يادگار ترين نشان وجودم به جای ماند در ميان پيراهن چاک چاکت.همان پيراهنی که هر شب دستان من و دکمه های تو بارها با هم جنگيدند! طلوع بانوی من تولدم بود.از آميزش صبر و عشق به دنيا آمدم.برای باور اينکه همچو من بسيار است و نبود! بانوی من،همان خانم نورانی دلربا را می گويم.به من همپای خسته ی سالهای دوری را داد.بهار با مريمين زاده شد و پا بر تمام قوانينی گذاشت که بر صليبش کشانده بودند. من از مريمين حرف می زنم. از دخترکی پاک دل که تنها آغوش بی دغدغه ای می خواست و در دنيای کوچکش جز مهر و صفا چيزی نبود. من از مريمين می گويم.همان که سراسر عشق بود.سراسر شور بود.شراسر شوق بود اگر چه روسپی می نمود!و برای من و من ها روسپی بودن افتخاری ست که شايد هرگز نصيبمان نشود! در ميان ديوانگی های مريمين،بهار پر از نور شد. آوا را يافت.حقيقتی ست که شيرين همان دليل استقامت من در زندگی بود!من از لمس تجربه ی سردی سوختم.و مريمين فريادهای بی شماری در سکوت می زد.چاله های تاريک احساسند.جنايتکاران فاحشه ای که چه راست گفت شيرين:با ذهنشان و افکارشان فاحشگی می کتند!من هنوز هم به دنبال ستاره ها به زير پيراهنت می گردم.من هنوز هم وجودم را در سياهی موهای پريشانت به خاک می سپارم.من هنوز نفس می کشم.با من تکرار کن تا شايد باور کنم نفس کشيدنم نشان می دهد که زنده ام.زنده ماندنم را شايعه کن!
اول نوشت:
شيرين من،گفتن حرفهايی که خودت بهتر از همه می دانی بی فايده است.اگر من هميشه محرم خاندن نوشته هايت بوده ام تو هم هميشه محرم دانستن روحم بوده ای.خيلی برايم عزيزی و می دانم که اين روزهای سخت می گذرد.تو به فرشته ی من ايمان داری مگر نه؟من هر وقت توی سياه چالهای تاريک تنها می شم فکر می کنم بايد گوش هامو بگيرم و ديگه نشنوم.اين اشتباهه.فکر می کنم خيلی وقته به پای صحبت فرشته ات نشستی! براشون نامه بنويس.خيلی دل نگرانتن و برای يه صحبت درست و حسابی دلشون تنگ شده اگرچه دلت نمی خواد چيزايی رو بشنوی که تلخه.راستی که چقدر دلم برای شنيدن صدای خنده ات تنگ شده.دوستت دارم شازده کوچولو.زياد...طلا ناز رو هم سلام برسون
بدون شرح:
10 آگوست 2005
مرجان،فرشته ی من سلام.می دونی بايد بگم تو دختری هستی که از جانب خداوند برای آگاهی دادن و دادن عشق به زمين فرستاده شدی و اينو به من دادی و باعث شدی تا در درونم حسی رو که مدت ها بود از بين رفته بود زنده بشه.تو معجزه کردی و اون معجزه،معجزه ی عشق بود...من خوشحالم که خداوند به من لطف داشته و تو رو در مسير زندگی من قرار داده شايد من از ايران برم و شايدم نرم.نمی دونم خداوند هرجور که صلاح می دونه برای من قرار می ده و من راضيم اما اين دليل نمی شه که رفتن يا نرفتنم باعث اين بشه که ديگه بهت ميل نزنم و ديگه باهم دوست نمونيم...بايد بگم من اشتباه کردم اون حرفا رو زدم و ازت معذرت می خوام عشق من.حقيقتش بهت نگفتم اما به مدت 4 ساعت من سر درد شديد داشتم و همينطور مچم درد می کرد و همينطور حرفای ياسی رو که بهم گفتی همه دست به دست هم دادن که نتونم اون طور که بايد با هم حرف بزنيم!نمی خوام بهونه بيارم.من حرفم خوب نبود و ازتم معذرت می خوام اما بعضی وقتا آدما وقتی در شرايط بدی قرار بگيرن و فشار بياد بهشون شايد واکنش منطقی نداشته باشن و مخصوصا من که شايد بعضی وقتا بی دليل به همه چيز گير می دم و بد بين می شم...می دونی...(اين قسمت سانسور)ما دوران زيبايی رو همراه پاکی و عشق داريم.و نبايدم خرابش کنيم...من می خواستم بگم از اينکه با توام خوشحالم و احساس خوشبختی می کنم از داشتن تو چون لياقت همه چيزو داری...درباره ی فردام،بهت زنگ نمی زنم چون خودت خواستی...مراقب خودت باش نيم وجبی من...من به يک بوسه ی تو محتاجم تا تمام زندگی در بهشت رو لمس کنم.تی امووووووووووووووووو....
عاشقانه يا احمقانه؟شايد صادقانه!
