دست از طلب ندارم تا کام من بر آيد
يا تن رسد به جانان يا جان ز تن بر آيد
بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر
کز آتش درونم دود از کفن بر آيد
بنمای رخ که خلقی واله شوند و حيران
بگشای لب که فرياد از مرد و زن بر آيد
جان بر لبست و حسرت در دل که از لبانش
نگرفته هيچ کامی جان از بدن بر آيد
از حسرت دهانش آمد به تنگ جانم
خود کام تنگ دستان کی ز آن دهن بر آيد
بر بوی آنکه در باغ يابد گلی چو رويت
آيد نسيم و هر دم گرد چمن بر آيد
گويند ذکر خيرش در خيل عشقبازان
هرجا که نام حافظ در انجمن بر آيد
قصد آپ کردن نداشتم اما بنا به خواسته ی دوستم:سايه جونم اومدم خداحافظی کنم.چون که دارم می رم مکه.داستان از اينجا شروع شد که توی مدرسه اعلام کردن که دانش آموزی می برن حج.اسم نويسی کنين تا شايد اسمتون توی قرعه کشی بين اين همه دانش آموز در بياد.داشتيم با ياسی و پرنيان غذا می خورديم که من بعد از غذا سريع رفتم اسمم رو دادم.دلم پر می کشيد...اسمم در اومد.بين اين همه آدم،من انتخاب شدم.حالا هم وقتشه!بلکه بريم اونجا دخيل ببندم دانشگاه خوب قبول شم! چقدر دلم می خواد برم بازم جلوی اون خونه ی سياه بايستم و عظمتش رو بازم ببينم! برای همه ی بدی هام منو ببخشين. شايد بتونم اونجا خودم رو آدم کنم!گرچه آدم شدن محال است!!
(خداحافظ علی...خداحافظی من با تو شايد هميشگی باشه!ببخش...گدا شدم.نمی خوام....می فهمی؟دوستت دارم.خيلی زياد....داداشی!!!)
بر دلم ياد تو هردم بگذرد
در نگاهم عشق تو پرپر زند
يار من عقل مرا سخره گرفت
کينه اش را عشق،ز يادم می برد
فکر تو هر دم مرا بی من کند
آن غم ديرينه را دعوت کند
شادی اندر ديدگانم پرگشود
اين دلم از دست که ناله زند؟
بر تو شکوه می برد گاهی دلم
گاها از تو بر خدا شکوه برد
جانی و بی جانم اين روزهای سرد
دل تمنای تو از من می کند
در پی تو بر بيابان می زند
مرغ شب را پيک عشاق می کند
می دود در طَرفِ کويت دم به دم
از خراباتش به کعبه می رود!
گويد اين شرح فراق را سينه سوز
در ره وصل تو جانش می دهد.
برای تو می نويسم ای هميشه خوب
دلتنگی روزهايم برايت قابل شمارش نيست و حسرت شکستن ثانيه ها ی فراق تو مرا وادار به بودن و لمس آزادی می کند. ساده است،معادله ی نرسيدن ما و اما براستی چرا تلاشی برای حل آن نمی کنی؟ دلم برای نگاهت لبريز از التماس است که يک بار ديگر چشمانم را ببندم و باز تو اينجا باشی! بيايی و چشمانت تداعی شود و آغوشت،ای هميشه خيال،بروی من گشوده باشد. و من باز هم با همان لرزش دست هميشگی بر لبانت و گونه هايت يکرنگ شوم و باز من بمانم و تو و يک دنيا نياز!
جاده ها لبريز از بی اعتماديست.برای من جاده ی بی تو يعنی تشويش!يعنی ترس!می هراسم.گفته ای که يک سال ديگر،همين موقع هستی اما آيا تا حالا پرسيده ای که چگونه طی می شود؟باز هم پر از اشک؟ باز هم پر از غروری که زير قدم هايت نابود شد؟ آيا باز هم من خاک پايت را سرمه ی چشمانم می کنم؟! کودکيم.و تو شايد کودک من و يا پدرمهربان يا يک دوست! نمی دانم...
تابستون بوی تو می ده...پر از جاپای توئه! پر از خاطرات قشنگه...حالا شبايی که نفسم می گيره و از خواب می پرم سراغ تو رو می گيرم.می ترسم!می ترسم يه روزی که نفسم گرفت زندگيم تموم بشه و من هنوز توی حسرتت بمونم! نمی دونم به نظرت احمقانه است که عاشقتم يا نه اما...گويا بايد اين يک سال هم بگذره...بازم بی تو مثل همه ی اين شبا.مثل تموم شبای پيش و شبايی که تو شايد توی سکوتم اونا رو نفهميدی!و شايد..........فراموشم نکن تا سال ديگه!
