اشک هم خانه ی تو می بينم
و دلم می شکند
در تمنای تو افسوس باختم!
گله ای نيست ز تو
من در اين شب بوسه ها جان گيرم،جان بازم
گله ای نيست ز تو
من و تو باری دگر خواهيم ديد
زندگی می چرخد!
قسمم می شکنم،جام می سر می کشم
بغض من،بغض خدايان می شود
همه چيز می چرخد!
من و تو بازيگريم
نقشِ من،کودکی وابسته به تو
نقشِ تو،خواب کهن،باخته ای
در هجوم اشک غم در اين بهار
قلب من،پاره ی سنگ!
راه را خواهم يافت
بادِ شرقی،بوسه ای می طلبد
و خدا...و خدا رنگ حقيقت می شود
کوله بارم سنگين،وز گناه بيزارم
با خود اين جمله به تکرار گويم
تو فريبی بر من!
من ز تو،ز تمام هستيم
آری!فريب خورده ام
خنده ها! ای شاپرک تلخ ز تو
می پرد مرغ مهاجر
بال پروازش شکفت
تلخ اما،تلخ اما...
***********************
سال نو بر همه مبارک.
زمستان اينجا ابدی ست.دلهره،نگرانی ست.نگاهت سرد و بغض من درد! رؤياي تو همنواز ساز من و من باخته ام.بهار آمده است.اما بر دل بی حوصله ام راهی ندارد.آری!من هم له شده ام.در زير همه ی منطقی بودن ها...ديگه دوستت ندارم ها...زير عاقلانه انديشيدن ها...من از گذر پوچ اين ثانيه ها بيزارم.چشمانم را که می بندند،با نيروی عشق تو می ايستد.با خاطره ها،نابودی را نظاره می کند.عبور تلخ خاطرات،به گذشته ها رفتن ها و از بی تو بودن گريختن ها،تو می دانی؟ ديگر نوشته هايم را دوست نداری مهربانترين.دوری ات،تدريجی به انزوا رفتن است.در شهر کوچک حرف ها می مانم.بگذار تار بنوازد.تار بنوازد و من بنوشم.بگذار يک شب و تنها يک شب چون روسپی ها عشق بورزم.بگذار يک شب بر تن سرخ لاله بگريم.پوچم.بيزارم از نعره هايی که در عبور ياد لبخندانت گم می شود.من له شدم در زير بار فراموشی های تو...و بی مهری هايت...عشق می خواهم.تو را می خواهم.خواستن با ترسی موهوم است.از سايه ها می ترسم.می ترسم تو را ز من بگيرند.مرا باور کن.دستم بگير.نرو.در سياهی ها گم می شوی.کابوس می شوی.گلايه ات نمی کنم.زمستان اينجا ابدی ست.اگر بازمی گردی برايم بهار بياور.بيا ثابت کنيم زمستان ابدی نيست.آخر براستی چرا زمستان اينجا ابدی ست؟ما می توانيم.من اگر برخيزم،تو اگر برخيزی همه برمی خيزند!دستت به من بسپار.بگذار با زمستان بجنگيم.تو با من باش،من تا آخرين نفس می جنگم.نگاهم ببين!دستم می گيری؟
بغض نيلوفری ام، افسرده
چشم دلواپس تو، آلوده
خواب من آشفته
لب تو بسته و من
منعِ در دوستیِ تو
شوق بازآمدنم،می بينی
تب گريان مرا،
گونه ی سرخ ز شرم می بينی
من ندانم ، به چه تو ، می خندی!
بغض نيلوفری ام،خاموشست
دل تو پاره ی سنگی اما
اشک سنگ می بينم!!
نگهم بر نگهت خشکيده
دل که بيزار از اين مسکوتی
تا به کی مبهوتی؟
بشکن اين فاصله ها
بهتِ عشق را تو بگو
بشکن اين جامِ سکوت
خواب آشفته ی من تاريکی
و در اين راه خطر
نه چراغی ست،نه حتی به سخن کابوسی
با خود اين فاصله ها خوب بخوان،متروکی
در دلم داغی چو پروانه که زد؟
لاله را باغی پر از زاغه ببين،منحوسی
چشم من خسته ز اين خاطره هاست
لب من بسته ز آغوش خداست
شعر من وه چه تهيست
دل بی يارِ جفاکاره ببين،مغشوشی
با تو اين شوق من است،رنگ نگاه!
يادآرم من نگاه يار را،اما چه سود؟
تا که بود جز حرفِ بی ياری نبود
تا که بود جز رنگ نيمايی نبود!
شوق من رنگ سيه بود و چه زود
دلِ تو،عاشق صد ياره بشد
اشکِ من باخته جان در رهِ تو
بوسه از يار دگر را تو بگو،خاموشی
بخت من بر تو نظر کرده دگر
و در اين فاصله ی تنهايی
نقطه ها تا به کجا تکراری
شعر من،ياس تنت،مشکوکی
با غروبِِ شعرِِ من،در اين بهار
ياس ِتو پر پر شود ای بی وقا
شب ِبی خاطره را يادی بکن
که از آن بغضِ گران مهجوری
يارِ من ساده بگو،مبهوتی
غرقهِ در تاريکی،اين اين دل پاکِ مرا مجنونی
خوبِِ من اين شب ها بارانی ست
عشقِ من در نظرت پنهانی ست
باورم جز تو نداشت معشوقی
عاشقم،پس تو چرا خاموشی؟
خنده ام می گيرد!!
من چه گويم که تو را
محو آن يارِ دگر،می بينم
وه که تو خندانی
ای که تو رقصانی!!
توضيحات شعر: منظور از رنگ نيمايی،رنگ مشکی ست!!
