تبليغاتX
تنها عشق حقیقت دارد

*بی همگان به سر شود                             بی تو به سر نمی شود*

_ عشق چيست پدر؟

: باز غمی که خاطر ما خسته کرده بود

عيسی دمی خدا را بفرستاد و برگرفت

_ ديشب فرشته از لا به لای خورده ريزهای اتاق يک بسته عشق پيدا کرد،عشقم بسته ای شده پدر؟

: فريب گرفته ثانيه ها! می پرسيدی بسته ای چند دخترم؟

_ می گفت به بهای قطره ای اشک، نيم نگاهی به آينه!

: ديوانه می شوی

_ اشکم نمی آيد!

 : در زير باران بايد گريست!

_ لبخندم در سياهی ها گم شد. من از فروغ فال می گيرم پدر

: عاشق شدی دخترم يا نا اميد از وصال؟

_ فاصله ها بسيار است. رشدم سريع شده!

: روزگاريست که سودای بتان دين منست

غم اين کار نشاط دل غمگين منست

_ پدر عشق چيست؟ دل آشوبه ام اين روزها

: تب و هذيانت ديشب بی خوابم کرد. سری به روحت بزن. در جشن پرستوها شرکت نمی کنی؟

_ به آميزش تخت و پنجره فکر می کنم. و بی گمان به حسرت آينه ها

: بشکنش!

_ خلوت دل نشينی ست. بين خودمان باشد پدر.ديشب از فرشته بسته ای عشق خريدم و قايمش کردم!

غم نوشت:

کابوس های شبانه ام تمامی ندارد. درد نخواستن را مرهمی نيست و من به آينده می انديشم! آه اين کابوس های شبانه ام رنگ حقيقت به خود می گيرند...

شاد نوشت:

تلفن رو بر می دارم. بازم صدای توئه که می پيچه.می شناسمش اما می گم شما؟ هول می شی.خنده ام می گيره.بعد من ميام توی اتاقم و شروع می کنم به حرف زدن. کمی که حرف می زنيم بايد قطع کنيم.کارا زياده و وقت محدود. به خودم می گم که چقدر دلتنگت بودم.موقع خداحافظی بهم می گی:دوستت دارم. می گم منم همينطور. می خندی و بازم مثل هميشه دلخوری که چرا منم اينو بهت نمی گم. با تموم شرمی که دارم،با تموم اون خجالت درونم بهت می گم توی چت بهت 3 بار می گم.خوبه؟ می خندی...حالا اينجا می گم.پيش همه ی دوستام و کسايی که می دونن برای من: بی همگان به سر شود               بی تو به سر نمی شود

دوستت دارم..دوستت دارم..دوستت دارم...دوستت دارم...دوستت دارم...دوستت دارم...چند بار بگم با تموم وجودت ازم اينو می پذيری؟ آخر در مقابل اين عشق من کم می آوری!

برای هجرانم:

عزيز مهربونم ، هميشگی ترين دوست، بی پرده ترين فاصله بين فکر من و قلب توئه! عزيزکم مرسی که هستی.مرسی که کمکم می کنی.مرسی که آرامشم می دی. اينقدر بوست دارم که دل همه بسوزه!صد بار گفتم.واسه صد و اولين بار عزيزم: دوستت دارم.      تموم دنيا کمته که به پات بريزم.به خدا کمته...    

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 22:4 توسط مرجان |


مرتد از دين برگشته منم.

پطرس نجات دهنده در تنم!

تکيده غم در پيرهنم!...

من به دين خود کافر شده ام.سالها برای باورهايی جنگيدم که از دست رفتند. من از فکرهای فاحشه حرف می زنم. از قضاوت های روح های پليدی که دوستند! من از سياهی شب به ظلمت روز رسيدم! من از خدا به فرزندان شيطان رسيدم و نفهميدم چطور انسان شيطان شد و چطور قديسه ای شدم برای عشق! که هر بار گويند عاشق کس ديگرم!! من از خدايم رنجيده ، خاطرم. من از سستی بی باوری مست شده ام.درنگی کن مسافر. های! عشق نافرجام! رسوا شده روح و تنم. من از خواب يک قو به واقعيتی تلخ رسيدم. زمان جدايی نيست دوست! اگر هراسيده ام گناهم نبود! من از فکرهای فاحشه گر هراسيدم که پاکيم به تمسخر گرفته شد و اشک هايم بر خاکی ريخت و خون شد! خون دلخورده منم. بازمانده ی نسل خدايان زمينم. شايد ترديدم در آن است که مسيح چگونه مصايب مارا به دوش کشيد! گناهان ما نا تمام است و بار آن به دوش من و منهايی ست که در کنج خلوت خويش عاشق مرگند! می شناسم قديس هايی را که هنوز مريم نشانند! اما مسيح کجاست که آنها را زندگی دوباره ای بخشد؟مسيح کجاست که بار غم ها و گناهان را از دوش آنان بردارد؟به من بگو خدا ، پسرت کجاست؟ که اينک من و فرزندان آدم در لجنزار اين زندگی پوچ غرقه ايم! گفته بودم شرافت گم شده است. گفته بودم و نفهميده بوديد که با تن هرزگی کردن بهتر از فکر است!  نمی فهمم! من اين ثانيه ها را نمی فهمم. زمان تنها بودن نيست. من هم استوارم بر رسالتم. بر خود می بالم که هنوز آنقدر به پستی نکشيده ام که...