******************************
برای تموم نبودنام،دير کردنام منو ببخشين.اگه جسارتی کردم،بدی کردم و...من امسال پيش دانشگاهی هستم و ديگه وقت اومدن نت ندارم.دعام کنيد تا سال ديگه با يه دختر رتبه ی 2 حرف بزنيد.می دونم که اگه تلاش کنم می تونم...نبودنم رو بهم ببخشين...اينجا بهترين جاييه که هر وقت می نويسم آروم می شم با يه عالمه دوست خوب اما فعلا بايد برم.برام دعا کنيد.خب؟قول قول؟
*****************************
محمد کوچولو که دلم برات قدر يه نخود شده.نه خيلی کوچيکتر...می دونی که تحمل دوری تو خيلی سخته.مخصوصا با شوخی های مثل خودت قشنگ و بامزه ات.با همون خنده های نمکی ات.با همون چشمای مشکی ات که واقعا يه جور خاصيه! جدا دلم برای چشمات تنگ می شه و تنگ شده...برمی گردم سال ديگه و کاش هيچ کدوم همديگرو از خاطر نبريم.تو هم خوب درس بخون.امسال نهايی داريا!واسه پيش دانشگاهی اگه دوست داشتی جزوه هام رو بهت می دم.شايد بخوام تهديد......! قربونت برم.اين دفعه تختت رو مرتب کن و شيطونی کن.خب؟بوووووس جوجو
*****************************
علی مهربون هميشه خوب من: وای برمن!وای بر من که چقدر به تو وابسته ام.که يک روز نديدنت يعنی آشفتگی!يعنی درد!يعنی رنج! می ذاری سکوت کنم؟چون خودت بهتر از من همه رو می دونی...چون واقعا بدون تو،همسفر،بی همسفرم! ...............................................................................يه عالمه بوس خدای من...خيلی دلتنگتم.خيلی خيلی دلتنگت می شم...منو می بخشی که مجبورم نباشم؟می بخشی که شبايی که دلت بگيره نيستم کنارت؟ می بخشی؟می بخشی گناهم؟
******************************
سايه و هجران عزيزتر از همه کس!
بچه که بودم با دخترا رابطه ی خوبی نداشتم.آخه يا بهم حسودی می کردن و يا خيلی لوس بودن! اما الان با داشتن شماها می فهمم که چقدر خوشبختم.اغراق نمی کنم.خيلی دوستتون دارم.خيلی...خيلی...به خدا ديوانه ی هردوتونم.بغضمو می بينی سايه؟اشکمو جمع می کنی هجران؟تو دلت جا می شه...آخه دل تو از اقيانوس چشمای من خيلی بزرگتره! يه عالمه يه عالمه دلم براتون می تپه...زنگ بزنيد خوشحال می شم...با جرات می گم که عاشقتونم!
*****************************
نويد جان که اگرچه ساکتی هميشه صاحب خونه بودی و هميشه رد پاهات توی وبلاگم هست و فکر نکن که نمی بينمشون! بودنت يه اميده برای تلاش.برای جنگيدن.برای اينکه بدونم يه دوست خوب دارم که پشتوانه امه! شايد خواب هامون تعبير نشد،شايد عشقمون رنگ تحقير به خود گرفت اما مهم اينه که برای مقدس بودنش ازش گذشتيم. اگرچه سخت!اگر چه پر از اشک! اشک هايی که نديدم و نديدی....ببخش!و دعام کن فرشته ی فرشته ات!(گاهی می گفتم فرشته ی من اما تو به من تعلق نداری!اين حقيقتيه که پذيرفتمش!)
****************************
فرنوش نازنينم : برای من تو هميشه حکم خواهری رو داشتی که تا وقتی بوده دعوام کرده و باعث شده به خودم بيام.تو همون ناجی من بودی که هر وقت بهت احتياج داشتم بودی و با حرفات و آرامش گاهی طوفانی ات آرومم کردی...دوستت دارم.خودت اينو خوب می دونی.می خوام به حرفات عمل کنم.سال ديگه کوه يادت نره ها!سال ديگه تو مال منی...فرنوش خود خود من...
************************
غريبه ی عاشق که می دونم ميای و می دونم به خواست من چيزی نمی گی...چی بگم؟عاشق کسی شدی که ديگه يه اشتباه رو نمی خواد دوبار کنه! می دونم بهت وقت ندادم،می دونم دلت رو شکستم،می دونم بی مهری کردم،تندی کردم،ببخش.باشه؟درستم خوب بخون.باشه؟قول می دی؟ قول می دی شاد باشی؟ من هميشه به يادتم....
***********************
عليرضا جونم اگر خواستم فقط اينجا در کنارم باشی برای حفظ حريمی بود که خواستم رعايت بشه.اگه من همسرم با يه دختری اگرچه کوچک حرف می زد،دلخور می شدم.واسه همين فکر کردم همسر تو هم شايد همين جور باشه...اونو حفظش کن.عشق دوران جوانيتو فراموش کن گل من.الان اون بايد تموم فکرت باشه،تموم جونت باشه.عليرضا من بهت ايمان دارم.تو خوب خوب منی!برمی گردم.بهت قول دادم مگه نه؟
*********************
اردلان اينقدر پررو نباش.راستی اگه بخوای بهت اعتماد به نفسمو قرض می دم.می دونم که دلت خيلی مهربونه.حواست به سايه ی من باشه خب؟ دل برات تنگ می شه جوجوی 28 ساله!!!!!!!(تيکه بوداااا...داشتی؟)
**********************
محمد جان(سوخته) چی بگم؟دلت می خواد .....................................به ياد گذشته!اون موقع بيشتر حالم رو می پرسيدی! دلم می خواست همون عشق نابت رو .......
**************************
و در آخر هادی جان دوست هميشه دل نگران من،عشق دوست من،کوچولوی دل نازک ياسی
هميشه عشقت پايدار...يه سال مونده...يه سال مونده به آزادی...به رسيدن...می خوام که برای من و کپل دعا کنی...ممنونم برای بودن های به موقع ات..برای تموم خوبی هات...منو ببخش اگه گاهی ازت ناراحت شدم...باور کن تو و ياسی رو واقعا دوست دارم ...دخمل خوبی شدما...دارم می رم سر درسام...چشم...حواسم به کپل هم هست!
وحيد عزيزم،و يه عالمه دوست ديگه که اگه می خواستم تک تک توصيفتون کنم جا نداشتم.ببخشيد اما بدونيد که به يادتون هستم.(شيرين خانومی عروسی ات مبارک...يادت باشه بهترين من که تو توانايی بخشش داری...می تونی زنده اش کنی...دوستت دارم...هميشه داشتم)