اول نوشت:
هم نفسم چرا غنيمت نمی شماری ثانيه های عاشقی را؟چرا تلخ می کنی؟مجالی نيست.برای با هم بودن مجالی نيست.قدر تک تک نفس هايش را بدان.قدر مهربانی هايش را که می دانی صادقانه است!هم نفسم يکرنگ باش.من نخواهم که اشک هايت را ببينم.من نخواهم که تنهاييت بنگرم.من غم تو را تاب ندارم.ثانيه هايی را که می توانيد عاشق باشيد بگذار عاشق بمانيد.بگذار خنده هايتان را ببينم.مرهم دردهايم است.جای گل های دو عالم،تو بخند.هم نفسم در فکر يک سقفی؟
دوم نوشت:
هم پای خسته ی من،بهترينی.شب هايم را آرامش تو هستی.بغض هايم را نابودی تو هستی.دل عاشقت،مرهم زخم هايم است.مهربانم باور کن بعد از مدت ها که او رفته،تازه احساس می کنم يکی هست که می توانم بهش تکيه کنم.مطمئنم که پشتم کسی حمايتم می کند.چه حس شيرينی!دوست من آسوده باش.من تا ابد دوست تو خواهم ماند.اگرچه شايد هرگز تن به عاشقی ندهم.نمی دانم چرا جز او کسی را نمی توانم بپذيرم.اگرچه آغوشش را کم دارم اما تو هستی.چقدر دوستت دارم و چقدر برايم ارزشمندی.از من توقع عشق نداشته باش،توقع يار شدن نداشته باش؛من متاهلم.خيانت نمی توانم.اما بدان که قدر تک تک نفس هايت را می دانم.پاينده باشی.هميشه...هميشه!
سوم نوشت:
عليرضا جان ببخشيد.ممنونم که اينقدر دوست خوبی هستی.چند وقتيه سرم شلوغه.ببخش که برات آف نمی ذارم.اما آف هات رو می خونم.ممنونم.عزيزم تو هم خيلی خوبی.ممنونم.واقعا ممنون.
شرح حال:
بازآی که تا به خود نيازم بينی بيداری شب های درازم بينی
نی نی غلطم غم فراق تو مرا کی زنده رها کند که بازم بينی؟
پلک شب می بندند
اما اين فاصله ها دل کندن
شبروی خسته به دام،می دانی
دل من در پی کام،می خوانی
دست تو،فاتح شب
چشم تو،قصه ی اين خواب بلند
مادرم در پی من
پلک شب می بندند
من ندانم که چرا
دل بی مهر مرا می شکنند
اشک من ،تشنه ی يک بوسه ز تو
من به هر جا،تو به هر سو که روی
رخ من در نظرت
تو به هر جا،من به هر سو که روم
تويی آن کوچ دلِ خسته ز يار
پلک شب می بندند
و در اين تاريکی،نه چراغی
که هر نور ز تو می نگرند
دل من خسته ز اين فاصله هاست
کی تو آيی به اين خسته ز من،جان بدهی؟
گل من گو مرا...حرفی بزن
تو کجايی که ببينی اين چنين مست که راست
نت اين خاطره ها بگريزند،به کدامين چرا يادِ تو را؟
گل من تشنه نباش،دل من عاشق توست
ازخدا هيچ ندارد،دلِ بيزار تو را گوش سِپُرد
من که دانم،تو که دانی غمِ من بهر تو چيست
پلک شب می بندند؟؟
آه آری! غمِ من دوریِ توست...
پرسيد زمن که مگر عاشقی جز درد برايت چه داشته است؟پاسخش دادم : شب ها را...امان از اين شب های زيبا.تو را در کنار خويش می بينم.شب ها در آغوش تو می گريم،می خوابم.ز نگاهم غم پنهانم را نمی بينی.من اما دستانت را مانند آن شب های گذشته بردست می گيرم و بوسه می زنم و باز بوسه می زنم.و آنگاه بر تو می گويم که لايق بهتر ز منی! و باز بر خود رشک می برم.آخر تو روزی مرا دوست می داشتی.ای روز شادی ها کی باز آيی؟امشب حال مرا تو نمی دانی.نمی دانی چه غمگينم.آری!پرسيد زمن: عاشق کيستی؟ پاسخش ندادم.مگر می شد بر دل عاشقش تيشه زد؟لب فرو بستم.عاشق؟من از معنای عشق تهی ام.دوباره اينجايی.لبخندانت تداعی می شود.هميشه مخاطبم تو بودی.بهار آمد.می بينی؟چه زود می گذرد...يک سال ديگر هم گذشت.يک سال فاصله افتاد بينمان.بين دستان من و تو.بين قلب های من و تو!فاصله اينست؟فاصله اينست که چشم می بيند؟يا آنکه من حس می کنم؟چگونه است که بعد از اين همه اتفاق هنوز احساست می کنم؟هنوز می فهمت.مگر ممکن است؟مگر می شود؟چرا از وجودم جدا نمی شوی؟نمی خواهم!نمی خواهم بهر عشقت خوار شوم.باز اين افکار واهی بر سرم می کوبند.ناگفته ها بود که بينمان فاصله انداخت.اگر بدانی دلم چه بيزار از سکوت توست.آخ اين سکوت هميشگی!آخر مرا به جنون می کشد.پرسيد زمن:در نوشته هايت جا پای اوست؟! انکارش کردم.گفت:می دانم. دوست داشتم نبودم.دوست داشتم هيچ گاه به دنيا نمی آمدم.هيچ گاه تو را نمی ديدم.دوست داشتم می مردم.به ياد داری؟شبی از مرگ نوشتم.اولين متنم را که برای تو بود.