هيچ ميدوني.....؟
يه اتاقي باشه گرمه گرم ... روشنه روشن ... تو باشي، منم باشم ... کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد... تو منو بغلم کني که نترسم ...که سردم نشه ...که نلرزم ... اينجوري که تو تکيه دادي به ديوار ... پاهاتم دراز کردي ... منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم ... با پاهات محکم منو گرفتي ... دو تا دستتم دورم حلقه کردي ... بهت ميگم چشماتو ميبندي؟ ميگي آره! بعد چشماتو ميبندي ... بهت ميگم برام قصه ميگي تو گوشم؟ ميگي آره! بعد شروع ميکني آروم آروم تو گوشم قصه گفتن ... يه عالمه قصة طولاني و بلند که هيچ وقت تموم نميشن ... ميدوني؟ ميخوام رگ بزنم ... رگ خودمو ... مچ دست چپمو ... يه حرکت سريع ... يه ضربه عميق ... بلدي که؟ ولي تو که نميدوني ميخوام رگمو بزنم ... تو چشماتو بستي ... نميدوني من تيغ رو از جيبم در ميارم ... نميبيني که سريع مي برم ... نميبيني خون فواره ميزنه ... رو سنگاي سفيد ... نميبيني که دستم ميسوزه و لبم رو گاز ميگيرم که نگم آااخ که چشماتو باز نکني و منو نبيني ... تو داري قصه ميگي.. من شلوارک پامه ... دستمو ميذارم رو زانوم ... خون مياد از دستم ميريزه رو زانوم و از زانوم ميريزه رو سنگا ... قشنگه مسير حرکتش! قشنگه رنگ قرمزش ... حيف که چشمات بسته است و نميتوني ببيني ... تو بغلم کردي ... ميبيني که سرد شدم ... محکمتر بغلم ميکني که گرم بشم ... ميبيني نامنظم نفس ميکشم ... تو دلت ميگي آخي دوباره نفسش گرفت! ميبيني هر چي محکمتر بغلم ميکني سردتر ميشم ... ميبيني ديگه نفس نميکشم ... چشماتو باز ميکني ميبيني من مردم ... ميدوني؟ من ميترسيدم خودمو بکشم! از سرد شدن ... از تنهايي مردن ... از خون ديدن ... وقتي بغلم کردي ديگه نترسيدم ... مردن خوب بود، آرومِ آروم ... گريه نکن ديگه! ... من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم دلم ميگيرهها ! بعدش تو همون جوري وسط گريههات بخندي ... گريه نکن ديگه خب؟ دلم ميشکنه... دلِ روح نازکه ... نشکنش خب...؟
اول نوشت:
در دلم آرزوی پروازی ست....رفتن بی تو...آخر آسمان آبی ست...چه دليل قانع کننده ای؟مگه نه؟
علی؟علی جونم؟اجازه هست بشم فدات؟يه شعر جديد می خوام واست بنويسم.تقديم به تو بهترين بهترينا:
اگه يه وقت بغض می کنم
گاهی تبسم می کنم
می خوام بگم عاقشتم
دست و پامو گم می کنم
می خوام بگم جون منی
آتيش به جونم می گيره
می خوام بگم دوستت دارم
اما ز زبونم می گيره...
وقتی حرفامو می خوردم
داشتم از عقشت می مردم
وقتی لبهامو می دوختم
توی آتيشت می سوختم...
وقتی بودم سرد و ساکت
داشت دلم می شد هلاکت.....
دوم نوشت:
وقتی عشقت رو می بينم به کسی که تو رو داشته باشه خيلی حسوديم می شه.همش التماس که خدايا منو توی دلش عزيز کن...مگه عاشقی اين شکلی هم داشتيم؟
سوم نوشت:
محمود عزيزم،پسر گل تولدت مبارک...ايشاالله عمر با عزت داشته باشی و بتونی به درجه های بالايی برسی توی همه چيز...حالا دست...حالا قر...حالا بيا وسط...تولدت مبارک...بابت کادو ندادنم معذرت می خوام...قربانت
بعد از آن روزهای شيرين ديگر تبسمم را نديدم.هنوز هم در حسرت آن ثانيه ها و آن عشق مطلق می سوزم.حالا هر جا که هستی،پای هر کی که نشستی بدون اين رسم رفاقت چندين و چندساله مون نبود!!...خيلی دلم تنگه...برای همون بازی هات،برای همون دروغ های هميشگی ت...آخ...کاش....بگو چه کنم؟نفرينت کنم؟آخه مشکل اينه که نمی تونم..دلم نمی ياد...کاش....
