روزهايی هست که از خاطر آدم نمی ره.انگاری همه ی روزها يه طرفه و اون روز يه طرف ديگه....بارها گفتم.باز هم می گويم: هيچ واژه ای برای از تو گفتن وجو نداره.از تو نمی توان نوشت!!
دوست ...
دوست داشتن از عشق برتر است ....
عشق بيشتر از غريزه اب می خورد و دوست داشتن
از روح طلوع می کند ....
عشق متلاطم ، طوفانی و بو قلمون صفت است ،اما دوست داشتن
ارام و استوار و پر وقار و سر شاراز نجابت....
عشق با دوری و نزديکی در نوسان است اما دوست داشتن با اين
حالات نا اشناست ... دنيايش دنيای ديگری است ...
عشق بينايی را می گيرد و دوست داشتن می دهد ...
عشق تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگی ی
محو شدن در دوست...
عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند
اما دوست داشتن دوست را محبوب و عزيز می خواهد ...
عشق مامور تن است و دوست داشتن پيغمبر روح.............
اری...
دوست داشتن از عشق برتر است و من هرگز خود را تا سطح
بلندترين قله ی عشق های بلند ، پايين نخواهم اورد...
(استاد دکتر علی شريعتی)
گاهی آدم به جايی می رسه که انگار قحطی کلمه است.پيش خودت فکر می کنی ديگه اينجا پايان راهه.کلمه ها نيستند.پس ساکتی!اينه دليل سکوتم...فقط می مونه يه نگاه عميق با يه دوستت دارم بزرگ،قد خودت...
تولدت مبارک نويد خوبم...
من به روزنه هاي چشمت كه دلم را خون مي كرد رسيده ام
من به زلاليت احساس درونت به عمق تلاطم امواج صدايت و به گوارا بودن عشق رسيده ام
حالا تو بيا به دلم و به عمق نگاهم پي ببر
من پشت غرور زنانه ام معلقم
پشت واژه هايي كه براي تو حجم دار مي شوند
پشت حركت در بي وزني زمان
پشت مكعب هاي سفيد سرگردان
كره هاي آبي
اهرام وارونه
مخروط هاي دوار
و تو پشت تمام نقاب ها !
اين بار كه نيوتن را ببينم
قانون تعليق را به او ياد خواهم داد
تا وقتي زير درختي به خواب بروم
سيب هايت بر سر روياهايم آوار نشوند !
ديروز دوباره متولد شدم در ميان واژه هايم
وقتي عطسه كردم و عضلات قلبم گرفت .....
خون در رگ هايم مي جوشد
و من ذره ذره بخار مي شوم
انگار سرما خورده ام !
قلمم را ميان انگشتانم كمي جابه جا مي كنم
و رد سبز آوازهاي پرنده ي كوچكم را دنبال مي كنم
تا به دهان باز تو برسم ....
هنوز نسبت به آنچه از تو دارم احساس تعلق مي كنم !
در بي وزني درونم چيزي گل مي كند
مي جوشد
بالا مي آيد
و با زمان بر سرم آوار مي شود !
باز انگار تب و لرز كرده ام !
خسته ام.از اين تنفر هميشگی! از قانون هايی که روحم نمی پذيردشان! از تلاطم ها و اشک های بی رمق سرد!گاهی شور!!
خسته که می شی،دنبال يه سرپناهی!يه آغوش که بفهمتت!يه نگاه مهربون که توی مهربونيش زندگی کنی.يه دل که فقط مال تو باشه.يه دست که وقتی لمسش می کنی بهشون اعتماد داشته باشی!
خسته که می شی،از همه کس که می بری،دلت می خواد بری به خدا بگی:بسه ديگه! بسه! تمومش کن.يا منو ببر پيش خودت و يا تکيه گاهم بده!...اون وقتاس که آدم نمی فهمه خدا نمی شنوه يا صدای خودش بلند نيست.فقط يه چيزی می مونه.يه نمی دونم به اندازه ی بغضی که آشفته ات می کنه!نابودت می کنه!چون اشک نمی شن.می مونن.می مونن و بازم درد زخم ها رو زنده می کنن!
خسته که می شی، تصميم می گيری اينقدر تنها نباشی.پيش خودت می گی:بالاخره يکی هست که دوستم داشته باشه!يه عشق هست که فقط مال منه!فقط بايد دنبالش بگردم.بيراهه می ری،گاهی راه پيدا می کنی و هربار بی رمق تر و خسته تر نااميد می شی از پيدا کردن شاهزاده ی رؤياهات! انگاری فقط يه قصه بودن برای خوابيدن ما!
