درس منطق را هرگز دوست نداشتم وقتی منطق رنگ معصومانه ی دروغ گرفت و صداقت همان فريادی شد که نطفه اش بی نقطه بود.هرگز نگفتند:تا شقايق هست،زندگی بايد کرد...درس ما،درس خاموشی بود و درس بريدن از شقايق ها!!آخر معلم هميشه می گفت که تست ها را چگونه بايد زد،چگونه بايد آموخت رسم حل معادلات مثلثاتی،چگونه بايد نام دوازده امامان را به ترتيب ياد بگيريم!!اما هرگز نگفت که چگونه بايد زيست!نگفت که در گرداب زندگی چگونه غرق نشويم و من گلايه اش نکردم اما براستی چرا بايد دايره ها خواند و مهر رادر بی مهری ضرب کرد و بی مهری حاصل کرد؟چرا بايد من را از تو کم کرد و به صفر رسيد؟براستی چرا در اين آسمان که هيچ وقت آبی نبود،کوچ پرنده ای سرلوحه ی بی وفايی شد؟نه!درس منطق را هرگز نخوانده ام.من در تمام بی منطق بودن ها،پيرو عقل دل بودم و گوينده ی موهوم ترين رؤياها!باختن منطق نگاه ديرين،عينک بدبينی بر چشمانم گذاشت...آری دگر از گسيختن بيزارم.از تمام دوستت دارم ها،مهربانی ها،عاشقت هستم ها!آری بيزارم...من از محراب مسجد به ميخانه رفتم و آنقدر شراب نوشيدم که تعلقات عشقت را بالا آوردم و بی توجه به نگاه های کثيف مردان ميخانه انرژی شدم و باز هم باقيمانده ی عشقت را نوشيدم...
کلافه ام.باده ام دهيد.دوست دارم سگی ولگرد بودم که در آغوش باد می رفت و هرکه را می خواست دندان می گرفت!کاش کلاغ بودم و همه از صدای قار قار هايم کلافه می شدند.نه!دوست ندارم خودم باشم.آخر بد بودن نمی توانم!و من می خواهم بد باشم!
صدای بال کفترهايی می آيد که ياد وطن نمی کنند.ديروز لاشخور پير بر کنار درخت توت نشست.همان دو عاشق قديمی! التماس هردو گريه شد اما نمی دانم چرا بی اعتنايی کردند! از زمانی که واژه های لاشخور به يغما رفتند،ستاره اش گم کرد و همان شازده کوچولويی شد که سفر آغاز کرد و دل دخترک ها را به انتقام می شکست.بر خلاف هميشه در آينه خيره می شد و تکرار ابديت را تمسخر می کرد و در عطش سيلی خداوندش،موج دريا می شد.آری؛حقيقت پنهانی ست که شازده کوچولو همان لاشخور پير من بود که کوله بار سفر را همواره به دوش داشت....
خسته ام از شنيدن صداهايی که ديوارهای منطق عشق را درهم می کوبند و از گل هايی که از گلستان ابليس(به نام بهشت!)چيده می شدند...آری خسته ام.نوازش باران،مهمانی رقص ستاره هايی است که سايه ها ،آنان را به زمين آورده اند...آری بريده ام.اعتراف صادقانه ايست که تشنه ی خون توام.تشنه ی ديدن مرگت،ديدن التماست! مستم کنيد شايد ز خاطر ببرم شيفتگی نفرت را!!مستم کنيد.مستم کنيد تا از ياد ببرم طعم شيرين نوشيدن خون را...شرابم دهيد.می خواهم آنقدر مست شوم که ديگر حتی نام خود را نيز به ياد نياورم.من از اين نمی دانم ها خسته شدم...