سلام عزيزم.اميدوارم حالت خوب باشه.ميلتو خوشگلم خوندم.دلم برات يه ذره شده بود.حقيقتش دلم می خواد که اگه قبلا بينمون حرفايی زده شد که باعث ناراحتی من يا تو شده رو جفتمون فراموش کنيم![]()
![]()
خيلی دوستت دارم و دلمم برات يه ذره شده آخه هانی جونم دوستت دارم خب خوشگله!من دوست داشتم امشب ببينمت اما تو که نيستی و گفتی که نمی يای منم ميرم بيرون.اميدوارم فردا شب ببينمت.ههههههههههههههههههههههههههه(ببين ياد گرفتم ازتا
)...خب عزيز دل نويد،قربون اون صدات بشم من،با اون تند حرف زدنات!دلم واسه همه چيزت تنگ شده.ای کاش بودی و ميديدی...(به علت طولانی بودن اين قسمت حذف)خب خوشگلم مراقب خودت باش و مامانت.اگه بعضی وقتا جوری رفتار کردم که دلتو بزنم از خودم ساری چون نگران تو بودم چون دوستت داشتم.حقيقتش چون منو نديدی شايد نتونی قضاوت درستی بکنی ولی من خيلی مهربونم
تعريف از خود بودا...فرشته ی من ،تو هميشه از من جلوتری و بهتر! اگه بهت گفتم مسيح تو رو به من داد،حقيقتش رو گفتم.دروغ نگفتم اگه گفتم دوستت دارم.صادقانه گفتم...چون هيچ کدوم از خواسته های پسرای امروزی رو ازت نداشتم که بخوام دروغ بگم...به اميد ديدار...دوست دار هميشگی تو:نويد![]()
![]()
![]()
منتظر ميل و آفت هستم خوشگلکم
خسته کننده:
اين روزها تکرار غريبانه ی من انند. بازتاب ابدی قصه های تو و غصه های من انند. با تنی خسته ی راه،می سپارم جاده را،بی صدا و خسته گام.مسيح من،همان خدای واحدم،بهار را زنده کرده است. بهار کنار من است و آرام جان خسته.آوا دوستی ست جدا ناپذير. دلم آرام است اما اينقدر سردم که اگر به من دست بزنی يخ خواهی زد. اينقدر در درونم گرما هست که مذاب خواهد شد اشک های يخ زده ی چشمانت. اگر سردی زمستان سال پيش از تو بود،اينبار اين منم که زمستان را راهنمايم!با من و در درون من باش و تنم را با بوسه هايت اندازه بگير.تنم به وسعت کهکشانهاست و تو تا ابد بايد مرا ببوسی!اگر حرف مريمين صادق نباشد که:ابد در اين نزديکی ست!...در ميدان وطنم،من ها با هم برای داشتن شاهزاده فيونا می جنگند.شاهزاده در رؤيای مرديست که می زيد شاهانه و عشق می ورزد کودکانه و وفادار است خداگانه و اما من ها تنها به دنبال تملک اند! در ميدان وطنم شايد فردا عزا باشد.آخر فيونا در پی غوطه ور شدن در خون است!!!
ورزشی:
تسليت می گم به تمام پرسپوليسيها که تيمتون واقعا بی عرضه است.البته به عقيده ی من اگه واقعا کسی فوتبال سرش بشه تيم پيروزی رو انتخاب نمی کنه!خلاصه که خونم آبی ست و درود به استقلال!
سياسی:
امروز داشتيم حکم بازی می کرديم (تا اينجاش خيلی سياسی بود،نه؟)که بابام زد اين رهبر حزب الله حرف بزنه.سرم درد گرفت از بس حرف زد.البته قبولش دارم اما من از جنگ متنفرم و به عقيده ی من چه يهودی بميره چه مسلمون فرقی نمی کنه!کشتن کشتنه!...خلاصه که هر کی بيفته توی سياست سالم ازش در نمی ياد.بيخيال اين قضايا باشيم.
اين بار وبلاگم مفيد تر بود.همه جوره داشتا...به رسم پشه ای خداحافظ!
![]()
يه تصميم خوب گرفتم.اينکه تمام اون حرفاها رو اينجا بنويسم.من ترسی از گذشته ام ندارم. گذشته ی من پر از خاطرات قشنگه. نمی دونم!شايد با خوندنشون نظرتون در موردم تغيير کنه،شايد مثل بعضی از دوستام بخواين بهم ياد بدين که اين طرز نگهداشتن يه مرد نيست.قصدم پاک کردن اين وبلاگ بود اما يادم اومد که اين وبلاگ من تنها نيست! حيف هستش که اون عشقی رو که باعث شد اينجا رو بسازم بندازم بيرون. پاک نمی کنم. و خاطراتی رو که هميشه توی کامپيوترم سيو می کنم رو اينجا می نويسم.من از عشقی نوشتم که به يک بار بيرون رفتن هم نکشيد!من از تجربه هام می گم.از يه بچه ی کلاس دوم دبيرستان که تا به خودش اومد ديد به پسری دل بسته.پسری بی نظير.واقعا بی همتا! خدا هم هميشه آدمای خوبی سر راهم گذاشت.محمد امين،شيرين،مهدی،علی کوچيکه،و... اما يکی اومد که مسيح بود.زنده ام کرد.جونم داد.عشقم داد.ياد داد هميشه پيشمه. ياد داد که صبر کنم. و هزاران درس ديگه.نمی دونم.اما قصه ی من و نويد آسمانی بود.اگر چه بچه گانه! بگذريم...
اين هم بگم: قصه ای که تموم شده آغازش اشتباه هستش! گفتن همه ی اين حرفا برای برگرداندن نويد نيست،برای ترحم نيست،فقط برای آرامشه! نوشتن تا آغوش مرگ...