ای که تو می گذری
از فراسوی دلم
جان من سوخت در اين آتش عشق
اينکه نقضم کردند
اينکه از بهر تو خارم کردند
جان منرا درد نيست
من از آن خشم تو خنجر خوردم
باز هم خواهم گفت
دوستت می دارم
تو مرا هجر نشانم دادی
هجرتت پايان باد!
ای که جانم از تو
بوی تو می آيد
هوس شرم دلت را دارم
بوی آغوش تو را می خواهند
خواب من پر شد از اين پس زتو
ز تمنايی سرد و دلی پر ز درد
بوی تو می آيد
بوی خواستن هايت، در سراسر اشکی
که تو آگاه نبودی و نديدی آنها!!
سهم من سهم خدايانی بود
که فراری بودند
شايد از عشق! نخواهم فهميد
اما اين شک من است
که خدايان ز ابليس!! فراری بودند
من نمی دانستم.....
*****
تو چه کردی با من؟
يا چه خواستی از من؟ _من نمی دانستم _
امشب اين عشق تو را
خواهم کشت
و من از تو به يادم دارم
که گلايه ام کردی *عاشقی را تو ندانی*
بغضی انباشته در من ماند و
عشق آغشته به تو در جانم
هر دو تنها ماندند
تو نديدی هرگز!!
هستيم می باختم
خود را می ساختم
ديگری هم منرا ، بر صليبت می کشيد
رفتنت را هر دم خنجری می کرد و
کوچ مرغان ز خاطر می رفت
هستيم را باختم
با دلی اندوهناک
بر تو گفتم آری!
دوستت می دارم
ای تو بهترين من
دوستت می دارم
دوستت دارم ها
بر تنت آه شدند
ای دريغ و درد ز بی وفايی ات
می دانم و می دانی و می دانم باز
عشق ما ز بچگی حاصل شد
افسوس که خواهم فهميد
عاشقی هرگز را
******
سخن از دوست چه بايد گفتن؟
آنکه داند همی خواهد ديد
آن دو چشمان سياه!!
سخن از دوست نبايد گفتن
هق هق بيگانگی ها گفتن!
زندگی کوتاه است...
بر نگاهی دل نبند
بر باد است!
اول نوشت:
بازآی دلبرا که دلم بی قرار توست
وين جان بر لب آمده در انتظار توست
تصويرهايی که می گذرند و جاده هايی که طی می شوند هميشه فقط برای برگزيدگان نيستند.و من بيهوده پنداشتم که خود را دچار آگاپه ديدم که من از عشق ازلی هيچ نفهميده ام و هر چه زمان می گذرد ايمان می آورم به معجزه ها و آواهايی که خورشيدند و زندگی می نمايانند.می دانم بعد از شکست در نبرد نيکی شکست خورده بودم از عشقی که دچارش بودم و بعد از گريستن های مکرر در ثانيه های تنهايی در کنج اتاقک چوبی ام به ياد بردم دليل عشقم را و تمام آنچه که هدفی سترگ بود.من بايد نظاره می نشستم زيبايی ها را و خدا را که در اعمال نيکم به فراموشی سپرده شده بود.در تمام خام بودن ها انديشه ام ترس از شکست بود.و شايد باختن غروری!و همين بزرگترين خطايم بود.اگر کاينات مرا تنبيه نمودند نه از جرم عاشقی که از جرم ترس بود!ترس از شکست دوباره.آری!خلسه ها نشان می دهند که ساده ترين مسئله همان است که پيچيده ترين را حل می کند و ما آنقدر غرق در حل مسائل پيچيده ی خود شده ايم که به ياد برديم خداوند تمام خواسته های مارا در ساده ترين و پيش پا افتاده ترين اتفاقات قرار داده است.من ترديد کردم.من بر خود و بر برق چشمان و نيروهای آدميان شک کردم.من ز ياد بردم اگر مسيح به صليب کشيده شد به دليل مصائب من و من ها بود.من جز عشق ديرين خود همه چيز را ز ياد برده بودم.تمام لذت های بارور شدن و رشد کردن.تمام لذت هماغوشی و هم صحبتی با شيطان را.آنقدر بسته نگريستم که ز ياد بردم اين ما بوديم که از شيطان دشمن ساختيم.در اين زمستان سرد زندگی ام سخت جنگيدم.چشمانم بسته می شدند و هر بار با هشدار آواها مقاومت می کردم.من رسالتم را به خوبی انجام دادم.تصوير ها می گذرند...آماده ام.بيش از هر لحظه و می گويم که پروردگارا دوستت می دارم و شيفته ی مخلوقات تو و زندگی که بر من هديه دادی!يارا تو را سپاس...تو را سپاس...
