرا در آغوش تو يافتم.من دل تنگم.بوی عطر تو را طلب می کنم و عشق نابت را.معنای زندگی را به من بازگرداندی اما تو را به جانم قسم،که آشفته تنهايم نذار.من دل تنگم.دل تنگ تمام ثانيه های با تو بودن.چه زود دل تنگت می شوم.چه زود دل باختم...باور کردنش سخت است.من از اين چنين التهابی می هراسم.می هراسم به رسوايي ام کشد آخر اين عشق باور نکردنی تو!با من چه می کنی؟
ها به کجا می کشيم خوب من؟ ها نکشانی به پريشانی ام؟
دوستت دارم ای تکيه گاه جسم خسته ام.دوستت دارم.
بعد نوشت:
نوشته ی زير از دوست خوبم منم غريبم هستش(ديگه غريبه نيست.خيلی آشناست)منکه لذت بردم از خوندنش.
كسي فهميد
تو نام مرا از ياد خواهي برد
ومن با آنكه مي دانم
تو هرگز ياد من را با عبور خود نخواهي برد
هنوز آشفته چشمان زيباي توام
ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
وبعد از رفتنت دريا چه بغضي كرد
و بعد از اين همه طوفان و
وهم وترديد يكي از پشت پنجره آرام و زيبا
گفت:تو هم در پاسخ اين بي وفايي
بگو در راه عشق و انتخاب ان خطا كردم
و من در حالتي ما بين
اشك
و
حسرت
و ترديد
كنار انتظاري كه بدون پاسخ و سرد است
و من در اوج پاييزيترين ويرانه ي يك دل
ميان غصه اي از جنس كوچك يك ابر نمي دانم چرا؟
شايد
به رسم عادت پروانگي مان
باز براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ ارزوهايت
دعا كردم
دوم نوشت:
قابل توجه همه می نويسم:من اين مطالب رو برای دل خودم می نويسم.نه برای هيچ کس ديگه.نه واسه اينکه کسی باهام همدردی کنه يا بخواد دلسوزی کنه واسم.من نيازی نمی بينم که بخواد حتی برام ناراحت شيد چون از هميچ حرکت گذشته ام پشيمون نيستم.و اگه بازم به عقب برگردم باز همين راه رو خواهم اومد.حتی در مورد نيما!! در مورد نوشته هام اگه کسی ناراحت می شه از خوندنشون و يا احساس می کنه بهشون توهين کردم می تونه نياد وبلاگم.دوستان منت می ذاريد ميايد سر می زنيد.پس اگه حتی فکر می کنيد من با نوشتن اين داستان ها می خواهم دوست پسر يا هر چيزی به اين شکل پيدا کنم اشتباه کرديد.من عشق خودم رو دارم.البته هيچ کدوم از شما عزيزان اين فکرارو نمی کنيد اما يکی از دوستای قديمم اين حرفا رو گفت و من خيلی بهم برخورد.خواستم برای همه اين موضوع رو روشن کنم.ببخشيد بچه ها.واقعا انتظار همچين فکری رو نداشتم.اخه آدم....!!خب برای همگی دعا می کنم.برای همه ی همراهيتون ممنون.![]()
امشب می خوام يه قصه ی پر غصه واست تعريف کنم که بخوابی کوچولو.قصه ی ما،قصه ی عنکبوتايی هستن که ميان روزی در خونه ات رو می زنن.قصه ی پسرکايی هستن که می گن دوستت داريم.و دروغه…هوا از مرگ سرشاره و من چه بيهوده التهابی دارم از اشتياق مرگ:
يکی بود يکی نبود.زير گنبد کبود جز خدا هيچ کس نبود.يه عنکبوتی بود که مسافرت می کرد به خونه های مختلف.يه روز رفت و رفت تا رسيد به خونه ی تميز يه دختر کوچولوی ساده.رفت توی اتاق اون دختر کوچولو و لونه کرد.چه روز شومی بود اون روز! تارهای خودش رو می بافت و زمان می گذشت.عنکبوت نقشه های بدی داشت.وقتی کارش تموم شد نشست گوشه ی تارهای خونه اش و شادی های کودکانه ی دخترک رو نگاه می کرد.اين دختر کوچولوی قصه ی ما يه پروانه ی خيلی خوشگل داشت.خيلی هم دوستش داشتش.عنکبوت بدجنس يه طوری وانمود کرد که عاشق پروانه شده.پروانه ی مهربون ما هم يه دل نه صد تا دل عاشق عنکبوت شد.می دونست دشمنشه.