چندوقتيه دارم با خودم فکر می کنم که حرفام تکراری شده.همش شده التماس!غم و غصه.شادی لحظه ای اما باز نمی بينمت و باز می رم سراغ غم.ياد اسکارلت می افتم.همونطوری که اون ديوونه و احمق بود،منم بودم.توی وجود اشلی دنبال رت باتلر می گشت دريغا که رت در کنارش بود.خدای من!فرق داشتيم اما آخر داستانمون يکی شد.رت باتلر رفت.بر عشقش چشم بست.فرقمون اين بود که من وقتی با تو بودم بهت خيانت نکردم.نه جسمی و نه روحی!در بستر ما سه نفر نبود!! و فرق ديگه هم که تو هم مثل رت باتلر عاشق من نبودی.رت اگه با عملش عشقشو ثابت می کرد تو جز حرف چيزی نبودی! دارم ديوونه می شم.بذار رک بهت بگم.لباس عزا نپوشيدم.عاشق دروغ هات شدم.گفتی:فقط مال من باش! منکه مال تو بودم.پس تو چرا رفتی مال ديگری شدی؟پس رفتن چی بود؟مرد باش.بيا به خودم حرف هات رو بزن.آره!عاشق دروغ هات شدم.يادته گفتی از مسيح منو خواسته بودی؟گفتی جلوم زانو زدی.گفتی من خورشيدم و تو شمع.يه دفعه اون اوايل گفتی مرجان عاشق نيستی منم عصبانی شدم.گفتم آره نيستم.فقط خودتو ساناز عاشق بودين و...تا اومدم بچه بازی در بيارم و بذارم برم آب رو ريختی روی آتيش.گفتی:ببن من چقدر دوستت دارم که با دست شکسته دارم باهات چت می کنم. دهنم بسته شد.چی می تونستم بگم؟حقی که مرد تيری هستی!تجسم ماه...بهم حق بده نوشته ات رو پاره کنم.حق بده که از پنجشنبه ها بدم بيايد.آخ اگه بدونی...پنجشنبه ها از صبح منتظر می شينم کنار تلفن.هر وقت تلفن زنگ می زنه قلبم هوری می ريزه پايين.انگاری هنوز منتظرم که تو بگی سلام.می دونی...نذار بگم.چون وقتی می گم از احساس اينکه حالا ديگه تو داری اينا رو می خونی و برات بی اهميته خورد می شم.و از خودم و احساسم و حتی عشق تو متنفر می شم.کاش آدرس وبلاگم رو نداشتی.اون وقت با خيال راحت بغضمو خالی می کردم.گفتی چرا به سايه اونجوری گفتم.دروغ بود؟واقعيت تلخه؟آخه بی انصاف چرا فقط خودتو می بينی؟نزديکه شش ماهه رفتی.چه زود گذشت!اين عمره که می گذره.کاش منم می تونستم مثل اسکارلت بگم فردا بهت فکر می کنم.فردايی که هيچ وقت نياد.آره!من همش توی گذشته هام.موقعی که داشتی می رفتی،گفتی:اگه قبلا ازم می خواستی می موندم پيشت!!نمی رفتم...آخه من چيکار می کردم؟اگه بهت می گفتم بمون،می گفتی مرجان تو هم مثل بقيه منو فقط به خاطر خودت می خوای.منو واسه خودم دوست نداری.نمی خوای خوشبخت شم.پيشرفت کنم...وقتی نگفتم بمون،حسرت اينو گذاشتی روی دلم که اگه می گفتم الان اينجا بودی!نگفتی اما می دونم که توی ذهنت سوال شده اين قضيه که اين دختری که می گفت بعد تو با کسی نمی رم.چرا رفت با نيما(اونم نيمايی که تو هميشه خيال می کردی عاشقشم!)تو هيچ وقت نخواستی خودت رو بذاری جای من.من آسيب پذير شده بودم.تا يک هفته بعد رفتنت هنگ بودم.باور نمی کردم.نيما می اومد از عشق و علاقه و ...اينا می گفت.از طرفی ياسی توی گوشم می خوند که تکليف نيما رو مشخص کن.از طرفی خودم که داغون بودم.و هزار تا مشکل ديگه...با اين حال من باهاش دوست نشدم.فقط يه چندباری باهاش رک حرف زدم.که قرار شد اگه منو دوست داره تا 2 سال ديگه منتظرم بمونه.و بعدش که اومد اون بازی ها رو درآورد و بعدشم که يه ميل عذرخواهی زدو همه چيز رو توضيح داد.بهت گفته بودم برام مهمه اين سالها! من هنوزم می گم.دلم می خواست توی اين لحظات کنارم بودی.نه 2 سال ديگه...اون موقع ديگه ارزش نداره....من اشتباه کردم.خيلی جاها اشتباه کردم.اما تو هم بی تقصير نبودی.نمی خوام از چيزايی بگم که حتی گفتنشون برام رنجه.چند روز پيش که داشتم اتاقم رو تميز می کردم،يه متن چت پيدا کردم.تاريخ زده بودم.برای تيرماه بود.پر از دروغ بود.شايدم احساساتی شده بودی يه چيزی گفتی.خب من خيلی وقته که به حرف ها اعتماد نمی کنم.دلم نيومد پاره اش کنم.هر چقدر خواستم.هر چقدر به خودم بدوبيراه گفتم.هر چقدر خودمو تنبيه کردم ديدم نه فايده نداره.تصميم گرفتم که بذارم همونجا بمونه.اما نخونمش....باران می بارد امشب دلم غم دارد امشب آرام جان خسته ره می سپارد امشب در نگاهت مانده چشمم شايد از فکر سفر برگردی امشب از تو دارم يادگاری سردی اين بوسه را پيوسته بر من قطره قطره اشک چشمم می چکد با نم نم باران به دامت بسته ای بار سفر را با تو ای عاشق ترين بد کردم! رنگ چشمت،رنگ درياست سينه ی من دشت غم هاست يادم آيد زير باران با تو بودن،با تو تنها!...