****
شايد می شد از عشق بگيم در قرن دود و آتش!شايد می شد از گل بگيم،از پر زدن چکاوک،شايد می شد از نفسهامون بگيم،از جدا شدن يک تن...
شايد...شايد اگر آسمان آبی نبود،هوای پرواز نداشتيم.شايد اگر دلبسته ی گلی بوديم،هوس پرواز از دلمان رخت می بست.آری شايد...شايد اگر دلمان به ديدن کوچک پرستويی نمی لغزيد و لرزشی آنرا تراش نمی داد،بر عشق دل می داديم! شايد اگر باور داشتيم بودنِ بی هم نبايد،آنگاه جدايی دلها حاصل نمی شد...نمی دانم...شايد...
توضيح:نوشته ی آبی رنگ نوشته ی آقای احدی بود که در اوج احساسات با ... پايان گرفت.چند روز پيش ادامه اش داده ام.گرچه کوتاه...ولی می دانم دلم بارها آرزو می کند که کاش آسمان آبی نبود!!
اول نوشت:
يه دونه قلب خوشگل و سالم(نه مثل قلب من)تقديم به محمد عزيزم.و بايد بگم که بابت جسارتم عذرمی خوام.نمی خواستم ناراحتت کنم.ممنونم...می دونم عزيزم که تنها نيستم...می دونم...بذار ناگفته بمونه...خودمون می دونيم و کافيه.باشه؟
دوم نوشت:
اگه گناه نيست و به اسلام بر نمی خوره خداتا بوس جانانه تقديم به علی کوچيکه...و بايد بگم ديدی نحصی نبود؟قسم بر تمام خاطراتی که بغض شدند و تمام بغض هايی که خاطره گشتند،من از ترديد تو هراسان به دعا نشستم...بی نظيری؛واقعا توی دنيا تکی؛مواظب قلب پاکت باش علی خوبم.می دونی که شديدا دوستت دارم پس مواظب خودت باش...
سوم نوشت:
هوا از متن مرگ سرشار است و من؟من دلم می خواد در کنارم بودی محمد رضا.اين روز ها نيستی تا آروم بمانم و من خيلی آشفته ام.جانماز کهنه ام بر دوش توست و شايد آن صليب گم شده ام يا ربوده شده ام!نمی دانم...نبينم بذاری بری...تو هم بی وفا شی،تو هم دل نگرون شی،نبينم يهو بی خداحافظی ترک ديار کنی.تنها مرد زندگی ام*به وجودت افتخار می کنم.و به دستان هميشه مهربانت...ای معصومانه ترين نگاه را دارا جان ما را با دو صد بوسه بيارا...وااااااااااای..غير اخلاقی شد..اينبار جديما دريغ از يه آف؟خجالت نمی کشی؟
چهارم نوشت:
محمد کوچولو حقته زبونتو ببرم بدم گربه بخوره...بچه پررو می دونی خيلی دوست داشتنی هستی؟من ميميرم واسه اين شيطنتای مثل خودت پاکت...جدی جدی به درگاه خدا چه ثوابی کردم که اينهمه دوست گل دارم مثل تو؟راستی اينکه علی مال منه،شکی نيست اما به قول مجيد همه کس مال منه...حتی پاپ!حتی اون امانتی تو!
پنجم نوشت!:
سايه ی بی نظيرم،خانومی من،بهترين يار و غمخوار من،تموم دليلم برای ادامه ی اين زندگی خفت بار!!