دلم گرفته!خسته است اما نه مثل روزهای قديم...گاهی دلم می خواد برم بغل يه خيال و اون نوازشم کنه و من گريه کنم.شايد اين دردها التيام پيدا کنن.شايد يه ذره حوصله پيدا کنم برای ديگری! شايد عشق های پوچ اطرافم رو بپذيرم! اما...نمی دونم!حسرت نگاه مطمئنی رو دارم که آرومم کنه!که بهم بفهمونه بابا تنها نيستی.من اينجام.نگران نباش.بارم نباشه.بارم ببره! ولی افسوس!...افسوس!افسوس!
بغضم می گيره! خستمه! و خستگی ناقوس نرسيدن است! و کليسای مخروبه ی من رنگی از مسيح ندارد! خسته ام از دست سکوت! صليبم نيست...رقيبم سر خوش!...غريبه منتظر!...من اما خواب!...
بيداری ام تراژدی مصوری ست! و تنفر همان پيچک هميشگی.دوئل من و من ها هم!
خنده ام می گيره.برای کی می گم؟کی می فهمه؟بسه مرجان.خاموش شو!بسه!بسه...
احمقم!همان دليل هميشگی!![]()
![]()
کودکم گرسنه سر به بالين می نهد. جانم در آتش می سوزد. گاهی از خواب های پر از کابوسش به آغوش من پناه می آورد. تاب نگاهش ندارم. آشفته برايش شعر می خوانم و بارها از خودم می پرسم اگر شکست خوردم،پاسخ کودکم چيست؟ اگر از من بپرسد:مادرسرزمين من کجاست؟چه بگويم؟تب کرده ام. هر شب وقتی هذيان ها به سراغم می آيند،آشفته تب می کنم.و باز بر خود نهيب می زنم که مقاومت کن.مبادا هويت کودکت در آتش بازی ها گم شود...
گاهی که سر بر دامنم می گذارد و من مست چشمانش با موهايش بازی می کنم، برايش از خانه مان می گويم.می پرسد: پس الان آن خانه کجاست؟ می گويم: رويا بود و کابوس شد! می پرسد: تا به کی خاموش می مانی مادر؟ بغضم را به شب هديه می دهم و باز هم خاموش می مانم...
کودکم برهنه است و سرما تن کوچکش را می آزارد.می بينم و خاموش ميميرم.نمی توانم!آه نه! کودکم نه! همه چيزم را گرفتند.ديگر کودک پرپرم را نمی دهم.جسارت را در نگاهش می بينم اما باور ندارم که بی او زندگی کنم. برايش از عشق می گويم.می گويد که با معنای آن آشناست.می گويد دوستش عاشق خاکش بود.او برايش عشق را معنا کرده...برايش از صلح می گويم،لبخندش تلخ می شود.می دانم که ديگر وقتش رسيده است.می گويد:در جنگ خمپاره و آتش بازی چگونه از صلح می گويی؟ می گويم:انسان نيستند. می گويد:مادر کودکيم را گرفتند.بايد ايستاد
می گويم:تو کوچکی... نگاهم می کند.می دانم.آنکه کوچک است منم! روح کودکم وسيع تر از تمام دنياست.پر شور است و پر از خطر! نفس عميقی می کشم. سنگی بر می دارم. در دستانش می گذارم. مصمم نگاهش می کنم. و می گويم: محبوبم، يا آزاد زندگی کن يا آزاده بمير!
...... . ... ................................
وقتی به گذشته برمی گردم به روسپی بودنم افتخار می کنم. به جنگ ها و قديسه بودن هايم می بالم...و اين بار،در زندگی ای که درد درونش نيست،بی دردم! دختری نبوده ام که ظلم ببينم و خاموش بمانم اما خاموشم کرده اند. چند وقتی هست که به اين جمله می انديشم. يا آزاد زندگی کن يا آزاده بمير! دروغ است.نمی توانم خاموش بمانم.نمی توانم چشم ببندم بر اين همه جفا.فقط يک سال ديگر مانده و بعد از يک سال هر کاری بتونم انجام می دم.نمی توانم بی تفاوت بگذرم.از من نخواهيد..من نيستم.ديگری هم نيستم.حتی يک من هم نيستم.چه برسه به صدها منی که می خواهم باشم.می دانم،می دانم خدا با من است...احساس حماقت می کنم.احساس می کنم اگه الان تنها بودم(بدون مادر و پدرم) نمی تونستم زندگی کنم چون ياد نگرفتم آگاه باشم! همش سرم در لاک عشق يا هوس يا بچه بازی بوده...می خواهم جدا شوم و رشد کنم.کسی می تونه کمکم کنه؟
..............................................
از مسافرت برگشتم.جای تک تکتون خالی...يه تشکر از سايه جونم که زنگ زد اونجا حالم رو پرسيد.بهم انرژی دوباره بود.مرسی عزيزم.مرسی مهربونم.برای بودن هميشه خوبت...راستی عليرضا جان دروغه اگه بگم وقت نکردم.راستش دوست دارم فقط همينجا با هم حرف بزنيم مبادا جسارتی بشه! تو دوست خوب و وفادار منی.هميشه دلم می خواد اينجا ببينمت...مرسی که هستی...