بيا واسه يه دفعه بدون غرور حرف بزن.به خدا خودم می دونم.همين الانشم همينجوره.موقعيت های بهتر از تو دارم.خيلی بهتر از تو!اما برای من بهترين تويی.حتی با عصبانيت هات،با تعصبی که روی همه ی مردا داشتی،حتی با زودقضاوت کردن هات،حتی با بعضی حرفات که دلم رو می شکست. بهترين من،مرد من،خواب من،می دونم.همه چيز تموم شده.شايد جدی جدی نامزد داری.نمی دونم! هيچ وقت خودخواه نبودم.نمی خوام آينده ات رو ازت بگيرم.ولی مثل اون شبی نگو اگه بهم می رسيديم عشقمون از بين می رفت.می دونی از اين می ترسم که نکنه پشت سر منم مثل ساناز بگی.واسه همين نخواستم بعد از جدايی با هم حرف بزنيم.آخه چه طوری تحمل کنم؟تويی که هميشه قربون صدقه ام می رفتی حالا معمولی و خشک حرف بزنی.چه جوری باور کنم؟گاهی می گم کاش همه ی اينا يه بازی باشه.و تو بيای عذرخواهی کنی.من درک نمی کنم.اگه نامزد داری پس چرا می ری کامنت هايی رو که من واسه دوستام می ذارم رو می خونی؟اگه برات مهم نيستم پس اينکارا چيه؟نزديکه عيده سرباز...عيد پارسال که برات عيد نبود اميدوارم اينبار برات عيد خوبی باشه.بالاخره وقتی آدم با عشقش سال رو تحويل کنه يک چيز ديگه ست.بيچاره مامان.هيچ وقت نگفتم مامانت.چون مامان خودم هم می دونستم.هنوزم می گم مامان.چون مامان منم هست.چون دوسشون دارم.يادته بهت گفتم:زنت حق نداره بگه مادر يا مامان.چون فقط مامان منه!گفتی باشه. حالا اون چی صدا می کنه؟گريم گرفت.بايد فقط مامان من باشه!تو برو واسه ديگری اما مامان من برای هيشکی جز خودم نيست.هيچ کس!مامان من چطوره؟از شيطنت های فرشيد چه خبر؟اخم نکن لوس من،بنخند.يادته می گفتی من می فهمم الان قيافه ات چه طوريه و داری به چی فکر می کنی.واست جالب بود.هنوزم می فهمم.تو رو کم دارم امشب.ارام جان خسته...خداوندا اين عذاب را تموم کن.کاش می تونستی اينا رو بفهمی.هر جا می رم باز تويی.باز تويی!!برای تو که فرق نمی کنه.اين منم که توی ذهنم فقط تويی.يادته پشت تلفن گفتی:بايد با چشم باز انتخاب کرد نه احساساتی.دوست نداری پس فردا بگم با بهتر از تو هم می تونستم باشم! توی دلم گفتم تا بهترين چه تعريفی داشته باشه.به شيرين گفتم:من يه روزی پولدارترين خواهم شد اما چه فايده! گفت:مشکل من پوله.پوله که نمی ذاره به عشقم برسم. توی آينه که نگاه می کنم می بينم حق داری.به چی دلت رو خوش کنی؟به اخلاق نداشتم؟به پولم؟به زيبايي نداشتم؟به دانشگاه نرفتم؟من چه دارم که تو را درخور آن؟بر تو گله ای نيست.اينا رو می گم که خودم راحت شم.که لال از دنيا نرم.برام ارزوی موفقيت نکن.بهترين دعا اينه:اميدوارم بميری و بری پيش خدا...فکر کنم تنها رقيبت خداست....يادته؟می گفتی خدا به توان خداتا دوستم داری؟وبکم يادته؟آخرم درست نشد.يادته با چه کلکی آدرس خونه مون رو گرفتی؟چرا عاشقم کردی؟تو که عاشق نشدی چرا...؟به جون خودت قسم،به جون خودم قسم،عشق من تو بودی..به جان تو اگه با کسی حرف می زدم همش از تو بود.من بهت بی توجه نبودم.برای من کسی جز تو مهم نبود.ولی گل من اينو بدون.حتی اگه هيچ وقت و هيچ وقت بهم نرسيم،اگه برای من نباشی باز عاشقت خواهم موند.من نمی رم با کسی.خواستم برم اما نشد.عشقت نمی ذاره.هيچ کس مگر تو!من به همه اثبات خواهم کرد که عاشقت بودم.که می شه روی حرف يه دختر 17 ساله حساب کرد.که ببينی يه احساس زودگذر نبودی.که اين سکوت رو بشکنی.که بفهمی هيچ کس جز من نمی تونه اينقدر تو رو دوست داشته باشه.نمی خوام شکايت کنم.شايد خيلی چيزا رو به روت نياوردم.اين حرفا رو يادته؟
گفتم:ما با هميم
گفتی:آره...منو ترک نمی کنی؟
گفتم:هيچ وقت.
گفتی:خوبه
گفتم:تو عشق منی،مگه آدم می تونه عشقش رو ترک کنه؟
گفتی:بيا سرتو بذار روی شونه هام.
می بينی عزيزترين؟می بينی؟حالا که شونه هات نيستن چيکار کنم؟حالا که نيستی.اگه عشقت بودم چطوری ترکم کردی؟
گفتی:اِ اِ اِ اِ می بينم بيخيال شدی.باشه
گفتم:فدات بشم که اينقدر شيطونی
گفتی:می گن جوونا از راه بدر می شنا اينه سرخوردگی. هميناست.بی توجهی!خب آدم معتاد می شه ديگه .فردا اين برنامهه مياد باهام مصاحبه می کنه
گفتم:والا جوونايی که دختر سفيد و موبور دارند باز يکی ديگه می خوان حقشونه
گفتی:چی شد معتاد شديد؟بی توجهی عشقم! آره...تو می گی برو خوش باش.
گفتم :شوخی می کنم
يادته نويدم؟يادته بهم می گفتی نيم وجبی؟می گفتی خوشگلم،عزيزم!!جدی عزيزت بودم؟داشتم باور می کردم.يادته برام ياور هميشه مؤمن می خوندی؟گفتی ياور هميشه مؤمن تو برو سفر سلامت که من گفتم بدون تو جايی نمی رم.گفتی پس پيش خودم بمون.چی شد؟پس تو چرا رفتی سفر؟.11 آبان رفتی.درست 2 روز بعد از تولدم.تولدت يادته؟نيومدی کادو بگيری.يادته آزمايشم کردی.گفتی اين حرفا دروغ بوده.منم گفتم بازم می خوام باهات باشم.واست جالب بود.گفتی جدا باهام می موندی با اون شرايط؟گفتم آره.آخه دنبال شرايطت نبودم.مهم خودت بودی با روح بزرگت که داشتی.فقط دلم از اين گرفته بود که دروغ گفته بودی.همين.بعدش گفتی همه چيز راست بوده.گفتی مرجان دوستت دارم.منم هنگ کرده بودم.گفتم چی شد؟گفتی چااااااااکريم زياد!! می دونی مدت هاست با يادآوری اين خاطرات اول احساس شيرينی و بعد احساس تلخی می کنم.احساس می کنم توی يه چاه تاريک و سردم.می لرزم.اسمتو فرياد می زنم.اما هيچ صدايی نمی ياد.بعد همش تو رو تصور می کنم که با ديگری هستی.چقدر دردآوره....