به نام صدايم زدی.می دانستی هر وقت اسمم را صدا می کنی دلم پر می کشد؟دلم می لرزد؟مگر نامم چه دارد؟گفتی بدون من خواهی مرد.گفتی اگر قرار باشد کسی اول بميرد تويی نه من! گفتی نمی توانی آن روز را ببينی.دروغ گفتی؟آه!باور ندارد اين دلم؛حالا بگذار از تو بپرسم.آيا در مراسم به خاک سپاری ام خواهی آمد؟ناراحت می شوی؟يا باز می خواهی بگويی که دختر خوبی بود! آری!دختران خوبی بوديم.دلداده های کوچکی، عريان در عشقی عظيم بوديم.خواب هايم پر از کابوس است.پر از نام تو و دويدن تا به کجا.نفسم می گيرد.نمی توانم بدوم.نمی توانم نفس بکشم.نامت را فرياد می زنم و از خواب می گريزم...اگر می دانستم به کنار مزارم خواهی آمد همين چند ثانيه می مردم.ديگر آن روزها گذشت...چقدر خودخواه بودم يا بودی؟شايد بوديم.پرسيد زمن:دوست داشتم بدانم آنکه قلمت برايش می نويسد کيست و اين نوشته ها را می خواند؟و اگر می خواند چه احساسی می شود؟ اينبار تو پاسخش بده.بگو که عشق دخترک توخالی ست.بگو که همه ی اينها فيلمی بيش نيست.بگو که اين دختر خائن ست.بگو...قداستم را بشکن.از من يک پری عاشق ساخته اند.بگو که اينطور نيست.بگو عاشق نيست.بگو ديگری عاشق بود.گذشته ام ز تو ز خود به رقص ساز مرگ زنده ايم!! علی می گفت اگر خدا بود تو را به من می داد.بيا دعا کنيم علی خدا شود!!!!!!!!!!!!!!! راهی نيست.مرا بگو بر سر مزارم خواهی آمد؟
دستانت بوی خون می دهند.بر روی دستان بی نظيرت خون من ريخته شده است و دشنه ای که بر پشتت پنهان نموده ای همان دشنه ی دوستانه ايست که قلبم را پاره پاره کرد.بخشيدنت سزا نبود اما بخشيدن ذات من است.بر آسمان سينه ام نوشته است:مهربان باش...من غلط پنداشتم که از دوستان،دوستی خواستم.تب کرده ای.ای رهروی دشنه بدست سايه ی منی.به سويت می دوم،دور می شوی...از تو می گريزم،نزديکم می شوی و در اين نزديکی فاصله ها بسيار است.فاصله ميان انديشه های من و آرزوی توست.ميان تمنای من و بی خبری های توست.دوری نزديکی شب های ما،بوسه هايم را سرد کرد.سرنوشت تکرار می کند.من تکرار می شوم.مردی از تمسخر غرور خود برای بوسه ی فراموش شده اش گل سرخ پر پر می کند.تو تکرار می شوی و مادری خواهد بود چشم بسته بر مهر مادری.اسير خاکيم.سرنوشت تکرار می شود.افسارگريخته اند.چين پيشانی تو،فاصله هاست.بايدِ عقل می شکنم.جرم می کنم.عاشق می شوم...افسار گريخته اند.اينبار با ارامش گوش می سپارم.تکرار می شوند.همان حرف های هميشگی..باز هم برايم از آينده می گويند.هميشه می دانم و چقدر زندگی برايم بيهوده می شود...افسار گريخته اند.طره ی موی تو،فاصله هاست.دل بی تاب من و تو چه بيزار از اين فاصله هاست.دست تو،فاتح شب! مادرم در پی من چشم تو قصه ی اين خواب بلند من گريزانم و تو در پی ننگ! و چقدر زندگی بيهوده است دل بی تاب من و تو وه چه بيزار از اين فاصله هاست و در اين نزديکی فاصله ها بسيار است...می هراسم.ديگر يارای مبارزه ندارم.گفتی بايد بجنگيم.گفتم زمان می خواهد.من هميشه از آدم ها در فرار بودم.نگفتم چرا اما بدان که چشمانم را می بندند.می خواهند برای هميشه ببندند و من تنهای تنها مقاومت می کنم.توانم روی به کاهش است.تو دست من رها می کنی...
افسار گريخته اند.هيچ حسی زيباتر از اين نيست که بدانی برای کسی عزيزی.کسی به تو می انديشد اما نمی دانم چرا از تصور اينکه کسی جز تو مرا بخواهد می لرزم.می ميرم.افسار گريخته اند.گسيخته ام ز خاک.بغض ثانيه ها را شکسته ام.می برم.نمی توانم.جز تو؟آه.نه!
نظر دل بر او،جان را بايد ساخت
نگهِ دانستن،رحم حق بايد داشت
خواب آشفته از او،چشم ها بايد شست
دل بی تاب نشين،در تمنای دلت بايد باخت
تب بی آب در او،هرم افسونگر مهر بايد خواست
شوق بيمار ببين،مرد من بايد خفت
رهروی شب که او،جرم گيسوی تو را بايد کاست
اشک پاکان گزين،قلب من بايد کُشت
بخت من در ره او،گل آغوش تو را بايد کاشت
گذر جان ببين،لب تو با لب من بايد بست
بر لبم مُهر از او،خنده را بر لبِ تو بايد نگاشت
دل عاشق گزين،اما نه!هرگز تو را بخشش نيست!!