می دونست خطرناکه اما پيش خودش گفت که نه.اين عنکبوت خوبيه.با بقيه فرق داره.ساعت ها می شستن با هم حرف می زدن و دختر کوچولو اونارو نگاه می کرد.دختر هم به فکر پسر همسايه بود.هميشه يه جوری می شد وقتی می ديدش.يه روزی که دختر کوچولو حواسش رفته بود به پنجره ی پسر همسايه،عنکبوت با نوازش به پروانه نزديک شد و اونو از بين برد.پروانه بی جان بود و عنکبوت مشغول لذت بردن از او.دختر کوچولو غافل از پروانه محو کاغذی بود که پسرک به پنجره ی اتاقش چسبونده بود.نوشته بود:دوستت دارم.تا لحظه ی مرگ و تا خود مرگ!! دختر از پروانه رسم عشق رو آموخته بود.پيش خودش گفت:پسر حتما داره راست می گه.آخه مامانش گفته بود که هميشه بايد راست گفت.فکر کرد حتما مامان پسر هم اينو بهش گفته.پس ديد که چقدر پسرک رو دوست داره.توی اين مدت عنکبوت وسايلش رو جمع کرده بود و راهی خانه ی ديگری بود.طعمه ی ديگری را می خواست.دخترک برگشت که به پروانه بگه عاشق شده اون وقت ديد که پروانه غرق خون هستش و خبری از عنکبوت نيست.دختر کوچولو گريه کرد.برای اولين بار گريه کرد.اينقدر گريه کرد که ديگه عشق و عاشقی از سرش رفت بيرون.اينقدر گريه کرد که از يادش بره اطرافيان آدما چقدر بدن.اينقدر که ياد گرفت عاشق نشه و باور نکنه که همه راست می گن . بعد از اون همه گريه وقتی بلند شد رفت دم پنجره ديد که پسرک داره يه شاخه گل می ده به يه دختر ديگه .دختر کوچولوی ما ،با اون موهای خرمايی روشنش و با چشمای غصه دار عسلی اش و با خنده های کودکانه اش، ديد که همه چيزشو باخته.ديد که تموم غرور و وجودش رو به نابودی کشونده.ديد که هيچ کس راست نمی گه.ديد که پسرک لبخند تمسخرآميز داره.دختر کوچولو گريه نکرد.گفت تلافی می کنه اما نتونست.آخه مامانش گفته بود که تلافی کردن کار خوبی نيست.نبايد دل بشکنه! دختر کوچولو غريب شد.ديگه تنها دوستش رو هم از دست داده بود.ديگه عشقی هم نداشت که واسش بجنگه.دخترک نشست روی تختش اول کلی گريه کرد.بعد که ديگه اشکی واسش نمونده بود، فکر کرد.گفت:عاشق تنهاييم می شم.بعدش ديد که همه چيز رنگ گرفته.عاشق رنگ ها شد.دختر کوچولو فهميد.بايد از دوستای فرشته اش کمک بگيره.اون آواهايی که می شنيد می تونستن کمکش کنن.بعدش با يه پسری آشنا شد به اسم کيان.پسری که بلد بود چه جوری از قدرت هاش استفاده کنه.بلد بود مکاشفه کنه.تصميم گرفت عاشق خدا بشه.و با کيان درس سنت تمرين کنه.اون توی اين يک سال و نيمی که عاشق پسر بود ياد گرفت که حرف ها رو باور نکنه.ياد گرفت که همه عاشق نمی شن و الکی ادعا دارن.ياد گرفت که پول هميشه حرف اول و آخرو می زنه.ياد گرفت که اعتماد نکنه.ياد گرفت حتی ديگه نگاه ها رو هم باور نکنه.ياد گرفت حرف دلش رو واسه خودش نگه داره.يه غريبه هم بود که می اومد اونو از تنهايی در می آورد اما غريبه هيچ وقت موندگار نبود.يه غريبه مثل همه بود که می اومدن و می رفتن.دختر کوچولو خنديد.به طعنه ی سرنوشت خنديد.تصميم گرفت فقط به سنتش ادامه بده.همين و همين.به سکوت سلام گفت و سکوت کرد.ديگه بريده بود از اطرافيانش.اين دختر کوچولو هنوز زنده است.هنوز داره بين همه ی ما ها نفس می کشه.به اصطلاح بقيه داره شاد زندگی می کنه اما حقيقت خنده چيه؟حالا دست يه سرگردون توی دستشه.می دونه.می دونه که اين ها همش بازيه.اما…بالا رفتيم ماست بود.قصه ی ما راست بود.پايين اومديم دروغ بود.قصه ما دروغ بود.
