تبليغاتX
تنها عشق حقیقت دارد

يه آهنگی از محسن يگانه هست که خيلی دوستش دارم و شرح حال خودمه.بارها همينا رو به خودم گفتم اما اين گفته ها تا شب بيشتر دوامی نداشت و شب هنگام دوباره تمناهای دلم شروع می شد و....تقديم به سايه ی مهربون خود خودم و همه ی دوستای گلم:

توی آينه خودت رو ببين،چه زود زود

توی جوونی غصه اومد سراغت،پيرت کنه

نذار که توی اوج جوانی،غبار غم

بشينه روی دلت يهو پير و زمينگيرت کنه

منتظرش نباش ديگه اون تنها نيست

تا آخر عمرت اگه تنها باشی،اون نمی ياد

خودش می گفت:يه روزی می ذاره ميره

خودش می گفت:يه روز خاطره هاتو می بره از ياد

آخه دل من،دل ساده ی من،تا کی می خوای خيره بمونی به عکس روی ديوار(روی عکس دسکتاپ)

آخه دل من،دل ديوونه ی من،ديدی اون هم تنهات گذاشت بعد يه عمره آذگار(ديکته بلد نيستم)

آخه دل من،دل ديوونه ی من، تا کی می خوای خيره بمونی به عکس روی ديوار

ديدی اونم رفت،اونم تنهات گذاشت رفت،تو موندی و بی کسی و يه عمر خاطره،پيشت

ديگه نمی ياد،ديگه پيشت نمی ياد،از اون چی موند برات به جز يه قاب عکس روبروت

آخه دل من،دل ديوونه ی من، تا کی می خوای خيره بمونی به عکس روی ديوار

تا کی می خوای بشينی به پاش بسوزی؟

تا کی می خوای بشينی چشم به در بدوزی؟

در پی پيدا کردن کسی برو،که فقط واسه خودت بخواد تو رو

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 16:47 توسط مرجان |


حس دلپذيری ست حس تعلق خاطر...اينکه بدانی برای کسی عزيزی،کسی به شوق تو از خواب برمی خيزد،به عشق تو تلاش می کند،به عشق تو نفس می کشد،گويی وجود آدم را برای خود نيز ارزشمند می کند.چشيدن عشق و از دست دادنش خيلی ناگواره...خدا هيچ عزيزی رو ذليل نکنه چون سخته.امروز و اين روزها دغدغه هام عوض شده.ديگه توی اون عشق کوچولوی خودم اسير نيستم.ديگه همش به اين فکر نمی کنم که رفت يا برگشت و يا من بدون او چگونه زندگی کنم.انگاری يه عشق بزرگتر وجودمو گرفته...می شناسم اين عشق رو!سالها باهاش زندگی کردم.آغوش خداست.عشق خداست و من وای...بوشو که می شنفم مست می شم.تا حالا اينقدر خوشبخت نبودم.با تک تک سلولهام خوشبختی رو حس می کنم.مگه ديگه چی از خدا می خوام؟من هستم.خود خودمم.می تونم بنويسم،می تونم ساز بزنم،می تونم توی مدرسه ای که دوسش دارم درس بخونم،کتاب بخونم و کتاب بخونم و شعر بخونم،ياد بگيرم...وای من عاشق يادگيری هستم...يه مادر و پدر عاشق و خيلی عالی و فهميده و تحصيل کرده دارم که با هيچ کس و هيچ چيزی عوضشون نمی کنم،تا حالا هر چی خواستم بوده و کسانی بودند که دوستم داشته باشن و بودنم براشون با ارزشترين چيزه!دوستايی داشتم که جزو بهترينا بودن.عشق خدا هم هست.و دعاهايی که مستجاب می شن و .....خدايا شکر اين همه نعمت چگونه گذارده شود؟شکر اينکه می تونم ببينم،می تونم بشنوم،می تونم لمس کنم،بچشم،می تونم راه برم، و وقتی توی آينه خودمو می بينم از چهره ای که از عشق تو می درخشه و ناگفتنی هايی که خودت بهتر می دونی لذت می برم.واقعا چگونه شکرت کنم؟چگونه اين عشق عجيب رو داشته باشم و دم نزنم؟بی نظيری خدايا...دوستت دارم...دوستت دارم...دغدغه هام بزرگ شدن.دارم بزرگ می شم.دارم رشد می کنم.اين زيبايی ها بودند و من چشم بسته بودم؟تو بودی و من در حسرت معشوقی زمينی می سوختم؟گرچه خودت می دونی که دليل عشق من به او به خاطر روح روحانی بود که در او گاهی می خفت و من نه به خاطر زيبايی،نه از بهر پول،نه به خاطر موقعيت که هيچی عاشق او شدم.فقط برای روح پر از تناقض خودش!ولی چرا من اينقدر در لاک خود فرورفته بودم که آدم ها رو نمی ديدم؟که بيزار شده بودم ازشون؟چرا؟چرا نمی تونستم محمد کوچولو و محمد هايی رو ببينم که آدم رو به سجده وا می دارن!چرا نمی تونستم با کائنات يکی بشم؟چرا؟ آيا نديدن عشقه؟آيا ترسيدن عشقه؟ترس از چی؟