به من بگو...با من چه کار کردی که ديگر توان بودن با ديگری را ندارم؟به من بگو..چرا از من آينده ام را گرفتی؟عشقت گرفت...باور کن از فکر دوست داشتن ديگری از خود منزجر می شوم.نمی دانم چرا هضم نمی شود.نمی دانم چرا ز خاطرم نمی روی.حرف هايت،دوست داشتن هايت را فراموش نمی کنم.معتادت شدم.و من مدت هاست از دوری تو بر خود می پيچم،می نالم.نگو فراموش کن.يار هم نبوديم.نگو...مگر آدم چند بار عاشق می شود؟هان؟چند بار؟ای يادگار من مرا با خود به گذشته ها ببر.به همان شب ها!شب های شور و مستی.همان موقع ها که از عشقم مست بودی.مرا ببر..نابودم کردی.اشکال ندارد.جفای معشوق هم شيرين است.آخر به من بگو اين اشک ها چيست؟تو که باور نداشتی عشق مرا،حالا ببين..حالا بخند و نابودی ام را ببين.منرا که ديوانه شدم.که هرکاری می کنم هستی.از اين دل آشفته ی من که نمی روی.تو بگو.چه کار کنم؟شب ها کابوس،هر شب تکرار،واقعيت ها بر مغزم می کوبند.افسار گريخته اند.ديگر نمی توانم.باور کن ديگر نمی توانم جلوی اين حرف ها را بگيرم.سالها حرف دارم.سالها اشک دارم که بريزم.اگر آزادشان بگذارم اينقدر خواهند گفت که خسته شوی.که برگردی.که بفهمی در تمام ثانيه های با تو بودن خيانت نکردم،و عاشقت بودم.که می پرستيدمت.مرا بگو!!واقعا احمقم.نگو نه!احمقم.آخر آدم عاقل که ديوانه نمی شود.عاشق نمی شود.آخر بگو بچه،جوجو،تو را چه به اين حرف ها!تو را چه به عشق.ولی باز عکست رو که می بينم،نمی توانم!..............افسار گريخته اند.ديگر جلويشان را نمی گيرم.بگذار آزاد باشند.افسار گريختند اسب های رميده ی احساسم.زير خاکستر جانم باقيست آتشی گرم و فروزنده هنوز يادگاريست ز عشقی سوزان که بُوَد گرم و فروزنده هنوز...می خواهم ببينم تا کی می شود اينگونه ادامه داد؛می گريزم.از تو،از خودم می گريزم.از من دلگير نشو.نمی توانم برنجانمت گرچه بايد برنجی!ديگر شکايت نمی کنم.قول می دهم.خوبم.ياسی جونم نگرانم نشو.هادی جان تو هم!خوبم.خوبم...
اشکان سرد،آسوده تن
عشقی دگر،ياری دگر
او غرق خوشبختی اگر!!
باور نمی دارد دلم
اين گريه از شادی توست
از هق هق شب های توست
من با بهاران آمدم
آسوده باش،ای مهربان
کابوس رفتن می رهم
نام تو بر لب می نهم
می خوابم و می خوابمت
از مهر تو می خوانمت
***
نام تو از يزدان بُوَد
مرد من از رؤيا بُوَد
کی آمدی؟باز آمدی؟
باور ندارد اين دلم
از بی قراری گويمت
زخم تو بر جان می خرم
می دانم از بهر بهار
بازآمدی،خوش آمدی
خوانی و می دانند همه
عاشق تويی،مجنون تويی
هر جا به هر سو می روی
يار منی،ياد منی
شب ها در اين بی حرمتی
غرق نگاهت می شوم
دل را به يغما می برم
بر من بگو،محبوب من
تنها تو را جانم بخواست
مستم کن و با من بگو
بازآمدم،بازآمدم از بهر يار بازآمدم
ساغر شکن،عاشق بخوان
تا که صدا غوغا کند
تا که در اين ويرانه ها
شادی مرا زندان کند
تا که دلم باور کند
اينک تويی اينجا و من
نيستم در اين رؤيا دگر!!
اول نوشت:
مرا ببخش اگر به عشقت شک کرده ام.ببخش اگر تو را با بقيه يکسان نمودم.تو هيچ وقت مثل آنان نبودی.هميشه فرق داشتی.مغناطيس چشمانت فرق داشت.حرفهايتريالدوستت دارم گفتن هايت همه متفاوت است.مرا برای همه چيز ببخش.من بهاری گفتن هايت،بهار خانومی گفتن هايت،خنديدن های شيرينت،طنين صدايت را فراموش کردم.من بر تو خيانت کردم.به عشق بی نظيرت پشت کردم و به دنبال يک سراب تا به کجاها که نرفتم.ديوانه ی سراب شدم.عاشق سراب شدم...تو اما هنوز همانجا بودی.با همان چشمان پر از اشک!!گفته بودم می آيم.ديدي آخر آمدم؟
موجوديتی عجيب...دلبستگی عميق...قدرت در حال ضعف شخصيتش...در بهت انکه چرا معشوقش را به نابودی کشاند و چرا...چرا هايی که آنها را پاسخی نبود....
تمام اطرافش آتش بود.سرخی آتش را نظاره کرد.راه فراری نداشت.گرمای آتش وجود سردش را آرام می کرد.بوی يار آمد.و چشمانش در شعله های آتش تداعی شد.تصميم آخر خود را گرفت.آلبوم خاطرات خود را بست.هر چه بود بس است...دمش را بالا آورد.بر سرش کوباند.زهر خود را خالی کرد.مرد.غمناک جان باخت.بعد از او،هر عقربی که در آتش محصور شود خود را می کشد و من در انديشه ی آنم که مگر چشمان يار آن نخستين عقرب چگونه بود و چه رنگی داشت؟
بی همگان به سر شود...بی تو به سر نمی شود!!![]()
اول نوشت:
ياسی جونم فدات بشم گل من....من اگه تو رو نداشتم می خواستم چيکار کنم.دوستت دارم يه دنيا.مراقب خودت و عشقت باش.بوس بوس
دوم نوشت:
شايد برای يک مدتی ديگه نباشم.از همه تون ممنونم.اومدم خبر بدم که نگرانم نشيد.شايد توی ياهو هم ديگه نباشم.اميدوارم با دست پر برگردم.قربون همه ی شما عزيزانم...دلم برای همه تون تنگ می شه...تو منو مبتلا گذاشتی رفتی...منو جا گذاشتی رفتی...به خدا منو رسوا کردی ای دل....همه جا مشتمو وا کردی ای دل...فتنه بر پا کردی ای دل...