راستی خانومی(پيچک) ازت هيچ آفی دريافت نکردم اين مدت...خيلی هم دلم برات تنگ شده...برام ميل بزن.آف هام درست نمی رسه...قربانت.
مي خواهم
و چقدر دلم می خواهد
دلم را
سقفم را
و حتی تخـتم را
با تو قسمت کنم
تا نيم من
تا هميشه ی امروز با تو باشد و نيم تو
تا هميشه ی فردا ، سهم من
علی کوچیکه![]()
راه شعر،راه رسيدن به هوايی ست،که کلمات به جنونی برسند تا مولف از فرديت متن به جمع خوانش کوچ کند.
رفتار جمع در وقت مرور اين فرديت گاهی به جنونی تن می دهد که وام دار همان دليل ابتداست.پس جنون شناخت جنون در کلمات را تنها شاعری تشخيص می دهد که در دنيايی ديوانه نفس بکشد.
سرايت اين هوای سراسر شعر و شور و ساخت اين جهان منحصر به فرد متنی بر عهده ی خود شاعر است که فرق ميان شاعر با ديگری همين توان او در تغيير موقعيت هاست و به جنون کشاندن هر چه و هر چيز که در تماس با او نفس می کشد.
ما رابطان بطن من و منيم،مايی در کار نيست،همه چيز فرد است.فرديت های جدا جدا به جمع رسيده ايم.منی که با کلماتم قد می کشد يقينا خود من است که نه ميميرد نه اجازه به قتلم می دهد....
خدای کلمات ديوانه ام
آيا شاعرم؟
اصلا مهم نيست...
قبل از سلام تو صبحی نداشتم
که خورشيد از شناسنامه ی تو بلند شد!
من داشتم خواب دری را دوره می کردم که رو به هيچ دری باز نبود!
فرقی نمی کند
هرچه دست بيشتر بلند کنم
آسمانِ بی تبصره همين رنگی ست
خانه ديوارهای مسلول داشت
و سرفه هاش ربطی به احتمالِ تو نيستی ندارد
هوا سمی ست
آغوش تو آسمان بزرگی بود
جَلدِ شانه هات شدم که رهاشم
و مثلِ ماه بپاشم
درون چشمی که از شبانه های تهران عميق ترند
آدم چقدر به عقربه ها متکی ست
مثل دنگ دنگِ ناقوسِ کليسا بی خيال
افتاده ام به گوشه های اتاقی که ديوارهاش
ميله های بهم چسبيده اند
هيزم های رابطه تر نيست/کبريت بکش!
و در تمام يکشنبه ها بمير
من
با کليسایِ خلوتی که دارم خوشبختم
رضا حيرانی
برای چند روزی دارم به مسافرت می رم و نيستم.دلم برای اينجا و دوستام تنگ می شه...(ياسی جونم برگشتم حتما باهات تماس می گيرم)...دوستتون دارم...در پناه حق![]()
![]()
(علی جونم منو هوايی کرديا...حالا توی اون چند روز در عطش خوندن نوشته ات می مونم...بدجنس!مراقب خودت باش...دوستت دارم زياد)![]()
![]()
نهيب می زنم به خود
قدم می گذارم به راه
جدا می شم از خدا
خطا می کنم به راه!
........
بدان خائنم به تو!
غمی می برم به دوش
دمی بوسه ات کنم
تو را می برم به اوج!
.........
نهيب می زنند به من
شوم هم نوای تو!
شبی مست ديدنت
کنم جان فدای تو!
_______________________________________________
شبی پروانه ای گفت: دوسِت دارم کوچک پری!
نمی دونستم که دوست داشتن چيه! تنها می دونستم که روزی مياد که بر ديگری عشق بورزه!در دل گفتمش:
مست شراب با ديگری،گويی که حسرت می کشی
رفت و بماند از او فقط،تنهايی و شايد غمی
اشکی چکانی و دلش،می سوزد از بهر دلت
آخر نمی داند که تو،قصه دگرگون می کنی!!
و من که از التهابی بيگانه می سوختم،خواستم که فرياد بزنم براستی چرا بی وفاست؟اما فرشته خاموشم کرد.و گفت:
برای ايمان به راه خويش،لازم نيست ثابت کنيم راه ديگران نادرست است.آنچه مهم است می ماند و آنچه بی فايده است،ناپديد می شود!