تو هستی و تو برای عاشقانت کافی هستی خدای من...خدای عزيز من...عزيزترينم،بهترينم،می دونی دلم می خواد مثل ديشب از دوست داشتنت تا آسودگی گريه کنم.آره...اينجايی.عزيزی.هنوز دوستم داری.تازه يه چيزی رو فهميدم.اينکه من هنوز دختر يکی دونه ات هستم.درسته راه و روشم فرق می کنه آخه به قول مولانا می گه که تو برای هرکسی يه راهی گذاشتی.خدايا فرنوش برای من يه فرشته ست.و ترنج هم! انگاری دو تا فرشته شدن برای نجات روح من که سرگردانتر از همه، آواره ی يه عشق خيالی بود!آخه عشق تويی و بس! و عشق مجازی هميشه يه راهه برای رسيدن به تو...برای لمس تو...چرا اسير خاک شدم؟چرا دلی رو که برای تو بود اسير نه بنده که اسير تاريکی کردم و گرنه می شه عاشق تو بود و بر معشوقم هم عشق بورزم.خدايا تو اينقدر بزرگی که حتی نمی ذاری من آرزوم رو بر لبم بيارم.اينقدر کريمی که خودت از دلم می خونی و می بخشی.نمی خوای بهت رو بندازم و خودت می دونی که من نمی خوام از تو هيچی بخوام.می خوام قانع باشم به داده و نداده ات.ولی تو هيچ وقت نذاشتی نداده ای وجود داشته باشه.همه چی بهم دادی.همه چی...و من در طلب تو می سوزم.و اگه گاهی خسته می شم به خاطر نيروهای شيطانی ست که دور تا دورم رو گرفتن.خدای من....خدای بی گناه من...بيا اينجا...بيا در آغوشم...بيا و به من شيرينی وصال ببخش.نمی تونم بگم.اين همه عشق تعريفی نداره فقط هست...هست و می شه از چشمام خوند.اگه کمم ببخش.اگه پر گناهم ببخش.اگه نمی بينم و نمی فهمم ببخش.اگه به قول هادی زياد باهات کار دارم ببخش...ببخش اگه زياد توی کارات فوضولی می کنم.ببخش اگه باهات خيلی راحتم و گاهی قهر می کنم.ببخش اگه عين بچه گی هام بهت می گم نوخوام! و لبامو غنچه می کنم و تا مدت ها هر وقت ميای سراغم بهت اخم می کنم و باهات آشتی نمی کنم.ببخش اگه بدخلاقم و قدر نشناس.و اونچه که تو داری رو از بنده هات طلب می کنم.نه!من کافرم...من بر تو کافر شدم.آخه چرا بايد جز تو از کس ديگه ای چيزی بخوام؟ولی خدايا می دونی با همه ی بدی هام،با همه ی گناهام،با همه ی دل شکستنام،هميشه دنبال تو بودم.سرگشته و حيران تو بودم.تعصبی برخورد نکردم اما تو رو خواستم.برای من تو فرق می کنی.اون خدايی نيستی که رهبرای دينی می گن.برای من تو خدای خشم و جهنم نبودی.برای من سرشار از مهر و عشق و رحمت بودی.برای من تو همون پدری بودی که معشوقم بود.که بهم مسيح نماياند و عشق علی در دلم کاشت.و من چقدر بی تو تنها بودم.حالا می فهمم چی نداشتم.چی گم کرده بودم.آره تو رو...تو رو عشق من!...خدای من خدای محمده.خدای همه ی آدمهاست.می دونی دلم گاهی می گيره.تو ادبش کن.نذار اينقدر کم طاقت باشه...نذار اينقدر به دنبال جز تو باشه.خدايا هميشه برام بهترين رو تدارک ديدی.وقتی در بيماری نيما می سوختم،با اين فکر که تو هستی آروم می شدم.می دونستم تو برام يه کس بهتری رو در نظر گرفتی.خودت می دونی هيچ وقت دعا نکردم که خدايا نيما می خوام.وقتی نويد اومد و دلم رو مرهم گذاشت باز هم از رفتنش گله نکردم.گله کردم که تنهام،که چرا می خوای سختيم بدی اما راست گفتن که هر کی رو بيشتر عذابش می دی بيشتر دوسش داری.آروم شدم.می دونم هشت ماه طول کشيد تا دوباره تو رو پيدا کنم.آخه خدای من شده بود نويد! ببخش...حالا باز منم و تو و ديگه می خوام با تو باشم.تو که تنهام نمی ذاری.تو که به هر دليلی نمی ری! تو می مونی.تو عاشقمی.خودتم می دونی که چی صلاحه.هر چی تو بخوای.اگه ازم بخوای همه چيزمو بگيری حاضرم بدم.خدايا حالا دارم يه آرزويی جز مرگ می کنم.آرزو می کنم منو من ها رو در عشق خودت بسوزانی و خودت رو به همه ی ما متجلی سازی.خدايا می خوام همه ی کسانی که حرف دلم رو می خونن بفهمن که اين سلول های حقير چی می گن.خدايا عاشقتم...گرچه پر از ترديدم که اين پست رو بدم سايت يا نه!نمی دونم...