دوستتون دارم.خيلی.....
گويی تنهام.نه ديگر حتی عشق تو نيز مرا آرام نمی کند.حق با روح های ناشناخته است.من خيلی وقت است که باخته ام.حق دارند.دستمال تفاله ای شدم در دستان زندگی بخشت.برای داشتن عشقت خوار شدم.همه چيزم را باختم.ولی به من بگو آخر چقدر؟چقدر ملامت شوم از بهر عشق تو؟
خنجر کين دشمنم،نوازشی در دلم،با خنجر دوست چه کنم؟
دلم برای شب های گريستنم تنگ است.بی محابا می گريستم.تنها نبودم.خدا بود.حالا فقط ساکت نشسته ام.فقيری ام که در لب جاده می نشينم و آدم ها را فقط نظاره می کنم.و باز هم سکوت...بس نيست؟تحليل روحم بس نيست؟انزوا رفتن را تمامی نيست؟رو به زوالم.مادر تو چرا؟تو چرا خيانت کردی؟کودکت بودم،مگر از عاشقان نبودی که برای عاشق شدنم دليل خواستی؟رفت که رفت.من که گلايه نکردم.دوستانم را هم از من بگير.بگير و بگو بمير.اهميتی ندارد،مگر نه؟بودنم چه اهميتی دارد؟تن خسته ام جز آزار چيزی ندارد.غمگينم.محبوبه ی شب هايم.کاش هميشه شب می ماند.می توانستم خود را به سياهی مطلق بسپارم.در آسمان های ديارمان که ستاره نيست.می توانستم من هم ستاره نباشم.برای همه نجات دهنده بودم.من آدم بدی نبودم.خنده ام می گيرد.در مقابل مطرود بودنم می خواهم اثبات کنم که بد نيستم و گاهی ست که با ابليس بازی می کنم.آری محمدم.پرسيدی که اشک های پنهان نوشته ام چيست؛تفاله شدم.اين غم من است.تفاله شدم برايش.برای کسی که تمام زندگيم در دستانش بود.و اکنون هرگاه نگاهم با نگاه ها تلاقی می کند،تمسخر را از ديدگانشان می خوانم.اگر طنين خنده هايم را شنيدی،اگر نابودی ام را نديدی،بدان برای شادی تو و دوستانم از مهر می گويم.نمی گويم تا دل آبی ات به درد نيايد.من نخواهم همدردی را...همينجا را دارم که فرياد بزنم.تو را دارم برای گفتن نا گفتنی ها.بر آينه که می نگرم،تهی بودن را حس می کنم.آينه را می شکنم.آخر از زيبايی خود متنفرم.و از قلب مهربانم گريزانم.مرا تقصيری نيست.مرا گناهی نيست.نمی توانم بشکنم.می گويی چه کنم؟بعد از آن همه بازی ها و دروغ های رنگين،بگو چگونه می توان به تماشا نشست نابودی دخترکی از ديار خدا را؟چه لذتی دارد لمس دستانی که رنگ خونند؟باز هم من ماندم و باز هم خودم.شيرينم راست می گفت:بهار خودتی و خودت...ياس پرپرم را بگو.حامی می خواهد.من اما در تلاش برای دور ماندن از آدمها.چقدر تفاوت است بين دل خسته ام با دل پر از عشقش.به خداوند قسم گريزانم از روح های سياهشان.از باورهای غلطشان.به خداوند قسم خسته ام.مگر گناه من چه بود؟پدر و مادرم سيب را خوردند ولی من در اين جهنم و در قهر خداوند می سوزم.تحليل می روم.می ترسم ناراحتت کنم.می ترسم مردنم بر دلت زخمی شود.اگر برای آرامش روحت نبود،صدباره مرده بودم.از مرگ نهراسيده ام.اما می دانم حتی مرگ هم دلش برای تنهايی من می سوزد.می توانم نگاه های پر از شماتت پرنده های کوچکم را و نگاه های پر از مهر خدا را حس کنم.باز بر من می گويد صبر کنم.آواها برگشتند.می گويند:صبور باش. صبر؟بر دردهای عاشقيم صبر کردم،کافی نيست؟بر دروغ ها و خيانت ها صبر کردم،کافی نيست؟بر نامهربانی ها و جفاهای دلت صبر کردم،کافی نيست؟چشمانم را بر سياهی ها بستم،کافی نيست؟دلم صداقتم را می خواهد.بعد از آن بوسه ی او فراموشش کردم.هنوز هم به بهار حسوديم می شود.وقتی بر معشوقش عشق می ورزيد چه پاک بود.بزرگترين ضربه را خوردم.حرف هايمان را پاک کردم.نامه هايت را پاره کردم.بر دروغ هايت خنديدم.ديگر بس است.عصبانی می شوم.نه از دست تو که از دست خودم.چرا حرف نمی زنم؟چرا از خودم دفاع نمی کنم؟چرا فقط لبخند می زنم و باز سکوت می کنم؟چه کسی می فهمد؟من هم رها خواهم شد.آواها حق دارند.صبور خواهم بود.می گذرند...اين لحظات هم می گذرند.بايد صبر کرد.من هم رها خواهم شد.تفاله ام.تفاله ای در خاطراتت.گله ای نيست.می گذرد.سکوت می کنم.صبر خواهم کرد.مداد سفيدم را برداشتم و تمام خاطراتمان را سفيد کردم.پيوندمان از هم جدا شد.تو به می کنم آخر آنچه را خدا پيوست،من جدا ساختم.