اينم يه قصه واسه ی دل کوچيک و آبی تو! حالا که خونديش ميای واسه اين دختر کوچولو دعا کنيم؟بيا دعا کنيم که اين کوچولو هم بالاخره هم آغوشش رو پيدا کنه و اينقدر بی قراری توی چشمای ساکتش موج نزنه.بيايد دعا کنيم که خدا آرومش کنه…ممنونم از همه ی شما عزيزانم.هميشه رنگی باشيد.
دوستان سلام. بچه ها چرا طالع من اينطوريه؟ يعنی هميشه بايد به کسی دل بست که يا دوستت نداره يا اگه داره نمی تونه باهات بمونه؟ خسته شدم.خدا چقدر امتحاناش سخته.صد بار گفتم خدا جون من شاگرد تنبلم. انگار گوش نمی ده.باز امتحانم می کنه! عشق؟چه واژه ی ترسناکی شده واسم.
افسانه است که می گويند اگر هر چيزی را در رود پيدرا بيندازی سنگ خواهد شد.....
شب بود و من و سايه ام به قصد انداختن قلبم در رود پيدرا به آنجا رفتيم.
سايه ام را نگاه کردم. نگاهش پر از التماس عشق و خستگی بود. با نگاهش ترديدم را بعد تکامل می بخشيد و من را هر لحظه بيشتر بيهوده می کرد. به سويش نظر افکندم. خواستم اشک هايم را برايش معنا کنم، نفهميد! خواستم گذشته ی تلخم را بازگو کنم، نذاشت! خواستم دستانش را بگيرم و در آغوشش کشم ، گريخت! خواستم از عشق شکوه کنم، با نگاهش خاموشم کرد! روی برگرداندم. غريبه تر از غريبه با من بود. بينمان غربت فاصله انداخته بود. دنيای ما يکی نبود. درمانده شدم. تنها يک راه بود که مرا توان نجات دادن داشت...بايد قلبم را در رود پيدرا می انداختم تا سنگ شود. کنار رود نشستم و ساعت ها گريستم.
سايه ام در آغوشم کشيد، بر من دميد و به من جانی تازه بخشيد. نيازی را که در جانم بيتوته می کرد پاسخ داد و مرا باده ای ناب بخشيد.لذتی به عظمت اهورا وجودم را فراگرفت و مرگ از راه رسيد. سايه با نوميدی دستم را رها کرد و به جای او مرگ وجودم را به نوازش گرفت. چون پيچکی بر من پيچيد و قابليت هرس کردن مرا از سايه گرفت. ديگر بازگشت به دنيای سايه امکان نداشت. با چشمانی که از اشک خيس بودند راه ديگری را آغاز کردم. مرگ می گفت که اين جاده به خدا می رسد و من باور کردم! جاده سبز بود و آسمان پر از ستاره؛ می دانستم که سايه از خدا بود و می دانستم که رسيدن به خدا، وصال به سايه نيز هست. در راه يک جمله تکرار می شد و پژواک آن در کوهها می پيچيد:« اگر به خدا رسم در سحر هنگام سايه مرا ترک نخواهد کرد.» حضور مرگ را عادت قرار دادم و می دانستم در نبود سايه مرگ ديری مرا از من می گيرد. جاده به انتها رسيد... در انتها دريايی بی کران بود. دخترکی فرشته خو و فرشته رو دستم را گرفت. هاله ی تنهايی وجودش را نابود ساخته بود و من فهميدم. لبخندی گذرا زد و من دانستم که می داند چقدر بهم شبيهيم. مرگ مرا ترک ساخت و با دخترک به دريای مقابلمان خيره شديم. بی کران بود. دخترک سخن نمی گفت اما گذشته اش را می ديدم.