بر دو دستانت بوسه می زنم و می گم هميشه شرمنده اتم.بهت خيلی بدهکارم.به اشکات،به مهربونيات،به همدردی هات،به تموم ثانيه هايی که باهات آروم شدم.برام بخند.می دونم سخته.اما بخند.يعنی بيا باهم بخنديم.زندگی جز عشق اروس (امروز يادش گرفتم)چيزای ديگه هم داره.می تونيم دچار آگاپه شيم.دچار عشق به خداوند...دوستت دارم يه عالمه
ششم:
دليل آپ نکردنم سکوتيست که دچارش هستم.بعد از اون همه التهاب وقت می خوام که آروم شم.راستی يه چيز جالب که شنيدم.يه خانوم تيری که از دست شوهر آبانی اش عصبانی بود.گفت:آبانی ها عقربن.همش نيش می زنن....می گما منم نيش می زنم؟منم بدم؟خب بهترين نبودم قطعا چون خدا بهترينا رو به بهترينا می ده و من.....بگذريم!
من از تکرار گريزانم.اما قصه ی جذاب چشم تو تنها قصه ای بود که گرچه ناديده اما بارها شنيده ام و باز هم مشتاق تکرار آن می سوزم.
عاشق که می شوم
ديوانه ی بوسه هاي پر شرارتت که می شوم
روزشماری ديدار که می کنم
برای لمس دستانت که می سوزم
انديشه ام می شود نام زيبايت
عاشق که می شوم
بتخانه ی دو چشمت،کعبه ی دل خسته ام می گردد
و اما اين طواف من به گرد چشم تو،خدا را می شکند
عاشق که می شوم
همه ی وجود من سهم تو می شود
و سهم من آيا به رسم ديوانگی ، سهم تو می شود؟
آری!دلم که ز دستم می گريزد
درست در همان نگاه اولت،شرم لبانت می شوم
عاشق که می شوم
خنده ام ز ياد توست
خواب هايم پر می شود ز تو
بر لبانم پر می کشد قسم به جان تو
و چشمان من انعکاس چهره ی دلفريب توست
عاشق که می شوم
قلب خود قمار می کنم
و من که از تو غرق نورم
تو را ز سر ، تا پای بوسه ات کنم
عاشق که می شوم
از تو می دزدم اين عصيان نياز را
و از تو می دزدم تنهايی های سردت را
و گرم می کنم وجودت را از آتش عشق
و شب هايت را به دست گيرم
و هم خانه ات شوم تا صبح از شب
و از صبح تا شب که سر به بالين گاهی بگذاری
عاشق که می شوم
تو من می شوی و من تو
و کيست من، و کيست تو، در ميان ما؟
شانه ام بستر تب های بيشمار تو
شانه ات لبريز اعتماد پاک تو برای من!
عاشق که می شوم
نه!عاشق که می شوی
نه!عاشق که می شويم
آری!عاشق که می شويم
زندگی در دست های ماست
برای کودکانه عشق ورزيدن
و نترسيدن از جدايی
مگر ما گسستنی ست؟نه!هرگز
عاشق که می شويم
ماه و ستاره حسودی می کنند ما را
دشت و رود می خوانند ما را
دستم می گيری،دستت می گيرم
پرواز می کنيم به جستجوی رنگ آبی آسمان تو
و می يابيم درون خويش...برای تو...برای من!!
10/1/85
اول نوشت:
اين شعر نيست...يه روياست شايد يه هذيونه!
دوم نوشت:
اينقدر قصه دل و غصه ی دلم زياده که جايی واسه عشق نيست...
تقديم به تبعيدشدگان جهنم که زيبايی بهشت را به تماشا می نشينند اما از لذت در بهشت بودن بی بهره اند و همه ی کسانی که در حسرت حوای خويش می سوزند.
هوای ابريم گرفته!
آسمان بغضی در گلو دارد.
امان از دست اين بغض ها که راه دريچه ی اشک را بسته اند
دلم در تمنای درخت توت همسايه در عطش باران است و اما اين ابرهای خاکستری آسمان را پوشانده اند و من چه عاشقانه می پرستم بوی خاک نم خورده را و دلم چه کودکانه پرواز پرستوها را در آسمان ابری می بيند.
کلاغ در التهاب عشق در کنار پنجره ام می نشيند و می گويد:هوای ابريم گرفته!