سير نمی شوم ز تو،نيست جز اين گناه من

سير مشو ز رحمتم،ای دو جهان پناه من

سير و ملول شد ز من خنب و سقا و مشک او

تشنه تر است هر زمان ماهی آب خواه من

در شکنيد کوزه را،پاره کنيد مشک را

جانب بحر می روم،پاک کنيد راه من

جانب بحر رو کزو موج صفا همی رسد

غرقه نگر ز موج او خانه و خانقاه من

آب حيات موج زد، دوش، ز صحن خانه ام

يوسف من فتاد، دی،همچو قمر به چاه من

سيل رسيد ناگهان،جمله ببرد خرمنم

دود برآمد از دلم،دانه بسوخت و کاه من

خرمن من اگر بشد،غم نخورم،چه غم خورم؟

صد چو مرا بس است و بس،خرمن نور ماه من

در دل من درآمد او، بود خيالش آتشين

آتش رفت بر سرم،سوخته شد کلاه من

گفت که«از سمعها حرمت و جاه کم شود»

جاه ترا، که عشق او بخت من است و جاه من

از پی هر غزل، دلم توبه کند ز گفت و گو

راه زند دل مرا داعيه(انگيزه،کشاننده)اله من

            مولانا جلال الدين محمد بلخی  

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 14:58 توسط مرجان |


 

 

چه سبکبالم امشب

 

در خلوت نقره ای رنگم چه کيميای محجوبی خفته است

 

خلوت من تا به انتهای جهان ادامه دارد

 

 

خلوتم از نياز به تو نيز به من نزديکتر است

 

چه سبک بالم من امشب

 

 

قاصدک وجودم را با دم غصه دارم به سويت روانه ميکنم

 

و تا رويش دوباره هستی در انتظار کبوتر شوق مينشينم تا از تو برايم نشانی بياورد

 

خلوت من از خويش سرشار است

 

من،در اشتراک ساده عشق با خودم ،خلوتم را ساختم

 

اکنون در مقابل آينه ای ايستادم که برای تو آشناست

 

گيسوانم را با نسيم شانه ميکنم

 

و از شفق روزهای ديرين برای گونه های پر اشکم سرخی ميگيرم

 

سرمه چشمان من همان طوطيای انتظار توست

 

و وسمه ابروانم شگفتی باز آمدنت

 

 من  دچار يک زمزمه ام که رهايی از تو را ندا ميدهد

 

هوای خلوتم چه غليظ است و تهی از هراس ورود بيگانه ای

 

خلوت من با نيرويی فرای تو پاسبانی ميشود

 

تو نيز از او سرشار خواهی شد

 

امتداد اگاهی ما از رويا نيز فرا تر ميرود

 

و آرامش چه هديه زيبايی است

 

چه سبک بالم من امشب

 

و از انديشه هراسناک هر کشش شيرينی رها

 

به دست من شمشيری داده اند که از فرط نور ديده نميشود

 

با ان خواهم شکافت غرورم را

 

خواهم شکافت هوسم را

 

پوسته سخت اين حصار خويش ساخته را خواهم شکافت و به سوی حقيقت جوانه خواهم زد

 

باران نگاه خداوند سيرابم خواهد کرد

 

و از خاک ابديت جان خواهم گرفت

 

من از رخوت لذت هايم به ستوه آمدم

 

هم اکنون که انکار تو مرا به باور مصور رشد رسانيد

 

هم اکنون که من دريافتم که هيچم

 

بايد جوانه زد

 

نگاه کن

 

خلوت من از حريم مهر نقره ای است

 

و ماه تنها معشوق ملموس من است

 

اينگونه مبهوت مرا ننگر

 

انچه را که ميبايست يافته ام

 

حالا از التهاب عرش عشق آرامش يافته ام

 

من از ديدن خويش به شوق امده ام

 

ترنم عظيمی مرا ميخواند

 

اينگونه مرا مبهوت ننگر

 

حالا که خلوت من از عشق زيبايم نورانی است

 

حالا که آب هست

 

خاک هست

 

جوانه خواهم زد

 

 

مريمينم! 

