تبليغاتX
تنها عشق حقیقت دارد

ايستاده ام
تنها
پشت ميله های خاطرات ديروز
اين جا
انگشت هايم را می شمارم
يک
دو
سه......
ودست های تو در هم فرو رفته اند
تو
غزل را مشت مشت به حراج گذاشتی
که مهربا نی ات را ثابت کنی
ولی...
ولی نفهميدی که من
آن سوی خيابان
انتظارت را می کشم
تو بی وقفه فرياد کشيدی...
ومن
ديگر آزارت نمی دهم
زين پس
قصه هايم را برای هيچ کس تعريف نمی کنم
مطمئن باش...
هنوز هم قافيه را به چشمان تو
می بازم
مطمئن باش!


- ليدا عليزاده –

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 22:11 توسط مرجان |


من صبورم اما . . . به خدا دست خودم نيست اگر می رنجم يا اگر شادی زيبای تو را به غم غربت چشمان خودم می بندم . من صبورم اما . . . چقدر با همه ی عاشقيم محزونم ! و به ياد همه ی خاطره های گل سرخ مثل يک شبنم افتاده ز غم مغمومم . من صبورم اما . . . بی دليل از قفس کهنه ی شب می ترسم بی دليل از همه ی تيرگی تلخ غروب و چراغی که تو را ، از شب متروک دلم دور کند. . . می ترسم . من صبورم اما . . . آه . . . اين بغض گران صبر نمی دانم چيست !

 

 

ميدونم براي پيدا کردن حسي که دست پسرکی بهم ميداد ، دستام هرزه شده...

 

 

اگه يه مرغ دريايی فقط رفتن رو می شناسه

دليلش بی وفايی نيست

 سکوتش پر ز احساسه...

 

چطور می خوای منو فراموش کنی؟

چطور می خوای شمع خاطره ها رو خاموش کنی؟

برو ديگه نمی خوام تموم شی

توی چشمام مثل يه نقطه کور شی...

بسه غصه،بسه  گريه زاری،بسه اين همه شب و روز بی قراری

نمی خوام تو رو...!

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 19:3 توسط مرجان |


همون روز اول پيش خود گفتم ....

ديگرش هرگز نخواهم ديد ؟؟؟

 

روز دوم باز مي گفتم ؛ لينک با اندوه و با ترديد

 

روز سوم هم گذشت اما

 

بر سر پيمان خود بودم

 

ظلمت زندان مرا مي کشت

 

باز زندانبان خود بودم

 

آن من ديوانه عاصي

 

در درونم هايهو مي کرد

 

مشت بر ديوارها مي کوفت

 

روزني را جستجو مي کرد

 

در درونم راه مي پيمود

 

همچو روحي در شبستاني

 

بر درونم سايه مي افکند

 

همچو ابري بر بياباني

 

 

مي شنيدم نيمه شب در خواب

 

هايهاي گريه هايش را

 

در صدايم گوش مي کردم

 

درد سيال صدايش را

 

شرمگين مي خواندمش بر خويش

 

از چه رو بيهوده گرياني

 

در ميان گريه مي ناليد

 

دوستش دارم نمي داني؟

 

بانگ او آن بانگ لرزان بود

 

کز جهاني دور برمي خاست

 

ليک در من تا که مي پيچيد

 

مرده اي از گور برمي خاست

 

 

مي نشستم خسته در بستر

 

خيره در چشمان روياها

 

زورق انديشه ام آرام

 

مي گذشت از مرز دنياها

 

 

روزها رفتند و من ديگر

 

خود نمي دانم کدامينم

 

آن من سرسخت مغرورم

 

يا من مغلوب ديرينم؟

 

بگذرم گر از سر پيمان

 

مي کشد اين غم دگربارم

 

مي نشينم شايد او آيد

 

عاقبت روزي بديدارم

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 22:53 توسط مرجان |


از فراسوی زمان دردی با منست. دردی کهنه و زخم باز کرده و سالها نمک خورده ی دوستان! امروز من در آينه نگريستم و دختری از تبار وحشت را خود به چشم خويش ديدم که چگونه دردهايش را با دردهای ديگری التيام می بخشد...