وسوسه ی هول انگيز هماغوشی با شيطان تمام وجودم را استحاله می کند.نسيم می وزد و کلاغ می پرسد:نسيم است يا که طوفان؟من پاسخش دادم:طوفان است در فريب نسيم! درخت توت شکوفه زده و لبخند می زند از تراوش اين حس که چه زيباست و بهار چه خام در پی وصال است و من هم پاسخش را با اشکی می دهم که عطر صد لبخند به همراه دارد.که سرشار از خاطره ی آبستنی بهار است و توت جوان هيچ نمی داند از مهر مادری ام و نمی فهمد معنای اشک را با قداست لاشخوری به رنگ خاکستری!پنجره می گشايم.دلتنگی برای شب های ده کوچک عمه جان نوای قدم های سريع باران می شود.روحم پری از کلاغ را برای تحقق آرزوهايش به آتش می کشد و طنين قدم های باران همان اميد آرامش بخشی ست که از جانب دوست می آيد.در دل خشک اين کوير درخت توت آسمان را فتح می کند و اشک های خدا رودی می شود به زير پای او! وصت پرواز که می رسد بهار و کلاغ بال می گشايند به سوی دوست.هوای ابريم گرفته.قاصدک در تأنی، التماس لاشخور پير هميشه مهربان را می رساند و من آغوش می گشايم بروی پروانه ها تا بر تنم بوسه زنند.کلاغ بوسه بر لبانم می نشاند و من قهقه سر می نهم.وقت پرواز است و اينک من غرق در لذت پرواز و وصال دوستم.آخر هوای ابريم گرفته و زمان،زمان پرواز است.
اول نوشت:
نماز شام غريبان چو گريه آغازم به مويه های غريبانه قصه پردازم
به ياد يار و ديار آن چنان بگريم زار که از جهان ره و رسم سفر براندازم
من از ديار حبيبم نه از بلاد غريب مُهَيمِنا به رفيقان خود رسان بازم
خدای را مددی ای رفيق تا من به کوی ميکده ديگر علم برافرازم
خرد ز پيری من کی حساب برگيرد که باز با صنمی طفل عشق می بازم
بجز باد صبا و شمالم نمی شناسد کس عزيز من که بجز باد نيست دمسازم
هوای منزل يار آب زندگانی ماست صبا بيار نسيمی ز خاک شيرازم
سرشکم آمد و عيبم بگفت روی بروی شکايت از که کنم خانگيست غمازم
ز چنگ زهره شنيدم که صبحدم می گفت غلام حافظ خوش لهجه ی خوش آوازم
دوم نوشت:برای تو(حالا بيا حدس بزنيم خودتی ياسراب؟)
صدا كن مرا. صداي تو خوب است. صداي تو سبزينه آن گياه عجيبي است كه در انتهاي صميميت حزن ميرويد.
در ابعاد اين عصر خاموش من از طعم تصنيف در متن ادراك يك كوچه تنهاترم. بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است.
و تنهايي من شبيخون حجم تو را پيشبيني نميكرد.
و خاصيت عشق اين است. كسي نيست،
بيا زندگي را بدزديم،
آن وقت ميان دو ديدار قسمت كنيم. بيا با هم از حالت سنگ چيزي بفهميم.
بيا زودتر چيزها را ببينيم. . بيا آب شو مثل يك واژه در سطر خاموشيام.
بيا ذوب كن در كف دست من جرم نوراني عشق را.
مرا گرم كن در اين كوچههايي كه تاريك هستند
من از حاصل ضرب ترديد و كبريت ميترسم. من از سطح سيماني قرن ميترسم
بيا تا نترسم من از شهرهايي كه خاك سياهشان چراگاه جرثقيل است
خدايا،خداوندا
بر من نيرويی عطا کن که در راه تو استوار باشم و با عشقی چنان عظيم درخور وجودت قدم بر دارم.
خدايا،خداوندا
دستم بگير و هرگز رهايم نکن.که من جز تو آرزويی در سر ندارم
پروردگار هميشه مهربان من
هنوز هم منتظر فرشته ی کوچکی هستم که مرا از اين جهنم نجات دهد و مرا طعم عشق بچشاند.مرا بيش از اين منتظر نگذار و يا اگر زمان می خواهد به من صبر عطا کن.
خدايا،خداوندا
بيش از هرکس و هرچيز خواستنی تری،بيش از مهر مادرم مهرورزی،عاشق تری...آرزويم تحقق بخش و مرا پروانه ی وصل خود بفرست.