گفتی:ديدی پس زيادم شوخی نيست چون منم اون وقت ميرم پيش دوست قبليم
ناراحت شدم.خيلی ناراحت.کابوس من هميشه همين بوده.گفتم:شما آزادی
گفتی:نکنيد.ببينيد جوانان بايد بدانند با دوست خود چگونه رفتار کنند.اين مهم است و لذا تو منو اذيت نکن.شبيه کی بود اين حرفام.يه نفر که جفتمون می شناسيم.الوووووو..هستی؟
گفتم:هستم آره
گفتی: کجايی بابا؟
گفتم:دارم گوش می دم
گفتی:عشق من،مرجانی دوستت دارم.
گفتم:جانم؟
گفتی:همه ی عمرمی.زندگيمی
گفتم:تو هم همينطور گل من.
بعدش گفتی عکسامو بده و منم ننداخته بودم.وقت نشده بود.
گفتی:می کشمت.اگه نکشتم
گفتم:با چی می کشی؟
گفتی:با بووووووووووووووووووووس
گفتم:خب خوبه.
گفتی:بدترين مرگه.
گفتم:من آماده ی مردنم.
گفتی:اِ ا ِ اِ اِ اِ
گفتم:زود باش منو بکش.
گفتی حکايت دختر پسرست.ميرن قايم باشک بازی کنند.
گفتم:آره.گفتی واسم
گفتی:آره...
قضيه اينه که دو تا پسر و دخره می خوان قايم باشک بازی کنن.دختره می گه اگه منو پيدا کردی می تونی بوسم کنی اگه هم که پيدام نکردی زير پله هام.
گفتی:ببين من می تونم با يه دختر توی دانشگاه دوست بشم که بتونم به مبايلش بدون دغدغه هر وقت می خوام زنگ بزنم.يا باهاش برم بيرون
گفتم:خب؟
گفتی:يا حتی باهاش برم خونشون بيام.اما تو رو خواستم.عاشقت شدم.به کسی چيزی نمی گم.يعنی نگاه کسيم نمی کنم.
گفتم:خب؟
گفتی:من که از يه سری چيزايی که می تونم گذشتم پس تو حداقل درک کن و اهميت بده به حداقل خواسته ام.که زيادم نيستن
گفتم:باشه ولی اين هادی رو ببينم می کشم با چاقو
گفتی:چرا؟
گفتم:اينا حرف های هاديه
گفتی:اِ اِ اِ اِ چرا؟نه بيچاره.من خودمم می دونم.خب می بينم دخترا بهم گير می دن
بابا من تو رو می خوام.هيچ کسی رو هم نمی خوام.می خوام فقط با تو باشم.اما بهم اهميت بده.به خاطر عشقمون.و بذار مقدس بمونه و پاک
گفتم:حتماً
گفتی:من بهت خيانت نمی کنم.با همه ی اين موانع بازم تو رو می خوام.يه روزم می رسه که تو جبران می کنی.اين ثمره ی عشقه.
گفتم :آره
گفتی:من عاشقتم.تو شيره ی عمرمی
گفتم:منم عاشقتم
گفتی:همه چيزمی
(به من بگو همه چيزمن،چرا هيچيت شدم؟چرا به همه ی اين حرفا چشم بستی؟دروغ گفتی و يا من خطا کردم؟همش سوء تفاهم شده.ولی نه من جرئتشو دارم که بيام باهات حرف بزنم و نه تو ميای!نکنه بسوزيم.نکنه طعمه ی غرورمون بشيم.)
گفتم:دوستت دارم
گفتی:تو لايقشی.تو زيباترين روح رو داری.
گفتم:عزيزم روح من پاکه و عاشق چون تو بهش اينا رو هديه دادی
گفتی:بعضی ها می گن نمی شه به دختر توی اين سن به حرفاش اعتماد کرد.اما من می خوام بهم خلافش ثابت شه.تا با غرور سرمو بلند کنم بگم اشتباه نکردم.
گفتم:تو اشتباه نکردی.اينو با هم ديگه به اونا ثابت می کنيم
گفتی:می خوام بهم ثابت کنيم که عشقمون واقعيه.می شه بهم اعتماد کنيم.
گفتم:ثابت می کنيم
گفتی:می شه يک صدا باشيم.ديگران حسرت مارو بخورن از خوشبختيمون.خوشبختی به پول و ماشين نيست اينکه بتونی ساده زندگی کنی و پاک و عاشق بمونی
گفتم:خوشحالم که اينارو می دونی
گفتی:نمی گم پول بده اما می شه بدست آورد.اما خوشبختی در ديدن چهره ی خندان تو و منه(نويد؟خوشبخت نيستی؟نيستی ديگه!چون من که خيلی وقته نخنديدم.خنده هام مصنوعيه.گريه است.پس خوشبخت نمی شی؟تو می خندی؟آره.تو می خندی.می رقصی.برات مهم نيستم.می دونم)در کنار هم!(الان ما باهميم؟)اين حقيقت مطلقه.نگاه عاشقانه.در همه جا
گفتم:آره دقيقاً
گفتی:تا همه بفهمن ما اشتباه نکرديم.ای خدا ممنونم به خاطر اين پری کوجک که به من دادی.
اينم آخر اين چتمون بود.بعد کلی حرف زدن دلت نمی اومد ازم جدا شی.حالا چطوری تحمل می کنی اين همه مدت حرف نزدن رو؟بی انصاف من دلت تنگ نمی شه؟دلم داره پر پر می زنه واسه ديدنت.واسه يه مرجان گفتنت.واسه يه از عشق گفتنت.اگه بدونی....
گفتی:مرجان دوستت دارم.يعنی نمی دونم چی بگم
گفتم:منم دوستت دارم.
گفتی:عاشقتم.