اول نوشت:

نمی دونم چی بايد بگم. توی اين روزای مقدس که راه کيهان و آسمان گشوده است،نمی دونم چی بايد بگم. نمی دونم اين نفرت و انزجار رو توی کدوم سطل زباله بايد ريخت که هيچ جايی رو آلوده نکنه! نمی دونم! شايد فقط بايد عشق تو باشه تا من آروم بگيرم.هميشه باش.با تو بودن خوب است

دوم نوشت:

من به خرقه ی زاهدان خودفروش تعلقی ندارم. محرم نوشته هايم کودکانی اند که هنوز مرد نشده اند. مرد من، غمگين نيستم. بزرگ شده ام. به رسم ديگران هم زندگی نمی کنم. من به آئين خودم زندگی را زندگی می کنم.در دنيای من همه چيز فرق دارد.اگر با منی تنها باش.حتی بی من باش.که نمی خواهم حتی من هم بين ما فاصله ای بيندازد.من در ميان همه تو را می شناسم.هيچ کس را در خلوت خوبمان راه نده!

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 13:35 توسط مرجان |


گفت برای پاک ماندن عشقمان بايد نرسيم

و آسمان و نگاهش را يادگاری گذاشت و رفت ...

و به نام قانون نرسيدن

در سپيدی ستاره های آسمانش

انگار کسی زمزمه می کند :

. . .


به ياد بوسه های مبهم آشنايی

و به ياد روياهای کودکانه رسيدن

و به ياد اشکهای سرگردان فاصله ها
  
                      

چه سوزناک سرد می شود !
   

                               التهاب شعله های عريان اشتياق ...
                       

چه بی رحمانه حبس می شود
                                  

فريادهای محکومين قانون با هم نبودن ...
                       

چه صادقانه تکرار می شود !
                                  

نگاههای سنگين بهت زده فرزندان نرسيدن... 
. . .


 

و نرسيدن
    

چه هديه تلخيست !
               

برای صداقت دوست داشتنمان ؛

و نرسيدن
    

چه دليل پذيرفتنی ايست !
              

بهای پاک ماندن حرمت عشقمان ؛

و نرسيدن
     

چه پايان گريز ناپذيريست !
              

برای تضمين جاودانگی صداقتمان ؛
 . . .        

که اين است قانون محکومين به عشق .

 

آری نرسيديم!

   و بگو نخواهند رسيد،

                آنان که خالصترند  ...

                          آنان که فرهادترند ...

                                                که سرای رسيدن جای ديگريست !

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 17:37 توسط مرجان |


            به نام عشق و پيامبران عشق

به رسالت برگزيده شده بودم.از نسل رسولان عاشقم. و اينک رسالت خداوند به دوش دختری قرار داده شد که مادرش درد و پدرش عشق بود و از او فرزندان صبر متولد شدند.

می خوام بگم خدا جونم من دوباره آماده ام. راضيم به رضای تو و هرچی تو و فرشته ام بگين گوش می دم.تنهام نذار و آموزش هايم رو ادامه بده.