آنقدر پاک بود که قلب شکسته اش را توان ديدن بود. پرسيدم: منتظر کيستی؟ نگاهم کرد. تنم لرزيد. منتظر سايه بود. پرسيدم:می آيد؟ گريست. دانستم بازگشتش ناممکن است. پرسيدم: دوستش داری؟ خنديد و به سخن گفت:نه! تو دوستش داری؟ با غروری خاص گفتم: آری، دوستش دارم آنقدر که به انتظارش در کنار اين ساحل خواهم نشست، او بازخواهد گشت. خنديد.گفت:اميدت عبث است. گفتم: او نگذاشت قلب خود را در رود پيدرا بيندازم! گفت: وصالش محال است. گفتم: من می خواهمش و هر روز برايش حرف خواهم زد و خواهم گريست که گريستن من نشانه ی وصال است! گفت: بی اعتناست.گفتم: آنقدر می گويم تا از بی من بودن خسته شود... گفت: برای او خستگی بی معنيست...گفتم: دوستم دارد!مرا درآغوشش گرفته بود زمانی...خنديد و گفت: هوسی بيش نبودی؛ گفتم: شايد! گفت: بی ترديد! گفتم: می دانم می آيد...گفت: زمانی چنين مينديشيدم...گفتم: و حال؟ گفت: دير زمانيست که ديگر به خاطراتم پيوسته است/گفتم: بی شک دوستش داری...نگاهم کرد.تنم لرزيد،دوستش داشت و من از حس حسادت لبريز شدم.اما می دانستم که سايه مرا دوست دارد!
سالها گذشت و من همواره با آن دخترک به انتظارش نشستيم، عاقبت طلسمش را شکست و بازگشت...افسوس که ديگر دير شده بود، او با سايه ی ديگری بازگشته بود!!!! دخترک از کائنات و حتی خويش متنفر شد و من از تهی بودن خويش خالی شدم...اما بر سايه خنديدم .سايه گفت: دنيايمان از هم جدا بود/گفتم:يکيش می کرديم. گفت:خسته ای؟ گفتم:خسته؟خسته بودم از انتظار.در گوش همه کس از عشق می خوانی؟ گفت: عاشق شده ام.گناه است؟ گفتم:دريغا!عشق را نشناختی. گفت: در حقيقت باش گفتم: با تو در حقيقت نمی توان بود و من از بی تو بودن متنفرم /گفت: فراموشم کن گفتم: برو و مپندار که خاموشی من هست برهان فراموشی من سايه رفت و من پشيمان از اينکه در کليشه ی خواسته ی او خود را حبس کردم و قلب خويش را در رود پيدرا نينداختم! و زمزمه ای که تا هميشه با من تکرار شد: خدايا فقط يک بار به عقب بازگرديم.يک بارديگر،يک بار ديگر.......
(اين نوشته برای يک سال پيش هستش.و من دخترکی که برای هيچ کس نيست.شايد حق داشتم.من فقط برای تنها ماندن و رسالت توی اين دنيام.بايد به مهين مام کمک کنم.جدا شهيدم؟يا ساحره؟شايدم قديس!از هيچی مطمئن نيستم.فقط می گم:خدايا زيبايی هايت اينقدر زياده که سرشار از انرژی ام می کنه.راستی غريبه(منم غريبم):
وقتی آشنای ديگران می شی،وقتی يه تنها رو توی سياهی ها رها می کنی،وقتی غرق لذت بودی ياد کن ز کسی.ياد کن از کسی که شايد ساعت ها به تو فکر کرده بود.چرا نمی خوای خودتو معرفی کنی؟!نمی دونم...راستی می خوام نوشته هايی رو بخونم که خودت نوشتی؛اينا رو ديگران نوشتن.نه؟


