- فقط بهار نمی خواد مدتی آن شه
: ببينيد من طاقت دوری بهارو ندارم
_ می دونم ولی...
: با اين کاراش تمام فکر منو بهم ريخته...چرا می خواد منو آزار بده؟
_ ....آزارش نديد
: بسه ديگه...من به اين راحتی عاشقش نشدم که حالا بخوام ولش کنم به حال خودش . اينو درک می کنيد؟
_ اون فقط می خواد شما خوشبخت باشيد و بريد دنبال زندگيتون.
: اون اينو می خواد؟
_ بله
: پس بهش بگيد برگرده چون من تا ابد منتظرش می مونم.
_ آقا ايمان؟ خواهش می کنم.حتی اگه بفهميد عاشق يکی ديگه است؟
: شما می دونيد داريد با حزفاتون منو ديوونه می کنيد؟
_ شما عاشق نيستيد.داريد خودتونو گول می زنيد.
: اينو کی می گه؟ شما ؟من می خوام بيام تهران دنبالش.بگيد اون کجاست؟
_ کجا می خوايد دنبالش بگرديد؟....
: می دونيد من چی فکر می کنم؟ فکر می کنم اينا يه امتحانه. بهار می خواد امتحانم کنه
_اينطور نيست
: بگين که هست. خواهش می کنم.
...
: بهار بسه.می دونم خودتی. من بهارمو می شناسم
_ ايمان؟
: تو بهار منی؟آره؟
_ نه ديگه نيستم
: بهار؟
_ ايمان تو رو خدا گريه نکن. می دونی طاقتشو ندارم.
: بهار تو بعد از مدت ها امشب گريم رو درآوردی
_ از اشکات به عنوان صلاح استفاده نکن
: بهار بگو که اين حرفا دروغه. بهار می دونی داری با من چيکار می کنی؟
باور کن اگه بگی همه اين حرفا شوخی بوده هيچی بهت نمی گم.
_ هانی اينا شوخی نيست
: بهار؟
_ بله؟
: اميدوارم خوشبخت شی
_ دعاهای مسخره نکن...
: می گی چيکار کنم؟بهارمو نفرين کنم؟
_نه. فقط فراموشم کن.
: نه بهار...برو...اميدوارم اون شخص لياقتت رو داشته باشه.
_مطمئن نيستم
: هيچی نگو بهار.فقط گوش کن
_ نه نمی خوام گوش کنم...بسمه...آزارم نده
: باشه بهار. ديگه آزارت نمی دم. هر چی تو بگی
_ ...
: ايمان ديگه وجود نداره بهار. خودت اينو خواستی.منم خواسته ی تو رو می خوام
_ تو منو نمی فهمی
: آره.نمی فهمم.ديگه هيچی نمی فهمم
_ اما يه روز بهارو بهتر از هرکس می فهميدی. اما الان ديگه نه
: به خدا بهار اگه راضی باشم تو ناراحت باشی. باور کن اگه ازت کينه ای به دل داشته باشم...
هر عشقی می ميرد...عشق تو نمی ميرد...بهار دعا می کنم هر کجا هستی شاد باشی. به خدا راست می گم
_ مرسی .خداحافظ
: برو فقط يه بار ديگه اسمم رو صدا کن.
_ ايمانی؟ ايمان گلی؟
: خدانگهداااااااااااااااااااااااااااااااااااار
اول نوشت:
باز هم با خوندن اشتباهاتم اشکانم جاری شد. يه عالمه اشک که هر بار بيشتر از دفعه ی قبل می ريزند.منم خطاکار بوده ام.نه قديسه نيستم.لايق عشق هم نيستم.اينا رو نوشتم که بدونين چقدر بدم. چقدر سنگ دلم. حالا بعد از چند سالی که از اين ماجرا می گذره می بينم چقدر تهی دستم. چقدر دلم آگاپه می خواد.يه عشق که تموم وجودمو بگيره و بشم جنون.آره.عشقی که منو ببلعه. ديگه خيلی وقته که نمی دونم چی می خوام.وقتی همه ی باورهام در خودم شکست.وقتی حتی گذشته ها هم دلگيرند.و آينده دلگيرتر! نوشتن.گريختن... چقدر قشنگه که يکی تو رو بخواد. با تموم وجودش.فقط تو رو.فقط در چشمش تو بهترين باشی. چقدر قشنگه وقتی دل تنگت می شه. وقتی بهت می گه عزيزم می دونی واقعا عزيزشی.اون وقت تموم وجودت گرم می شه. چقدر پاکی اين عشق قشنگه.چقدر زندگی شيرين می شه حتی اگه هيچی هيچی نداشته باشی و نداشته باشه.چقدر قشنگه که حاضره بميره اما خار توی پات نره.حاضره واسه يه خندت جونشم بده.با کاراش،با حرفاش بهت می گه دوستت دارم.اون وقتاست که آدم فکر می کنه يه تکيه گاه داره.يک تکيه گاه برای آرميدن.برای اينکه وجودتو،روحتو،عشقتو،قلبتو بهش بسپاری و مطمئن باشی که هيچ وقت نمی شکنتش...اون وقت شايد قلبت مثل من نشه! سرد...تو خالی...بی احساس!
حالا دلم می خواد يه دعايی بکنم.دعا کنم قبل از اينکه خدا عشقی رو بهمون هديه کنه و يا کسی رو که عاشقمونه(واقعی) اول ظرفيت و لياقت اون عشق رو بهمون بده. آمين
خويشتن خويش گم کرده ام. بی امان در تاريکی های شب می دوم. و دريغ! و دريغ...