اول نوشت:
اين شعر تقديم به همه ی اونهايی که روزی روزگاری ياری داشتند:
ای به داد من رسيده توی روزای خود شکستن ای چراغ مهربونی
تو شبای وحشت من ای تبلور حقيقت توی لحظه های ترديد
تو شب رو از من گرفتی تو منو دادی به خورشيد اگه باشی يا نباشی
برای من تکيه گاهی برای من که غريبم،تو رفيقی؛جون پناهی
ياور هميشه مؤمن تو برو سفر سلامت غم من مخور که دوری برای من شده عادت ناجی عاطفه ی من شعرم از تو جون گرفته رگ خشک بودن من
از تن تو خون گرفته اگه مديون تو باشم اگه از تو باشه جونم قدر اون لحظه نداره که منو دادی نشونم....!
وقتی شب،شب سفر بود توی کوچه های وحشت وقتی هر سايه کسی بود
واسه بردنم به ظلمت وقتی هر ثانيه ی شب تپش هراس من بود
وقتی زخم خنجر دوست بهترين لباس من بود تو با دست مهربونی به تنم مرهم کشيدی برام از روشنی گفتی پرده ی شب رو دريدی....ياور هميشه مؤمن تو برو سفر سلامت غم من نخور که دوری برای من شده عادت ای طلوع اولين دوست ای رفيق آخر من به سلامت سفر تو ای يگانه ياور من مقصدت هرجا که باشه هرجای دنيا که باشی اون ور مرز شقايق پشت لحظه ها که باشی خاطرت باشه که قلبت سپر بلای من بود تنها دست تو رفيق دست بی ريای من بود......!
اينک در معصيت سرشته شدم و مادرم در گناه بمن آبستن گرديد...
خائن بود.من بی نصبم.در شب بسته شدن نطفه ی وجودم،پدرم خانه نبود و مادرم با مردی هماغوش شد که رنگ خواب بود.هيچ گاه نفهميدم پدرم که بود و آغوش مادرم چه داشت و چرا من هميشه شوهرش را ملامت کردم؟خائن بود.و از نگاه های معصومش يادی به خاطر نيست.تنها التماس چشمانش که در طلب بخشش بود در نقاشی دخترک نقش بسته بود.نقاشی اش را خريدم و بر ديوارهای اتاقم آويزان کردم.در نقاشی دختر،درخت هست.خانه هست.آواها هستند.و تو...تو نيز اسير سنگ ها هستی و دلبسته ی عطر تن من اما سردی کدورت بر رنگ هايش نشسته است.نقاشی اش را به بهای اشکانم خريدم.دلم سنگ شد از برای يافتن گذشته ای که نداشتم و من تشنه ی آغوش پدر،تو را بوسيدم. به رسم بوسيدنم خنديدی و ندانستی مادرم اينگونه مست می کرد تشنگان بوسه هايش را و من به رسم ديوانگی و يا شايد سرگردانی مادرم را پرستش کردم و در باغ پر از لاله او را بخشيدم.من گناهش را باور نکردم و دل عاشق پيشه اش را تحسين نمودم.پدرم ساده چشم بست بر طفل غريبش و من هيچ گاه او را ملامت رفتن نکردم.فرشته ها می گفتند که نصبم به زنی بدکاره می رسد و من در زندگی های گذشته ام حتی بر هم جنس هايم نيز رحم نکرده ام.حالا به من بگو آيا اين منم که لايق عشق نبوده ام؟آيا هنوز هم بر دستانم بوسه می زنی؟به من عادت کرده ای.گردباد می شوم.خاک ها بلند می شوند.چشمانت جايی را نخواهند ديد.بر تو خواهم پيچيد و تنگ در آغوشت خواهم گرفت.به زير درخت توت خانه ات می نشينم.نگاهت می کنم.بی وفا نيستم.نگاهت می کنم.نمی خندم.نگاهت می کنم.سرشار از حسرت می شوم.نگاهت می کنم.هوس باز نيستم.نگاهت می کنم.دلت طاقت نخواهد آورد.آغوشت امن خواهد شد برای گريستنم.نگاهت می کنم.نگاهم می کنی.آب می شوم.غرق در گناه می شوم.معاده ای مجهولم.حل شدنم دشوار است.حدّم بی نهايت است و مشتق دستانم از هوپيتال بدست خواهد آمد.اما مجهولم.بر من عمود کن محبتت را تا شايد در دستانت بميرم.بعد از مرگ برای تو معلومم.عادت شده ام و عادت کرده ام.گويی اگر روزی را بی تو قهوه بنوشم،زنده نبوده ام.گويی لذت شکلات هايی که هديه ی توست،تنها با تو معنا می يابد.من حتی وقتی مادرم مرا آبستن بود،نام تو را می دانستم.و تو بر دختری عشق می ورزی که کودکی حاصل خيانت بود.و من تنها الان توانم فهميد لذت هم آغوشی ات را...اشک می ريزم.کودکی دارم.هيچ چيز زيباتر از مادر شدن نيست.دستانم را ببوس.پدر شدی!!
اينک در معصيت سرشته شد کودکم و من در گناه به او آبستن گرديدم!!!
اول نوشت:
غم ها را در زير نور ماه به قصد نابودی گريستم.