خدای من
هيچ چيز ندارم لايق تو و لايق سپاسگذاری ات.تنها می توانم با صداقت تک تک سلولهايم بگويم:دوستت دارم و عاشقتم عاشق ترين
نازنين نشسته در قلبم:ای خدا
درد تو نشانه ی محبت توست.قلب تکه تکه ام را فقط به دست تو می سپارم.کسی جز تو لايقش نبود.قلب من تنها هديه ی کوچکی ست که می توانم برای عيد بر تو ببخشم.از توست.پاک است.در تمام ثانيه ها نگذاشتم خود را به ناپاکی بيالايد.تو هم نگذار!
خدايا،خداوندا
بر دوستان من و دشمنان من و بر تمام هم بغض ها و هم وطنان و همه ی انسان های جهان و بر من نور خود را بفرست. و همه ی ما را طعم عشق بچشان که ديگر تمنای پوچی نکنيم.
خدايا،خداوندا
به من و دوستان من آنچنان ظرفيتی عطا کن که غرور از وجودمان رخت ببندد و افتاده و پر بار باشيم.به زبان ما بياموز که جز کلام صادق نتواند بگويد.به چشم ما بياموز که حيا کند از گناه.به دست ما بياموز که هر کاری جز کار نيک و خدمت به ديگران خطاست.به قلب ما بياموز که عشق حقيقی سازنده است و تخريب کردن را نمی تواند.بياموز که عشق زيباترين احساس و لطيف ترين موسيقی ست.بياموز که بی توقع عاشق باشيم.بياموز که نه تنها عاشق يک فرد خاص که عاشق کل جهان باشيم.بياموز در مقام عاشقی عرفان تمام قلب را تسخير می کند و چشم را بروی حقايق زندگی می گشايد.به همه ی ما بچشان که وقتی عاشقيم نيرويمان چند برابر می شود.
خداوندا هرگز نخواستم تنها معشوق باشم.بگذار چون تو هم عاشق و هم معشوق باشم.بگذار هدف خلقتت را درک کنيم.خداوندا کمکم کن که به همه ثابت کنم عشق زايده ی خيال انسان ها نيست.کمکم کن تا بفهمونم که عشق فقط در کتاب ها نيست.خداوندا کمکم کن تا نشان بدهم در عشق منی وجود ندارد.خودخواهی و دروغ و دورنگی وجود ندارد.خداوندا اين دوزخيان را از من دور نگه بدار تا همچنان معصومانه عاشق باشم.
پروردگار بی همتای من
در تمام رنج ها کنارم بودی،در غم ها و شادی ها در کنارم بودی،هر وقت نااميد شدم اميدم دادی،هروقت تاريک شدم نورم کردی،هر وقت از دورنگی خسته شدم آغوشت برويم گشودی،وقتی در شريعت بسته شدم مسيح به من نماياندی،من نه در مسجد سجده کنم و نه در کليسا زانو زنم،من تنها عاشق توام و تمام کسانی که از تواند.چه روسپی باشد چه نباشد!چه کافر باشد چه نباشد،اگر عاشق باشد از توست.و من آموخته ام که خداوند عاشقانش را تنها نمی گذارد.خداوندا بهانه می خواستم برای زندگی،بهانه ام دادی.عاشقم کردی،نورم دادی...حالا فقط تو را می خواهم.من تنهايم.تنها ی تنها.تو هم تنهايی.من محبت تو را خواستارم.و می دانم که تو به موقع بر من آغوش خواهی داد.
خدايا،خداوندا
وجودم را از آن خود کن.روحم بپذير و غسل تعميد بده.آواها کمکی از تواند.ممنونم به خاطر آنها.صبرم از توست.آرامشم از توست.هميشه آرامم کن تا آرام کنم يارانت را.خداوندا ياريم کن که رسالتم را به خوبی به پايان برسانم و از نيروهايم به خوبی استفاده کنم.خداوندا ياريم کن که نيروی چشمانم اسير نشوند.ياريم کن که کينه وارد قلبم نشود همچنان که از کسی کينه ای بر دل ندارم.خداوندا در ميان مردم زندگی کردن بس دشوار است،نفس کشيدن سخت است،در ميان اين بی کسی ها تو دوست من باش.و مرا قدرت زندگی کردن بده.
آمين
اول نوشت:
محمدرضای گلم اين منی که من نوشتم جدای از تو نيست.می دونم حرفامو می فهمی.می دونم با تموم وجودت لمسش می کنی.تو رو از خودم ناميدم.من تويی!