توی تموم تاريکی ها بايد خاموش ماند.دلم به اندازه ی حسرت دل عاشقت گرفته! به اندازه ی تموم تن پاکت تنگ شده...دستانت رو به من بسپار..بسپار تا برويم...به همان ديار سبز...برای عاشق شدن و جوانه زدن...خداست که مرا و تو را می خواند...با من باش....آخر تنها عشق حقيقت دارد و جز عشق؟اوه...نه!هرگز!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 21:44 توسط مرجان |


خدايم را دلواپسم.ديشب پرستو خبر از مرگ شقايق آورده بود و باد صبا رقص کنان گفت که عطر شقايق به ارثش داده اند و ابر در عزای شقايقم،ستاره گريان می کرد.گويی فرشته های آسمان،خسته از تسلسل اين روزها و شب های پوچ و تهی و پشيمان از به زانو درآمدن در مقابل من،کمر به قتل خدايم بستند و خدای من،خاموش و سرد محود تماشای همدمانش بود.و بی صبريشان را ملامت می کرد.ديشب اشک های خدا را ديدم و عجيب دلم گرفت.وقتی برای عدم می گريست،می شنيدم که می گفت تنهاست.و تنهايی و انزوا همان دليل بغض محبوسی بود که هميشگی شد!می شنيدم که از ابدی بودن گريزان بود و دوست می داشت،او هم می توانست بر کسی تکيه کند و به عشق کسی به بستر رود.دوست می داشت گناه کند و عاشق شود.از همان عشق های خاکی که آدم ها از آن بيزارند و اينگونه شد که من خدايم را دلواپس شدم.خدای بی گناه من محکوم به خدا بودن بود و خدا بودن يعنی تنهايی!!و چه ناگوار است بودن در ميان انبوه مخلوقات اما درد بی کسی بر دل داشتن!ديشب می گفت:انسان آفريدم تا جانشينم کنم و آنگاه کسی باشد که من هم بسوی او دعا کنم.من هم برايش عشق طلب کنم اما... و «اما» در فضای آسمان معلق ماند و خداوند مصمم تر بر عدم خيره ماند....

من ديشب فهميدم که خدا نيز خود خواه است.متولد شدن هر انسان برای خداوند نويد آنرا می داد که شايد اين کودک معصوم جانشين خوبی باشد و هربار اين اميد سبب پيدايش نسلی شد که لايق ابليس بودن هم نبودند!!آری...خدای خودخواهم دلتنگ بود.حيف اشکانش!آخر در دامان عدم می چکيد و من بر هراسم که نکند عدم را به جای خود بنشاند.

آری من فهميدم که اگر خدا هم معشوقی داشت و اگر من و من ها می توانستيم هم خوابه اش شويم،خدايانی به وجود می آمدند و خدا ديگر تنها نبود و شايد اينقدر هم خدا نبود!

من اما خسته از خدی خود،تو را به خدايی گرفتم و با عشق به تو،تو را ستايش کردم.با بوسه بر لبانت،نيايش خواندم و با هم آغوشی ات،روحم را غسل می دادم.شب ها در کويت می گريستم و از تو وجفای دلت بر تو شکايت می بردم.راستی ديشب خدا اعتراف صادقانه ای کرد.گفت در خلقت تو،به جای دل سنگ قرار داده است و من تازه دانستم که چرا اشک های من و عشق معصومانه ام بر دلت راهی ندارد.برای اولين بار آواها خاموشند و من چقدر تنهايم.آری نازنينم،برای هماغوشی چشمان تو،بکارتم نخواهم!من محتاج دستان تو مستاصل شده ام..باز هم جنون لمس وجود خوب تو سبب شد که فرياد برآرم آخر چگونه می شود عشقم را در دلت بکارم و باز حرف خدا را يادآور می شوم که می گفت دلت سنگ است....