دوم نوشت:
مموش خوابالو؟؟نبينم باز بخوای تنبل بشيا.برات يه شعری رو می خونم.شعری رو که ايمان برام می خوند.ايمان داداشيم که به خاطر يک سراب از دستش دادم.چقدر دلم براش تنگ شده...حالا من اين شعر رو تقديم تو می کنم مموشم.چون می دونم که لايقشی...
عاشقم من..عاشقی بی قرارم...کس ندارد خبر از دل زارم...آرزويی جز تو در سر ندارم....................ببين می خندم.اين شکلی می خندم.ببين؟مموش؟
سوم نوشت:
برای تو می نويسم که پسورد آيديم رو پيدا می کنی و ميای سرک می کشی توی ميل هام...که چی؟آخر اين موش و گربه بازيا چيه؟می خوای به چی برسی؟می خوای بفهمی که بی وفا هستم؟آره..دروغگو ام؟آره..عاشقت نبودم؟آره..خائنم؟آره...ولی تو رو خدا اين بازی رو تمومش کن.ديگه نمی تونم.می فهمی؟ديگه نمی تونم ادامه بدم.اگه من اينقدر بدم يه بار پيش خودت فکر کن شايد تو هم اشتباه می کنی.شايد تو هم خيلی چيزا رو نفهميدی...دريغا!هيچ وقت نمی فهمی.نمی خوای که چشماتو باز کنی...بچه نيستم.اينو بفهم......ولی باز می مونم آخه چرا هنوزم.....؟
چهارم نوشت:
منم غريبم عزيزم ممنونم که اينقدر حالم رو می پرسی.با وجود تو و بقيه ی دوستانم مگه می شه احساس تلخ تنهايي داشته باشم؟هر وقت ياد ايمان می افتم تو هم می يای توی ذهنم.شايد چون عاشقی...نی دونم....فدای تو دوست خوبم
پنجم نوشت:
ای پدر ما که در آسمانی،نام تو مقدس باد...دستمان را بگير.کودکيم.کمکمان کن.سرگردانيم.راه را نمايان کن.کمکمان کن.مخمل و مموش رو هم کمک کن.سوخته رو هم و دل سوخته ی ما را هم!هدايتمان کن پرورگارا...
من از زوال می گويم.و از طعم شيرين نابود شدن و از لذت مرگ وقتی بر پيکرت می پيچد.و مرگ گويی وجود مرا نرمتر از هرکس به نوازش می گيرد و عم ها آبی می شوند بر آتش دل سوخته ام.گويی تمام شادی ها در مرگ است.باختن بی معنی است.با من از قمار باخته نگو.دل که دل نباشد،عشق می بازد.يار که يار نباشد،مهر نمی شناسد.چشم که چشم نباشد،زود بر همه چيز بسته می شود.خدا که خدا نباشد،ساکت می نشيند و نابودی را نظاره می کند.با من نگو که چرا از غم نوشتی.مگر غم با شادی چه فرقی دارد؟و خنديدن را چه فرق است با گريستن؟وقتی هر دو از دردند و يا از عشق؟نه!فرقی نيست بين دل پاک من با دل ناپاک تو...هر دو اسير خاکند.هر دو اسير سرنوشتند.زندگی من اسارت است.فرق دارد.مثل تو نيست.شايد ...
جان جفاکار که از عشق نوشت،يار نبود بنده نواز دل بيمار نبود
اين همه بهر تو خوندن،که درمان نشد عشق تو،قبله ی پاکان نبود
شعر من بهر تو از مهر نبود دل من در پی تو،در پی تيمار نبود
زيستن بهر تو، آموخت دل سوخته ام باختن در ره تو،مرا هوادار نبود
بهر خدای تو گريستن مرا کاری نبود نگهم بر نگهت،تشنه ی ديدار نبود
اين همه بيت و غزل،درد من است در تن سوخته ام شعله ی عصيان نبود
بعد نوشت:
عجيب بيند دل خسته نگار را وز او پرسد دل صاحب خدا را
مرا با تو سر ياری نباشد دل اين را بر تو گويد،هر چه بادا
دين ما بهر رقيب رفت،عشق ما سوی خدا آسمان را گو ببارد،بر دل صاحب جفا را
بعد بعد نوشت:
يار من بازآيد همی سوی وطن آن زمان بگذشته باشد عمر من
شب ها،روزها،ثانيه ها با عشق او طی می شود
مست ها،مستانگی ها با نگاه او مرا سودا شود
آنکه از عشق چيزی دانست را گو بپرسد باد صبا
چيست عشق؟کيست همراز او؟ گو مرا ياری دهد
اين دل ويرانه ی ما را چه کس درمان شود؟ دل می سوزد بهر او،آخ ای دلم
بيت ها آشفته اند در شعر من من نخواهم نظم را...
بعد بعد بعد نوشت:
شده ام رمز...شده ام باد پاييزی...شده ام دلباخته ی دلباخته ها...چشمانم لبريز از خواب است و دلم در تمنای سکوت.نه خسته ام.نه افسرده ام.فقط کمی شوکه ام.ما به کجا داريم می ريم؟چقدر کثيفی توی اين دنياست...چه عهدی؟چه تعهدی؟چه عشقی؟خدای من....سرم گيج می ره هنوز....به کجا چنين شتابان؟
تاب تاب عباسی خدا منو نندازی تاب تاب عباسی خدا منو نندازی
گويی در ذهنم نشسته ای.تکرار می شود در ذهنم و دست های بی باور من باز هم تو را تکان می دهند.صدای خنده هايت فضای ذهنم را پر می کند.باز هم می خوانی.با همان صدای شيرين و کودکانه ات تاب تاب عباسی خدا منو نندازی تصويرها به سرعت از جلوی چشمانم می گذرند و در ذهن خسته ام تکرار می شوند.انرژی مطلقی وجودم را می گيرد. تب تاب عباسی ناگهان نگاهت بر من خيره می شود.وجودم به لرزه می افتد.گويی جانم آتش می گيرد.گويی ديگر کودک نيستی.می سوزم.اشک می ريزم.آواها می گويند که....می گويی:خدا منو بندازی ناگهان می افتی نه از تاب ذهنم که در سياهی سياه چالهای ذهنم گم می شوی.اشک می ريزم.صدايت هنوز می خواند تاب تاب عباسی از ترس می لرزم. خدا منو بندازی و باز هم صدای خنده هايت وجودم را در آغوش می کشد و من در مه شب های بی ستاره ی روح تو پنهان می شوم.می لرزم...می ترسم...