دوم نوشت:
محمد عزيزم مدت هاست که با هم حرف نزديم.می دونم مسافرتی و نمی دونم از لندن اينا رو می خونی يا نه اما من هميشه به يادت هستم.خواستم بدونی که هنوزم برام ارزشمندی
سوم نوشت:
ئاسو ی مهربونم،باور کن از برگشتنت خيلی خوشحال شدم.خيلی و از اينکه می تونيم دوستای خوبی باشيم.من هميشه بی صبرانه منتظر ديدنتم.
چهارم نوشت:
اميدوارم مجيد به سلامت رسيده باشه مشهد.منتظر شنيدن حرفای قشنگش هستم.درست مثل علی جون من که تموم زندگيمه.همينجا بدون خجالت می گم که علی جونم خيلی خيلی خيلی دوستت دارم.
با اولين خنده ات آغاز شدم...پس از تو زيستن نميدانم. با رفتنت مردم، با اولين ثانيه های شوم هجرتت تمام شدم.عمر زيستنم کم بود. کوتاه، مثل يک ترانة زيبا...
سخن از هرزه ای بدنام و شيطان سيرت نيست. اگرچه خلق تو را اينگونه خواندند.
سخن از دو دست گرمابخش تو ميگويم و از نگاهت که با نگاه من آشناست. صحبت از افسانه ظهور تو، و قصه دلبستگی دو چشم در تابستان رويايی يک کوچه سبز است. اگر چه با حماسه سقوط همراه شد.
براستی در کدام روز، کدام لحظه، حسرت ديدار تو به پايان خواهد رسيد...نميدانم، هيچ نميدانم...
تنها ميدانم که روزی تو را در دنيای ديگری خواهم ديد. در دنيايی که زمان وجود ندارد و ميتوان تا ابد در چشمان تو گم شد.آری! شک ندارم...
اين کمترين سهم برای کسی ست که سالها در خاک بی عشق، عاشقانه نفس کشيد.
اينگونه زيسته ام...
زندگيم دفتری ست
که برگهای مانده سپيدش
به آتش برگهای سياه گذشته ميسوزند
سالی دگر آغاز شد
بهار رخت طبيعت را تازه کرد
و ياد تو، زخمهای مرا
باران زمين را تر کرد
و حسرت ديدارت، چشمهای مرا
براستی چه کس ميتواند زيست،
اينگونه پوچ و نامفهوم که من زيستم؟
اينگونه تلخ
در اتاقی سياه
خالی از پنجره هايی که رو به باغی سبز گشوده ميگشتند
بدينسان خفته
که حتی دم مسيحای بهار
توان زنده کردنم را نداشت
من، زاده بهار
پرورده دامان نامادری پاييز
فرزند ارديبهشت
اما از تبار دوزخيان
بس تلخ ونا اميد،
پوچ و بی هدف،
زيسته ام
سخت مرده دل،
مسحور يک عشق بدنام،
زيسته ام
از تلخی و سياهی
آنگونه بيش از حد نوشته ام
که دستانم،
از سطر سطر کاغذها، شرمگينند
در دستان من
آرزويی مرد
آرزوی نوشتن جمله ای
پوسيد و مرد
ايکاش دستان معجزت، دوباره طلوع ميکردند
تا دستان من برای يکبار
به روی سطرهای سپيد کاغذها
آرزوی خود را برآورده سازند
و بنويسند
آن حسرت هميشه را
تنها برای يکبار
بنويسند:
زندگی زيباست
زندگی زيباست...
آه!
چه ماهرانه ميساختم
تصوير تو را و خود را
در کنار يکديگر
در رويای گنگ خود
ميديدم
با تو بودن را
ميديدم
که با تو از جاده ای سبز عبور خواهم کرد
ميديدم اما،
در دل به اين آروزی کال
ميخنديدم
همه عمر، بی باور
آری!
اينگونه زيسته ام
و در درونم، گياه هرزه حسرت
سخت ريشه بسته است
نشستن،
رنج بردن،
انتظارکشيدن،
برای آن کس که ميدانی،هرگز باز نخواهد گشت
براستی چه کس ميتواند زيست
اينگونه پوچ و احمقانه که من زيستم؟
و براستی چه کس
تا بدان اندازه عاشق بود
که بداند،
رازهای اينگونه احمقانه زيستن را...
فروردين هشتاد و سه (م.فرياد)