(سيل سرشک ما ز دلش کين به در نبرد         در سنگ خاره قطره ی باران اثر نکرد)

آه؛قاصدک های تقدير مرا تحقير می کنند.و من به سرقت نعره هايی می انديشم که گوشه نشينان روانه ی آه خويش می کنند.آه اين وجود خوب تو،آخر مرا بسوی مرگ سوق می دهد و اين عشق ديوانه وار رسوايم می کند.می دانم!عشق!چه واژه ی محسوسی و درد آن محسوس تر...شبهايم لبريز از بی اعتمادی به نگاه توست و بی اتناييت آتش به خرمن وجودم کشيده...باز هم می پرسم:

با من چه می کنی خدای نامهربان؟

تو می دانی دردم از چيست.تو می دانی نداشتن آغوش پر از جسارتت چگونه سلولهايم را به التماس می کشاند.تو می دانی و می بينی اشک های چشمان هميشه خمار مرا...باز هم بهانه می آوری که نمی شود با هم بود،که فاصله بين دستان من و افکار تو بسيار است و من دوست دارم مسکوت بر پيکرت بنگرم و ببينم آخر کی و در کدام قرن تو بهانه ها را تمام می کنی؟کی شجاعت چشيدن طعم عشق را می يابی؟می خواهم بدانم در کدامين زندگی روح مرا از خود لبريز می کنی و پيچکی می شوی بر اين روح هميشه منتظر که تشنه ی محبت توست!کوچک نگار من

می دانم پرنده ی سرخوش دلک تو به سوی ديار ناشناخته ها پر کشيده است و ديگر اينجا نيست.می دانم برايت تکرارم و تو از تکرار بيزاری!می دانم قداست شب هايم به يغما رفته است  من هرگز مادر خوبی برای کودکمان نبوده ام و می خواستم که قبل از انعقاد نطفه ات در رحم خويش،آنرا از بين برم.می دانم...می دانم اما خدای هجران چه زيبا گفت که گذشته،گذشته است!واژه ها سرازيرند و خودت می دانی حرف ها آنقدر زياد است که حتی خدا هم تاب شنيدن ندارد.می دانستی؟آخر مرا به ميگساری کشاندی.به هرزگی عادت داده ای و حالا هر شب با سايه ها هم آغوشم.هنوز هم شيطان آينه بدست می آيد و بهار و مريمين هايی به نمايش می گذارد که مصلوب شدند.و من کودکانه می پرسم:براستی عاشق نبايد بود؟

و خدا لبخند ميزند...

مايوس از تو خدا را دلواپس می شوم و هرگز نمی گويم خدايا چرا مرا آفريدی؟!!

                                 4/3/1385

شاهزاده ی سوار بر اسبم هنوز نيامده است.و من، ليلی خسته از عشق،خسته از ناقوس قلبم که برای رهگذری تپيد،در فکر رستنم.نمی دانم.شايد هرگز نيايد.شايد در راه اسير دخترکی روستايی شده باشد،شايد ردای نگاهم را گم کرده است.آه،نيامده است...نکند در راه رسيدن به من،در جنگ با ديو سياه شکست خورده است؟نکند قصه ی ديگری را آغاز کرده باشد؟فرشته ی مهربان از آمدنش می گويد.به آغوشم بيا شاهزاده ی عاشق پيشه من...پلک دلم می پرد...منتظرم!

اول نوشت:

دالی...دالی...بازم اينجا هستم.خدا می دونه که چقدر دلتنگ بودم واسه نوشتن.ديگه يکی دوتا امتحان بيشتر نمونده و من تصميم گرفتم برگردم و آپ کنم. دلم واسه تک تکتون پر می زنه...باز من با يه سری هذيون در خدمتم.بچه ها برام دعا می کنيد؟

دوم نوشت:

اول يه خبر خوب خوب:ديگه می تونيم نگيم آقای احدی و بگيم نويد عزيز...

دوم اينکه يه تشکر خيلی خيلی زياد از علی جونم.گل بهاری من،ممنونم.ممنونم برای بودنت،برای مهربونی های دل سنگت،عاقشتم.اينو خوب می دونی...اگه من اين داداش علی رو نداشتم چی می شد آخه؟واقعا تنها بودم اون موقع!می پرستمت خدای هميشگی من...

سوم بگم:يه محمد کوچولو دارم با تموم دنيا عوضش نمی کنم.البته خيلی هم کوچولو نيستا.186 قدشه.100 و خورده ای هم وزنشه...بگو ما شالله...اينقدر اين پسر گل و ماهه که حد نداره.علی يه پسرمه،محمد هم يه پسرمه...دلم برات تنگ شده جوجو شايدم لولو...کجايی گلکم؟

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 17:42 توسط مرجان |