من به ياد دارم که رقص ها اينگونه گريه آور نبودند. صدای تو اين آوای خاموش نبود.آيا من هم اينگونه محتاجت بوده ام تا به حال؟آه عزيز سفر کرده،فرشته ام بشنو!فرشته ام گويی پشيمان از زانو زدن در مقابلم حيران ايستاد و از عشق گفت!و از بريدن در تلاطم عاشقی!!احساسش بدست گرفتم و بر کوره گداختم،چون مجنون وار گريست،رهايش ساختم شايد که براستی عاشق باشد! اما افسوس و دريغا؛فرشته ام رنگ فريب می گرفت...صدای پای معصوم دروغ می آيد،و قهقه های مبهم شيطانی وفا؛کوچ زود هنگامِ پرنده ی مهاجرم،قداست شب شکست و من منتظر بر آب قدم گذاشتم.محو گذر ثانيه های بی عطش،بر سايه اش عشق ورزيدم.قصری از نور بنا کردم و خود دانه اش شدم شايد که صيادم شود اما گذر دوست بر دلکم نيفتاد و باد صبا نامه ام نرساند.شايد از خيانت من می هراسيد.نمی دانم!جادو شده بود.و مناجات های من ديگر در آغوش خدا نبود.روزهايی که گذشتند و تو نبودی،افسوس اگر بدانی چه تلخ می گذشت.و من بيزارم از آينده و گريزان از گذشته يمان و مستاصل از اکنون!!خنده ی مستانه ات قصد سفر ز خاطر خسته ام نمی کند و اعترافيست که در دوئل تو با من،من بازنده بودم.نه!دوئل تو با من؟نه!دوئل من با من شايد!!نمی دانم.گويی نياز به داشتنت در جانم ريشه دوانده است و دلم در تمنای بوسيدنت می سوزد.دستم نمی گيری؟آری!می دانم.تو رنجيدی از دستان بی محبت من و باری جسارت بود آن نگاه پر از گناهم بر قامت تراشيده ی تو! و نگاه من به سوی تو همان اولين و آخرين گناه چشمانم شد.آخر بعد از تو من بر همه چشم بستم!مدت هاست ثانيه ها را می شمارم اما نمی دانم براستی چرا زيادی عشقت ز کم رسوا شد؟براستی چرا در کنارم نيستی؟چرا دل کوچکت برای گرمای آغوش بی دغدغه ام نمی لرزد؟می دانم بر ديگری دل بسته ای.می دانم هوس من بر دلت بيش از يک بار نمی افتد اما چه کودکانه محتاجتم...سيب سرخ گاز زده ات هنوز در باغچه ی خانه افتاده است.و هنوز هم جای انگشتان مردانه ات بر صورتم نقش بسته است.سرخ اما دردناک؛گردش خاطرات بر سر من می پرسد:عاشقت شدم؟
تب کرده ام.سهم شام های من رشک به هم خوابه ی توست!!! سهم صبح و عصر اين خسته زتن، طرح دو چشم خاکی توست...در آتش عشقت می سوزم و بدان عزيز سفر کرده که ديگر ققنوس نيستم.آتشت خاموش کن ورنه اين اتش به دامت می کشد!!
پرنده ی هم بغض ديدم.بال پروازش شکفته است.همسفر ز کوچ خسته است گويی!آسمان تو اينجاست.بسويم پر بزن عقاب شاهين نام...