گفتم:مرسی گلم.بريم؟
گفتی:اوهوم.تو اکانت نداری.مجبوريم
گفتم:آره
گفتی:دلم واست تنگ می شه
گفتم:دلم واست تنگ شده.همين الانش
گفتی:آره..نمی شه نری؟خب می دونم.بايد بری.مشکلی نيست.درک می کنم.
گفتم:سخته اما کارت ندارم.اگه داشتم می موندم.
بعدش بهم گفتی:دلم برات تنگ می شه.منم گفتم بخند نازنينم.تو هم خنديدی.گفتی ببين می خندم.منم گفتم باريک الله.خوشگل شدی.بعدشم رفتيم.دوريم برات سخت بود؟اما دوری تو برای من سخت تر بود.يادمه وقتی نتم تموم شد بغض کرده بودم.تموم سلول هام تو رو می خواست.کجايی؟خوابی؟داری با نامزدت غذا می خوری؟از هادی اينو پرسيدم:آبرومندانه ترين راه خودکشی چيه؟بذار بهت بگم.دوری تو همون راه آبرومندانه است.من بهت ثابت می کنم نويد.خيلی چيزا رو ثابت می کنم.
با من بگو.مگه قرار نبود به همه اثبات کنيم؟پس کجايی؟مگه نگفتی عاشقمی؟مگه می شه عشق از بين بره؟دروغ گفتی؟و يا اينکه نمی خوای غرورتو بشکنی؟از چی می ترسی؟به خدا قسم من هميشه مال تو بودم.تو نمی شناسی منو.باور کن اگه گاهی بی توجهی کردم از بی اهميت بودن تو نبوده!آخه چرا نمی فهمی که تموم وجودمی.بخون.شبامونو يادت بيار.ببين چقدر عاشقم بودی.چقدر عاشقت بودم و هستم.چه جوری فراموش می تونی بکنی احساسمونو؟حالا بگو.روی حرف دختر 17 ساله نمی شه حساب کرد يا پسر 23 ساله؟ما بايد بهم اعتماد داشته باشيم.همونطوری که من بهت اعتماد داشتم.تو هم بايد بهم اعتماد می کردی.من عاشقت بودم نويد.می پرستيتمت.تو نمی دونی چه شب هايی از کابوس ساناز از خواب می پريدم.از اينکه نکنه عاشقش باشی هنوز.تو نمی دونی وقتی حافظ باز می کنم نام تو می ياد.باور می کنی؟اسمت مياد.آن که می شی حست می کنم.می فهمم آنی.تو رو خدا مراقب خودت باش.نذار يه وقت مريض شی.به جنونم کشوندی.می بينی؟ نويد نويد نويد نويد نويد نويد نويد نويد نويد نويد نويد نويد نويد نويد نويد نويد نويد نويد نويد نويد نويد نويد!! تو نخواستی منو ببينی.تو نخواستی دستاتو بگيرم.عشقتو با عقلت سنجيدی.شايد اونی که الان نامزدته خيلی زيباست،پولداره،همه چيزش عاليه،اما قد من دوستت داره؟به خدا نداره.نداره.تو نمی دونی با من چه کردی.کاش کاش هيچ وقت نمی رفتی.ببينم تو هم ناراحتی منو حس می کنی؟مگه چه گناهی کردم که اينجوری عشقم در تو کشته شد؟بهم گفتی در تو حسی رو زنده کردم که ممکن نبود در تو ايجاد بشه.گفتی بی نظيرم.گفتی دوستم داری.نمی تونم بپذيرم دروغ بوده.می گن يه امتحانه.امتحان؟تو رو خدا ازم دور نشو.بذار بهت بگم دوستت دارم.بذار از خودم بدم بياد.بذار اينقدر خورد کنم خودمو که ببينی عاشقتم.ای جانم.بيا واسم حرف بزن.ای خون من،زندگی من،ای درد من،درمون من،باهات چه کنم؟کاش می فهميدی.کاش خودت قبول داشتی که می شه همه چيزو ساخت.شب ها با خودم فکر می کنم به نامزدت چی می گی.می گی دوستت دارم؟می گی هديه خدايی؟می گی عاشقتم؟به اونم می گی بوسامو بده؟به اونم می گی گرمم کن؟توی آغوش اون هم گريه می کنی؟برای اون هم غيرتی و عصبانی می شی؟وای خدا.اگه فقط يه روز می تونستم بی قيدوبند باهات باشم،اگه فقط يه روز هيچ کسی جز من و تو نبود اون وقت می ديدی عشق يعنی چی!اون وقت ديگه به اين خارجی ها حسودی نمی کردی.بگی عشق يعنی اين!عشق خرج داره.پروردگارا اين چه عذابيه...بگو کابوسه.پادشاه من بگو.يادته کويينت بودم.تو هم سرباز بودی.همش می گفتی تو رو خدا پادشاهم کن.يادته؟آره پادشاه من.عيده.عيد...چه مسخره!باورت می شه؟هنوز هيچی نخريدم.اصلا شوقی واسه عيد ندارم.من عزادارم.وقتی می بينم بچه ها با ذوق و شوق از عيد می گن حسوديم می شه.به شادی شون،به خنده هاشون،به آسودگيشون.اما من تو رو دارم.عشقمو دارم.اون صورت دلنشينتو،با اون لبخندان قشنگ و بی نظيرت رو.نکنه واسه نامزدت بخنديا!من حسوديم می شه.دستشم نگير.اصلا نگاش نکن.چرا بايد اون اجازه داشته باشه توی چشمای تو نگاه کنه؟من حسودم خدا! بگو واست بميرم تا بميرم که باور کنی.دارم می رم مکه.اول می خواستم رفتم اونجا تو رو از خدا بخوام.آخه هرکی بره مکه هر چی بخواد خدا بهش می ده.اما بعدش ديدم خودخواهيه!گفتم شايد تو منو نخوای.گفتم شايد تو الان خوشبخت تری.واسه همين گفتم می رم فقط گريه می کنم....بقيه اش بمونه.بعدا می گم...گوش می دی؟می خونی؟محاله!دوستت دارم..دوستت دارم.دوستت دارم...دوستت دارم...می دونی معنيشو؟
گذشت...حالا می نويسم. از نيما هم می گم. از تو هم! ولی حالا از اون عشق و هوس فقط يه خاطره مونده!نی دونم! اين پست رو تغيير دادم.بدا دوباره می زنمش!فعلا
برای علی عزيزم،خيلی کمت دارم علی...خيلی...خيلی...دلم می خواد فقط سفت بغلت کنم و همه چيرو از ياد ببرم...مرسی برای بودنت
و تو آمدی!