_ غريب مانده ام پدر
: چشمانت نمی بينند... بهتر نگاه کن
_ لب هايم بسته اند.
: چشمانت را چه؟ دستانت را چه؟
_ رم می کنند نگاهم... پر می شوم ز خشم...اشک می شود دلم...
: دخترم ، بهار که بود؟ و مريمين به کجا رسيد؟
_ گفت: پاکی از بين می رود و رفت پدر...ديگر غسل های پی در پی هم بی فايده است.قلب خالی ست پدر...
: در فراری . نمی گذاری در آغوشت بگيرم...
_ لايقش نيستم... و خسته ام. خسته از تکرار ناگفتنی های درونم وقتی کسی نيست.
: چشم ها را بايد شست. جور ديگر بايد ديد
_ دلم می خواهد سرم را بروی دو پايم بگذارم و بگريم.آن وقت...
: رويا ها کم نيستند. حقيقت را به رنگ ها بياميز...و اشکانت را به خنده ات هديه بده!
_ تنهام مگذار پدر.
: با توام. تا لحظه ی مرگ و تا خود مرگ!!!
اول نوشت:
کامپيوترم ای بگی نگی درست شده کمی...وسط ديفرانسيل حل کردن نمی دونم اين حرفا چيه اما می دونم که خيلی دلتنگم.برای همه ی کسايي که ميان اينجا و دوستمن...
محمد جوجوی خوشگلم مرسی که توی اين مدت برام ميل زدی. مرسی که هستی...قرارمون که يادت نرفته؟خيلی دلتنگتم...خيلی...راستی تو قرار بود يه چيزی رو به من بگی.پس کی می گی؟مردم از فوضولی...بگو ديگه...اگه بگی برات شکلات می خرم ها...بوووووووووس
علی جونم، نمی دونی اين مدت چی بهم گذشت و چقدر سختم بود. چقدر آشفته ات بودم. و چقدر کمت داشتم. بگذريم از اين يه عالمه حرفی که توی دلم خاک می خورن و منتظر يه زمانم.شايد پس از مرگ تا گفتنی ها رو مجالی برای گفتن باشه... مراقب خودت باش فنقلی بزرگ...
در مزاميرم خوانده ام که جلوه کرده ای...اين بار هم مسيحی و بار گناهانمان را به دوش می بری.چشمان خسته ات بی فروغ نبوده اند هيچ گاه اگرچه تظاهر به شب تيرگی می کردند.برای توبه ات هر روز بارها،به دور از چشم تو،عشقت ورزيده ام! قرآن من،حرف های ديروز و امروزی ست که از لب های خاموش تو جاری اند.قبله ی من،دو چشمان تواند و من هر شب با اشکان پاکت وضو گرفته ام و در صحن نگاهت_عجيب خالصانه_ نماز گذارده ام.شريعت يعنی دوستی و تو دوست من،خدايی در اين زمين! روح القدس پاک من،جلوه ی ديگر خدايی.به خاطر بسپار سخن فرشته ام را که می گفت: درد نشانه ی تعالی ست.از آن هراس مکن و تو،علی بزرگ من،آنقدر آسمانی هستی که سجده ات می کرده ام و خواهم کردم.ميمون باشد روز ميلاد دوباره ی تنت!متبرک باشد ثانيه هايت. در اشک هايت جاپای پدر پيداست. از آنها مهراس.
تبريک نوشت:
علی جونم،يه روز زودتر پست رو زدم که زودتر از همه تولدت رو بهت تبريک بگم.تولدت مبارک.عسلم.. 18 ساله شدی دوست ترينم(تقليدی بوداااا)ببخشيد اگه 999 کيلومتر نمی ذاره يه جشن تولد خوب برات بگيرم.اگه نتونستم خوشحاليمو بهت نشون بدم ببخش.تو می دونی منو بهتر از من.پس...خيلی برام عزيزی..خيلی...خيلی...دوستت دارم علی کوچيکه هوارتا!
![]()
تولدت مبارررررررررک...يه عالمه بوس خوشگل واسه تو...
برای روز ميلاد تن من، نمی خوام پيرهن شادی بپوشی
به رسم عادت ديرينه حتی، برايم جام سرمستی بنوشی
برای روز ميلادم اگر تو،به فکر هديه ای ارزنده هستی
منو با خود ببر تا اوج خواستن، بگو با من که با من زنده هستی
که من بی تو نه آغازم نه پايان،تويی آغاز روز بودن من
نذار پايان اين احساس شيرين،بشه بی تو غم فرسودن من...
نمی خوام از گلای سرخ و آبی،برايم تاج خوشبختی بياری
به ارزش های ايثار محبت،به پايم اشک خوشحالی بباری
بذار از داغی دستای تنهات،بگيره هرم گرما بستر من
بذار با تو بسوزه جسم خسته ام،ببينی آتش و خاکستر من
تو ای تنها نياز زنده بودن،بکش دست نوازش بر سر من
به تن کن پيرهنی رنگ محبت،اگه خواستی بيايی ديدن من...
تولدم مبارک...الان 2 ساعتمه...(حالا دست و قر و...)
فرشته نوشت:
تولدت مبارک بهار کوچولوی من...باشد که در زير سايه ی مسيح و عشق ايزدی متبرک شی!