کتاب های پائولو کوئليو هميشه برای من مقدس بوده و هستن.اگر چه خيلی ها معتقدن که نويسنده ای ست که مسائل پيش پا افتاده و يا خرافاتی رو می گه و يا خودش عمل نداره و واسه پول هست و...هزاران ايراد ديگه! اما برای من بريدا و کتاب های ديگر راهی به رويم گشود که به خدا رسيدم.و به يک دنيای عالی! گاهی لازمه چيزای خيلی ساده ياد آدم بياد.اگر واسه پول می نويسه به من چه؟ مهم اينه که من از کتاباش به حد بينهايت استفاده می کنم.اگرچه معتقدم پائولو برای عشق می نويسه اگر نبود برای نوشتن نمی جنگيد. روح روحانی بزرگی داره و به هر حال اونم انسانه و حق داره خطا کنه.بگذريم.شايد باور نکردنی باشه اما اگه می گم مقدسه کتاباش چون هر وقت می خواستم بخونمشون و قتش نبود يه چيزی پيش می اومد و نمی تونستم بخونم.وقتی زمانش می رسيد خود کتاب می اومد جلوی چشمم و می خوندم و يهو تموم وجودم شور می شد که ببين چقدر راهنماييت کرده و باز جاپای خدا رو می ديدم.نمی دونم اما من دوستش دارم و براش بی نهايت احترام قائلم.

خاطرات يک مغ:پائولو کوئليو

-                                                                                                                                              منظورتان کدام عشق است؟ اروس،فيلوس،يا آگاپه؟

آغاز کرد: برای عشق، سه واژه ی يونانی وجود دارد.امروز تجلی اروس را می بينی،عشق ميان دو نفر....امروز از عشق صحبت کنيم!پس از عشق راستين صحبت کنيم،عشقی که همواره می رويد،جهان را می جنباند،و آدميان را خردمند می کند»

«اروس زيباترين چهره ی خود را آنجا نشان می دهد،چون با فيلوس پيوند خورده است»

«فيلوس چيست؟»

«فيلوس عشق در قالب دوستی است.احساسی است که من به تو و ديگران دارم.هنگامی که شعله ی اروس آرام گيرد،فيلوس است که يک زوج را کنار هم نگه می دارد»

«و آگاپه؟»

«آگاپه هم در اروس هست و هم در فيلوس.اما اين فقط يک تعريف است.آگاپه عشقی ست که می بلعد...»آگاپه عشق مطلق است،عشقی که عاشق را می بلعد.هرکس آگاپه را می شناسد و آن را تجربه می کند،می آموزد که هيچ در اين جهان چيز ديگری مهم نيست...فقط عشق ورزيدن.اين همان عشقی است که عيسی به نوع بشر احساس می کرد،و اين عشق چنان عظيم بود که ستاره ها را لرزاند و مسير تاريخ را دگرگون کرد...در هزاره های متمدن،افراد بسياری گرفتار اين عشقی که می بلعد،شده اندوآنها آنقدر برای بخشيدن داشتند و جهان چنان کم می خواست که به بيابان ها و جاده های دور افتاده پناه می بردند،چون عشق درون شان چنان عظيم بود که آنها را دگرديسی می بخشيد....آگاپه بسيار عظيم تر از دوست داشتن است.احساسی ست که هجوم می آورد،درون ما را می آکند،و هر خشمی را به غبار تبديل می کند....

بريدا: پائولو کوئيلو

در عشق هيچ خطری وجود ندارد،تو خود اين را خواهی آموخت.هزاران سال است که آدميان يکديگر را جستجو کرده اند و يک ديگر را يافته اند....

   ادامه ی صحبت بماند برای بعد! راه من راه قشگی ست که عاشق پيمودنشم.هميشه نوشتم به نام خدايی که مرا دچار اگاپه کرد...برام دعا کنيد.با قلبتون.با روحتون.

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 22:9 توسط مرجان |


 

مشق کودکم اینست:

از هر کلمه یک عمر بنویسید

درد

خیانت

ترس

 

بیچاره کودکم

دیروز کبوتری را بوسیده و سیلیش زدند

 

هر روز از من با نگاهی پاک و غم الود

از سر انجام اشک هایش میپرسد

از تواضع باد با ما

از راز استحالۀ نگاهش میپرسد

 

آه کودکم

نازنینم

ببخش مرا

من هرگز بودنم را باور نداشتم

 

قدمهایت

اشک هایت

سراسیمگی هایت

تنها ملامت من است

ملامتی  که حکایت از سیاه بختی و درد من دارد

 

 

اندوه خاکستری مرا

شانه های سپيد مرا

اشک خای خونين مرا

ببخش

 

مشق کودکم اینست

تا ابد بنویسید

مادرم را دوست دارم

 

و من پنهانی میگویم بنویس

من مادرم را خواهم بخشید

 

 ~~~~~~~~~~~~~~~

شعر از:آناهيد مشفق

+ نوشته شده در دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 23:5 توسط مرجان |