و گلی در کوير زندگی روييد...چه نعمت بزرگی!
صدايت را به روی زخمهايم ميکشم...چه مرهم عزيزی!
وحشت فرداهای بی تو را،به روی دوش خويش...چه بار سنگينی!
آنگونه خود را به وجودت وابسته کرده ام، که هيچ کودکی حتی بر مادر خويش چنين وابسته نيست...چه اعتراف عظيمی!
دوستت دارم، بيش از هرآنچه در دنياست...چه اشتباه زيبايی! اشتباهی که طعم اسم تو را دارد...شيرين تر از عسل
با من خودی تر از همه کس...جز تو هيچکس با من نيست...جز تو هيچکس در من نيست.
من از رياضيات تنها اين را ميدانم...من منهای تو مساوی با صفر
در دل ساکت شب
لب من با لب تو
حرفها گفت و شنيد
دست تو شاخه غمهای مرا
در غمستان خشکاند
و مرا برد به گلزار شعف
قلب تو راز مرا ميداند
روزها رفت و هنوز
چشم من قصه پر مهر تو را ميخواند
بيشتر با من باش
با تو بودن خوب است
ناز من! ای گل من
با قلم نام تو را
در دل دفتر خود ميکارم
مينويسم همه جا
دوستت ميدارم
با سرشکی که ز مژگان ريزد
بر سر نام عزيزت ای دوست
_ مي بارم،
_مي بارم
پيش از آن دم که بيايی از راه
من چه بودم، جز آه؟
از چه گفتم، جز درد؟
نفست معجزه کرد
سبز شد شاخه زرد
ناز من، ای گل من
کور باشم من اگر
اشک بر چشم تو بينم روزی
لال باشم من اگر
سخنی گويم و آزرده شوی
يا نباشم هرگز
گر ز رفتار گناه آلودم
خسته و غمزده، افسرده شوی
کاش ميدانستی
همه زندگيم بسته به توست
همه امروزم
همه فردايم
تو همه سرخوشی هر روزم
ناز من، ای گل من
آنچنان با تو درآميخته ام
که صدای نفس پاک تو را
با همه فاصله ها
در دل همهمه مبهم شهر
ميتوانم فهميد
آنچنان با تو درآميخته ام
که به تاريکي ها
سايه ات را در شب
ميشناسم ای دوست!
بيشتر با من باش
با تو بودن خوب است
با تو بودن يعنی
روزها طعم عسل
با تو بودن يعنی
شامها شعر و غزل
بيشتر با من باش
لحظه ها در گذرند
چشم بر چشم زنيم
روزها ميگذرند
ميروی در پی خوشبختی خويش
و پس از رفتن تو
لب من مرثيه ها ميخواند
قلمم ميميرد
_ و فقط
هرچه بوده ست ميان من و تو
در دل دفتر من ميماند
بيشتر با من باش
چه کسی ميداند؟
شايد اين شام عزيز
شام آخر باشد
و طلوع فردا
لحظه مرگ کبوتر باشد
بيشتر با من باش
با تو بودن خوب است...
ت.شعر: تير ۸۳
م.فرياد
دوست دارم اينجا بنويسم که همه بخونن.که همه بدونن...
خيلی ترسيدم علی... خيلی... چقدر خدا بهمون بدهکاره؟ چقدر کابوس بود. من انگار خوابم... نمی فهمم... علی هيچی نمی خوام. فقط می خوام تو اينجا باشی. الان فقط تو رو می خوام.هيچی به خدا هيچی جز اين الان نمی خوام.فقط صداتو می خوام تا آروم شم. شوخی هاتو می خوام تا فراموش کنم. حالم از اين نيروها بهم می خوره. چرا من بايد بفهمم؟علی ترسيدم. علی من وحشت کردم. هجران يه حرف قشنگ می زنه.می گه:برات ميميرم،اين يعنی چندتا دوست داشتن؟
حالا تو بگو،اين يعنی چندتا دوست داشتن؟؟؟
چه خوب گفت رضا:انقدر خسته م که انگار
خورشيد روی شونه م بست نشسته...
عاشقانه يعنی بچرخ!
و زمين عاشق ترين آدمهاست
و خورشيد لجباز برای عاشق شدن چقدر تنهاست
حالا فکر کنم دارم برای خورشيد بودن تلاش می کنم.يا شايدم زمينم که دارم گرد تو می گردم.نمی دونم!
درست شدم يه دختربچه.يه دختربچه که توی يه جمعيت زياد گم شده.که دلش نمی خواد اشکای خودش رو ببينه و ترجيح می ده از بغض خفه شه اما...خدايا بذار باهات رک حرف بزنم:
ديگه داری از حد می گذرونی...ديگه خستم کردی...ديگه داری متنفرم می کنی...متنفر از خودت و خودم و زندگی! که چی؟ چقدر انتقام جو بودذی و نمی دونستم...چقدر بی ملاحظه بودی و خبر نداشتم.چقدر سنگدل و خودخواه بودی!من اينا رو نمی دونستم!
مثل يه دختربچه راستگو و پر از احساس بچه گانه!پر از عشق و پر از هراس.مثل يه دختربچه بی پناه و پر از نگرانی...مثل يه دختر تنها دستت رو گرفتم.برايم برادر بودی،پدر بودی،دوست بودی،خدا بودی،همه کس بودی بذار بهت رک بگم عشق بودی.عشقی مطلق!