مدت ها بود جسدش در اتاق کوچکم خشکيده بود.بوی متعفنی می داد.گاهی از ترس مرگ او و ديدن چهره ی شايد ناپاکش پا بر اتاق نمی گذاشتم.اما نمی دانم چرا دلم برای تدفينش راضی نمی شد.هر چه بود تمام تعلق خاطر وجود ناآرام من شمرده می شد و با تدفينش می دانستم که خواهم مرد.هنوز هم شب ها کنارش می خوابيدم و با بوسه و نوازش،ترس از شب را از آن چشمان هميشه مهربانش می زدودم.دستانش ديگر گرم نبود.ديگر اشکان داغش را نمی بوسيدم و او ديگر سر به دامان من نمی گذاشت تا با موهای شب گونه اش بازی کنم.اما هنوز هم با چشمان بسته می خندد.همان لبخند مرموز که تنم را به لرزه می انداخت.ديشب به خوابم آمد.صليبم را آورده بود.همان صليب گمشده ام را...گفت:دوستت دارم و ديگر از شب ها هراسی نيست و باز همان خنده...تمام بدنم بی حس بود.امروز برخواستم.همان پيرهن سرخی را پوشيدم که عاشقش بود.موهای لخت و طلايی ام را بر شانه ريختم.بر لبان هميشه سرخم دندان گرفتم تا سرختر شود.بر کنار کالبد بی جانش زانو زدم.دستش را صليب کردم و در تابوت محبوبش آرميده شد.لبخندش مهربانتر از هميشه بود.می رفت تا به آغوش خاک سپرده شود.آن زمان بيش از هر زمان خواستار مرگ وصالش بودم...شعر تفاله را از همان شاعر محبوبش با خطی خوش! نوشتم و در تابوتش نهادم.باغچه ی خانه را کندم.نمی خواستم چشم ديگری بر سوگ او ببارد.تابوت در گور کنده شده قرار گرفت.خاک را برويش ريختم.و از روح القدس طلب کردم تا او را هميشه در کنار من نگه دارد و خاطراتش را از خاطرم پاک نکند.تيغ را برداشتم.حالا ديگر درد داشتم.درد هيچ کس را نداشتن! می ترسيدم.مصمم تر از ترديدهايم رگم را زدم.سه قطره خون بر مزارش ريخته شد.آرام شدم...
صدای خنده ها و قدم هايش در باغچه می آيد.در را باز گذاشتم تا اگر خواست داخل شود.آه...دارد می آيد.آمد و لبانش لبانم را سوزاند...او اينجاست...اکنون و تا ابد!
اول نوشت:
من قسم خوردم به جانت ای دلم چون شوی عاشق،فراموشم کنی
با نظر بر گونه ی شب گونه اش اشک درد بر چشم من آويز کنی
وز خود آن عقل سليم می را نی و ، زخمِ بسيار بر تنم ايجاد کنی
***
تو قسم خوردی به جانش ای دلم چون شوی عاشق، به راه راست روی
عهدی که بستی ز يادت برده ای باز هم خاموش بی غفلت شدی!
شعر بيداری _نه ديداری! _ به يادش گفته ای در عزای بودن آلاله ها،گو خفته ای
***
ای گسيخته از تمام هستيم آتشی بر جان من افروخته ای
خود خموش کن در وجودم آتشت ور نه دنيايی ، تو آتش می زنی!!
12 ارديبهشت
دوم نوشت:
چون داريم نزديک می شيم به امتحان نهايی،فکر می کنم تا بعد از 25 خرداد آپ کنم.البته من حساب کتاب ندارم اما خب سعی می کنم همه ی حواسم جمع درسام باشه چون فعلا برام از همه چيز با ارزش تره...بايد تا الان فهميده باشم که عشق و عاشقی همينه!!نمی خوام دوباره بشينم به خاطراتم فکر کنم.نمی خوام حسرت اشتباهاتی رو بخورم که انجام دادم يا انجام دادند...نمی خوام به حماقت هام فکر کنم...نه!ديگه نه...
من بايد بهترين باشم...من قول دادم!به همان عزيز سفر کرده که پزمرد...
پس دليل منو موجه بدونين...اين يک سال،سال سختی خواهد بود.سرنوشت منه...برام دعا کنيد...هم برای من و هم برای ياسمن چون اگر چه برای من فقط يک نمره است اما برای او عشقش هم هست...ممنونم برای همه ی همراهيتون...
سوم نوشت:
غربت من ،هر چی که هست از با تو بودن بهتره
آخر خط زندگی اين نفسهای آخره
وقتی دارم با هر نفس از اين زمونه سير می شم
وقتی با يه زخم زبون از اين و اون دلگير می شم
اين آخره راه ديگه
بايد که تنها بميرم
تنها توی اوج بی کسی؛تو غربت آروم بگيرم
بايد برم؛بايد برم
بايد که بی تو بپرم
آخ که چه سنگين می زنه اين نفسای آخرم!!