نوشته ی زير برای يک دوست مهربانی است که در دلم کسی به اندازه اش عزيز نيست.
اينو قبلا هم گفته بودم که توی قلب هر کسی جای گمشده ای وجود داره که خصوصی ترين خلوتگاه احساس آدمه.جايي بسيار عجيب و عميق.مکانی که اگر کسی واردش بشه،بيرون آمدنش محاله،اتاق کوچکی به بزرگی تمام هستی که در آنجا جز نور خدا و عشق چيز ديگری نيست.جايی که تمام قوانين طبيعت تاب بر می دارند و شکلی ديگر به خود می گيرند.رنگهای ناديده و آواهای ناشنيده.آنجا اول چشمان آدمی را می بندند و بعد رشته ای بر گردن می افکنند و می کشندت سوی دوست.مشکل اينجاست که عقل را به اين مکان راه نمی دهند چون عشق را دلايلی ست که عقل را بدان دسترسی نيست.هم کيد شيطان ضعيف است و هم نفس انسان و اينجاست که فاجعه آغاز می شود و اهريمن هر لباسی به تن می کند تا بدين خلوتگاه دست يابد....
فرشته ای به خلوتگاه قلبم آمد.در کنارم نشست و سخن از عشق سرود.چشمانم را بست و مرا به هر سو کشاند.و برد.بر و برد و برد.عقلم همراهم نبود و چشمانم بسته و کور.ابتدا آوای فرشته ی من بسيار دلنشين و مست کننده بود.ولی کم کم هرچه به مقصدش نزديکتر می شد صدايش خشن و ترسناک می شد.وقتی آوايش زشت و پليد شد و به فرياد های گوش خراش تبديل گشت به خود آمدم و چشمانم را گشودم.وای..وای..خدای من...چاره ای نبود جز آنکه دلم را پاره پاره کنم و خوراک او سازم تا رها شوم....
اول نوشت:
قلقلک می دهی...از وقتی ازت بريدم و از وقتی عشقت وارد زندگيم شد قلقلک می دهند.من ترسيدم.اين ديگه چه جورشه؟ميلم به سکوت زياد و اون وقت باز قلقلک.باز تصويرهای بی معنی و باز آواها و اون انرژی و شب ها قلقلک.چه بازی مسخره ای شده.اون روزی...وای...هنوزم می لرزم از تصورش.چه جيغی زدم.خدای من...قلقلک می دهند.آواها هشدار می دهند.می ترسم.می دونم حق باهاشونه.تاب تاب عباسی ها و ناگهان افتادن های دخترک ...جواب نمی دن..کاش هميشه به سوالام پاسخ می دادن.اما...قلقلک می دهند.بيچاره سوخته.بيچاره دلش.آخه چطور می شه به يه گل پاک تهمت زد؟چطور؟...خيلی چيزها گفتنی نيست.و تو نمی تونی بفهمی.باز هم قلقلک می دهند.اما دلم گريه می خواد.آخه دردناکه...آخه هشداره...بايد بريد...بريدن شهامت می خواد اما من ندارم!
چشمانم رو که می بندم احساس می کنم می خوان برای هميشه بسته باشن.انگار قدرتشون خيلی زياد شده.چشمانم را می بندند.راه ندارد.رو به زوالم...از اون موقع که از باد راهنمايی خواستم اينطوری شد.صداها شروع شد...قدرت ها توی دستمه.حالا فقط می خوام ازشون بگريزم.رو به زوالم...هشدار می دن از آينده ام...نمی تونم!کاش....
دوم نوشت:
محمد رضای مهربونم مگه می شه يادم بره اشکاتو؟مگه می شه يادم بره محمدرضای خوش تيپ و عاشق رو؟نه!تو دوست من بودی و هستی.هيچ وقت از يادم نخواهی رفت.خوشحالم که اومدی.دلم برات تنگ شده بود.يه دنيا مهربونی تقديم بهت.راستی جدی جدی برگشتی؟باور کنم؟آی رفيق..کجا بودی؟اگه بدونی کسی که اونقدر می خواستمش چيکار کرد...يادته؟رفت!آخر سفر....راستی تو چی شدی؟هنوزم عاشقی؟
سوم نوشت:
انگار اين حرف ها تمومی نداره...انگار اين کلمات که توی سر آدم کوبيده می شن و آدم رو اذيت می کنن پايانی نداره.انگار حتی دوست ها از دشمنا بدترن.دلم آتيش گرفت علی.وقتی پست جديد رو خوندم از فکر تنهايی و غم تو دلم گرفت.و اشک توی چشام جمع شد.تو لايقش نيستی.تو که عزيز دلمی لايقش نيستی.کاش خدا بودم.اون وقت بهترين ها رو به بهترين ها می دادم.علی مهربونم...ای من فدات...فدای اشکات...از فکرش گريم می گيره.کاش ابرا بهار آور بشن.بهارت رو بيارن...شايدم عشقشو بيارن....