مسيحا بودی...برای جان دادن به تنی که ديگر خيلی وقت بود هيچ نداشت.چقدر بغض توی گلومه!چقدر اشک بدهکارمی!چقدر خورده ی دل بدهکارمی!چقدر شب زنده داری و تمنا بدهکارمی! چقدر تنهايی بهم بدهکاری! چقدر دوست داشتن ازت طلب دارم...
اينم بذار بگم بهت:اگه قراره نباشی ، من هم نخواهم بود...
خنده ام بس تلخ است
ناگريزم زنده!
درد عشقی بر دوش!
مهر شخصی در دل!
رهسپارم راهی
ابتدايش عشقی
انتهايش شعری...
رده پايی در برف
در طلب سرپايم
شور و شوقی دارد
خون سرخی با خشم
در رهت می ريزم!
مرگ ما را بی تو
در شفق می بينم!
نا گريزم زنده!
ره سپردم راهی
ابتدايش عشقی
انتهايش مرگم!
آه ای هم قدم بارانی
سخت می کوبد به درگاه نگاهم بغض!
جانم آسوده باشد از خيانت خدايی که جدا کرد من و تو را از ما و ما در اين فاصله نزديکی بسيار کرد! عِطر نوازش پيچک عشق می آيد.صدای پايش می شنوم.قدم می گذارد بر وجودم.
آه ای محتاج بوسه ام!
نگاهت برايم سوغاتی بياور.ماه آسمانم بمان.مرگ چه آسوده می خسبد در نگاهم و خنده اش،اشک ديروز نشسته بر لبانت شد! در اين ريای ابرهای از هم گسسته، تو ای يار،بی ريا باش. در اين تداوم شيطان صفت روح ها،تو ای جان،خدا باش.برايم هوا باش.برايم هميشگی باش! در اين تنهايی وحشت بار جنگل سرد،تو پناهم بمان.
هيزم تر « من » را به آتش بکش در ميان ما! راه شب دراز است!با من تا آرامش صبح سفر بمان!
دلم می خواهد اتاقت و تخت تو هم حتی سهم من باشد!می خواهم ثانيه هايت اسير من باشند.برای گذشتن از مرز سکوت با من رهسپار جاده شو!تکرار می کنم تو را،و بدان:
سيب هميشه دليل تمرد نيست!
من از کجا می آيم؟
من از کجا می آيم؟
که اينچنين به بوی شب آغشته ام؟
مرد
دو بام بالاتر از کبوتر نشستی به باورم
تا بی توام گره بخورد با تو
در تمام تو تن می شوم تمام
ناتمام را دوره می کنم بی تن
زن
با واژه ها به آغوشم بزن
یر بر شانه های بيا بخوابم بذار
دستت را روی گل های پيراهنم آفتاب کن
من تا آخرين دکمه ی تو مست می شوم
کوه شدم که تيشه شوی روی اندامم
گم جايی بين رگ های توام بگرد
مرد
صدايت از النگوها نمی رسد
پنجره تا عميق ترين جای کوچه خم شد بخند
لب های وسوسه ات کم ندارد از سيب بهشت
وردِ شد/نشد گرفتم ذکر کجاست؟
دوباره را دوباره پارو می زنم بی موج
جنون هم نفسی دارد اين نفس در تو
از تارو پود هرچه نبايد گريختم
جای نمی شود می شود بنويس!
دوباره را دوباره ساحل باش
عبور شو از تمامی من در من
زن
اين درد ورم افتاده روی تخت،/لب های تو نيست؟
سطری کشيده بر من دارد در پيراهنت بلند می شود
بستر بوی بلندتر بگو دوستت دارم در آغوش گرفته هيز...
غلت می زند برسد پای سيگاری که از لب های تو دود شد
بخشی از منت خلسه وار،رنگ شراب شده انگشت های بغلم کُنًت
داد شو رک های دربه درم را درد
مرد
شانه بر شبی که افتاده روی سينه ام بکش
بر شيشه رد اشک های خداست
اينجا همه برای شنيدن حرف می زنند
تا آخرين بوسه بار بدهد سکوت کن
سيب،هميشه دليل تمرد نيست
پيراهنت را به هر سمتی که خواستی بنداز
خورشيد
از همان طرف طلوع می کند
مثل شعری بلند خودت را به خواب بزن
زن
صبح به خير
مجموعه ی آسايشم گاهی روانيست...
نوشته ی دوست بسيار عزيزم: رضا حيرانی
اول نوشت:
از فروغ فال گرفتم!!! آخه بدجوری دلم فروغ و شعرهاش رو می خواد...
اين اومد: گر بهم آويزيم
ما دو سرگشته ی تنها،چون موج
به پناهی که تو ميجويی،خواهيم رسيد
اندر آن لحظه ی جادويی اوج!
و شعر گره از مجموعه شعر عصيان! خودت بخون ببين درست اومد؟اينم يه جورشه!
ياور روزهای بی کسی
غريب مانده ام بی تو در اين گذرگاه تنگ!در اين همه بی نفسی،تو ای يار،تازه نفسی!و نگاهت درست همان ناديده عاشق شدن است...غريب مانده ام همسفر!مرا بگو عزيز دلتنگم،در بين اين فاصله ها چگونه می شود نگريست؟چگونه می شود تمنايت را کرد و دم نزند؟
ای به فدای تو تمام وجودم
التهاب از هم گسيختگی ست،انتظار تو! شبان بی فروغی گذشت در رويای تو و من از خواب هايم می هراسم. به سويم بيا ای هميشه خوب! به سويم بيا همسفر قريبم! من از بی تو بودن می هراسم!!
اول و آخر نوشت:
محمد کوچولوی يکی يدونه ام
خواستم ازت تشکر کنم برای اين روزهايی که در کنارم بودی و آرامش بخش روح هميشه ناآرام من شدی. برای مهربونی هات،خنده هات،حنده هام و...بهت مديونم. خيلی مراقب امانتی ات باش. اينجا دزد زياده ها...ممنونم عزيز مهربونم برای همه چيز. ![]()
![]()