سکوت من نشونه ی رضايتم نيست می دونی
گلايه هام می تونی از سوی چشمام بخونی
بگو آخه جرمم چيه که بايد اينجوری بسوزم؟
هيچی نگم،داد نزنم،لبامو رو هم بدوزم،
در به در غزل فروش منم که گيتار می زنم
با هر نگاه به عکست انگار
من خودمو دار می زنم
نفرين به عشق،به عاشقی
نفرين به بخت و سرنوشت
به اون نگاه که عشقتو توی سرنوشت من نوشت
نفرين به من نفرين به تو
نفرين به عشق من و تو!
به ساده بودن منو،به اون دل سياه تو...
نفرين به عشق،به عاشقی...
ابرهای تکيده از غم در آسمان می گذرد.و خورشيد تمام دلبستگی هايم را می سوزاند.باد بهاری عطری پخش می کند و آنگاه باز من بازگشته ام.خسته نيستم.نه ديگر تمنای آسودگی ندارم.نمی خواهم تنها بمانی و بمانم.بايد می آمدم.می آمدم تا بدانی که بيهوده دلتنگی.مگر دو تن ز هم جدا شود؟تقديم به تو،برای محبت های بی نظيرت و عشق پنهانت:
در عمق اين دلواپسی
تو هم با من،هم نفسی
جان منی،روح منی
در اين گذر،هم قدمی
گاهی به دادم می رسی
گاهی ازم بی خبری
نمی دونم کجا می ری
با کی می ری!چرا می ری
ولی بدون با رفتنت
تموم قلبم می بری
دين منی،عمر منی
پيمبر راه منی
با تو چه تدبيری کنم؟
با خاطرات،عاشق کشی
عيسی تويی،مريم تويی
بيماری ام درمان تويی
ستاره ی شبهام تويی
لبخند بی نهايتی
آسوده ای،آسوده ای!
***
راز دلی پنهان کنی
از نگهم ديدن کنی
مستاصل و بی اعتنا
باز هم از آغوشم روی
گاهی که زنگم می زنی
با خنجر بی سخنی
زخمم زنی،دردم دهی
گاهی که عشقم می دهی
محبوب قلبم می شوی
با زيرکی فرياد زنی
بين همه باز هم تکی!!
آری براستی سازمی
قافيه ساز شعرمی
فارق ز دنيای منی
اما بازم يار منی
آری دگر يار منی
مال منی...مال منی!!
5 ارديبهشت...بيمارستان به ياد يک دوست...
اول نوشت:
فکر نمی کردم ديگه بخوام از عشق بنويسم.از خواستن کسی....اما اون شب توی بيمارستان وقتی داشتم به حرفاش فکر می کردم ديدم که بايد بنويسم.يه خودکار از يکی و يه کاغذ از پرستار گرفتم و نوشتم.اول خواستم تقديمش کنم فقط به خودش و به سايه عزيز تر از جانم و هجران گلم اما بعد از اشنايی با مادری که پسر 11 سالش سرطان خون داره و خودش پول نداشت پول آزمايش های بچه اش رو بده تصميم گرفتم تقديم کنم به اون پسر که چقدرم خوشگله...خداوندا به خاطر معصوميت نهفته در چشمان اون پسربچه بهش سلامتی عطا کن...آمين
دوم نوشت:
قصد برگشت نداشتم.خيلی برام سخت بود.دوری از دوستام اما ديگه نمی خواستم برگردم.بريده بودم.شايد ز خود شايد ز عشق...نمی دونم...ولی وقتی حرفای علی رو خوندم دلم نيومد که برم.نخواستم تنهاش بذارم و تنها بمونم.نخواستم به دلتنگی ام پشت کنم.برگشتم و قول می دم که ديگه هيچ وقت و تحت هيچ شرايطی نرم...
سوم نوشت:
خانه خراب تو شدم...به سوی من روانه شو
سجده به عشقت می زنم....منجی جاودانه شو
ای کوه پر غرور من ،سنگ صبور تو منم
ای لحظه ساز عاشقی،عاشق با تو بودنم
روشن ترين ستاره ام می خواهمت می خواهمت
تو ماندگاری در دلم می دانمت می دانمت
ای همه وجود من،نبود تو نبود من