____________________________________________
دل تنگی غريبيست!دچار آشفتگی محض يک گسيخته شدن!قناری پر بسته ام ديشب آواز خواند.و منی که در ترديد من بودن می گريستم،تمام باورهايم را از دست دادم.وجودم در اشراقی عجيب معصومانه سوخت...دختری بود.عريان.بر روی زمينی که از ريزش باران خيس می بود.مراسم آئينی انجام می شد و دختر می رقصيد.مست از باده،دل باخته ی قناری شد.فرشته خواست که متبرکش گرداند پس او را به زمين تقديم کرد و دختر با زمين عجين شد و آرامش بعد از آميزش،عميق ترين آرامش زندگی اش شد...بايد ذهن را از هر چه هست تهی نمود و به خودت اجازه دهی که گاهی کارهايی کنی که شايد احمقانه باشد...
هميشه نبايد دليل خواست،گاهی بايد به دل اعتماد کرد و بگذاری او پيش بره حتی اگر صدها بار خطا کنه!
هر چقدر زمان می گذره ايمانی راسخ تر از قبل پيدا می کنم و بر عشق ورزی ات استوارتر می شوم...هرچه زمان می گذره بيشتر به حکيم بودن خداوند می رسم...و تکامل ما...نمی دونی چه روزی رو گذروندم! يادم رفت برم کلاس،شايد به اين خاطر که تمام حواسم متوجه حرف های تو بود!هيچ وقت اينقدر بی پروا نمی خواستم اعلام کنم که برايم مهمی!می ترسم...می ترسم در قلبت جايی نداشته باشم...می ترسم نخواهی و يک تحميل باشه...منم خستمه اما وقت اعتماد به دستای من و عشق توست.نمی دونم چرا،ازم نپرس چرا،فقط بهم اعتماد کن.دارم خودم رو پيدا می کنم، و تو رو پيدا کردم! برگزيده ای و بدون نبايد بترسی چون من هستم.و نبايد بترسم چون هستی.بيا بودنمون و بودن همديگر رو باور کنيم.باشه؟
لب باز کن.بگو.از همه چيز!حتی اونايی که نمی خوای بگی و يا می ترسی، حتی از اونايی که می دونی تاب شنيدنشون رو ندارم اما بگو...دستم رها نکن.منو از خودت جدا نکن.خب؟خوشحالم که تاريخ مصرف ندارم...کاش هيچ وقت نداشته باشم...![]()
![]()
![]()
ما کمترين را داريم اما بيشترين را می بخشيم.منطق اين سخن ممکن است سست جلوه کند اما منطق عشق همين است...(مادر ترزا)
تولدی ديگر يافته ام و نمی دانم آيا همان منی هستم که من بود و يا ديگری شدم!نمی دانم...
هنوز وقتش نشده اما می دونم که بايد برايت بنويسم.برای تو و عشق تو...
اين تجلی را ببين بر پيکرم
از ديار بی وفايی مگذرم
تا قدم بر وادی عشقی گذاشت
مردم و باری دگر آدم شدم
از غم ديرينه اش رنگی شدم
رنگ بی رنگ ديار خود شدم
خنده ی مستانه و بوسه ی عشق
با سيه چشمان ز خاطر کی برم؟
رفت سالی و ندانم سالها
بار عشقی را به دوشم می برم
هيچ بودم در نهان خود ولی
عاشق ذات خداوندی شدم
شايد بايد به دست واژه های خودم رو بسپرم و نترسم.چون اگر بترسم خيلی چيزها رو از دست می دم و آيا ندادم؟نمی دونم...راهی که آغاز شده و من بايد ادامه اش بدم.نمی دونم اما نمی تونم بهش پشت کنم...نمی تونم ازش بنويسم،نمی تونم به کسی بگمش،نمی تونم بدون اون راه زندگی کنم و ...می دونم که نمی دونيد دارم از چی حرف می زنم...نمی دونم راه درستيه و يا نه اما می گی چيکار کنم؟می گی چيکار کنم وقتی می ترسم بيام کنارت و می ترسم که دوباره اسير شم؟می گی دليل اين همه سکوت رو؟آخه من نمی تونم بفهمم...دليل اين همه تغيير و اين همه معجزه رو...من لايقشم؟خدايا لايقشم؟پس چرا اينقدر کند؟می دونم عجولم اما خيلی ديره...يعنی می ترسم دير بشه...می ترسم نتونم ادامه اش بدم.می ترسم از بچگی باشه و يا بخوام با منطق توجيه اش کنم...اما...همه چيز زمان خاص خودشو داره،خوب می دونم! ولی ولی...نمی فهمم...دوستت دارم...شايد عشق های زيادی باشند اما....اما....راه درازه و دارم سعی می کنم نترسم....
اول نوشت:
هنوز باورم نمی شه که ديدمتون...سايه و هجران بودن...وای خدای من...انگاری يه روياست...و بودن رمز آلود خدای يونان...چقدر خوشبختم با بودنتون...پر از خاطره بودم اين چند روز....مرسی نانازم...مرسی و مرسی...دوستتون دارم...عاشقتونم...