بارها با خود می انديشم که چرا هيچ گاه دروغ هايت را بر صورتت برنگرداندم؟چرا سکوتم تنها جواب آن همه فريادی شده که در سينه ام حبسند؟ من در ميان شادی داشتن اسباب بازی های کودکانه ام به خلقتی می انديشم که تو در آن هيچ جايی نداری.آه آری! اعتراف صادقانه ايست که تو جايی ميان سرنوشت دستانم گم گشتی.يه جايی در ميان گذشته ها و شايد آينده ی دورمان از خاطرم برفتی و نامت_نمی دانم زيبا يا خير_ از روی تمام کاغذهای خونی ام پاک گشت. آه.من هيچ گاه تو را نداشتم.نه ديروز.نه ديروزها.نه امروزو نه فرداها!

با يه شکلات شروع شد

من يه شکلات گذاشتم توی دستش

اونم يه شکلات گذاشت توی دستم

من بچه بودم اونم بچه بود

سرمو بالا کردم،سرشو بالا کرد

ديد که منو می شناسه.خنديدم

گفت دوستيم؟ گفتم دوست دوست

گفت تا کجا؟ گفتم دوستی که تا نداره

گفت تا مرگ؟ خنديدم و گفتم:منکه گفتم تا نداره

گفت باشه،تا پس از مرگ

گفتم:نه نه نه نه! تا نداره...

گفت قبول.تا اونجا که همه دوباره زنده می شن.يعنی زندگی پس از مرگ

بازم با هم دوستيم؟تا بهشت،تا جهنم تا هرجا که باشه منو تو با هم دوستيم؟

خنديدم و گفتم تو براش تا هرجا که دلت می خواد يه تا بذار.اصلا يه تا بکش از سر اين دنيا تا سر اون دنيا اما من اصلا براش تا نمی ذارم

نگام کرد. نگاش کردم.

باور نمی کرد.می دونستم اون می خواست حتما دوستی ما يه تا داشته باشه

دوستی بدون تا رو نمی فهميد...

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 22:49 توسط مرجان |


اگه سبزم،اگه جنگل،اگه ماهی،اگه دريا

اگه اسمم همه جا هست،روی لبها،تو کتابها

اگه رودم،رود گنگم،مثل مريم اگه پاک

اگه نوری به صليبم اگه گنجی زير خاک

واسه تو،قد يه برگم...پيش تو راضی به مرگم

اگه پاکم مثل معبد اگه عاشق مثل هندو

مثل بندر واسه قايق،واسه قايق مثل پارو

اگه عکس چهل ستونم،اگه شهری بی حصار

واسه آرش تير آخر،واسه جاده يه سوار

واسه تو،قد يه برگم...پيش تو راضی به مرگم

اگه قيمتی ترين سنگ زمينم،توی تابستون دستای تو برفم

اگه حرفای قشنگ هر کتابم،برای اسم تو چند تا دونه حرفم(ن.و.ی.د)

اگه سيلم،پيش تو،قد يه قطره

اگه کوهم،پيش تو قد يه سوزن

اگه تنپوش بلند هر در ختم،پيش تو اندازه ی دگمه ی پيرهن

واسه تو،قد يه برگم...پيش تو راضی به مرگم

اگه تلخی مثل نفرين،اگه تندی مثل رگبار

اگه زخمی،زخم کهنه...بغض يک در روبه ديوار

اگه جام شکرانی،تو عزيزی مثل آب

اگه ترسی اگه وحشت،مثل مردن توی خواب

واسه تو،قد يه برگم...پيش تو راضی به مرگم!

محبتت گلی ست که در خاک وجودم کاشتم و چقدر براش زحمت کشيدم تا رشد کرد و شد يه گل خوشگل که

 

بوی خوشش تموم وجودم رو معطر کرده بود. شده بودم يه گلدون مقدس برای عشقی که هديه ی خدا بود.خيلی

 

وقتا،خيلی آدمها خواستن اين گل رو از ريشه بکنن حتی خود من هم! و شايد تو نيز! اما اين گل هميشه پا

 

برجاست. ريشه اش اينقدر بر خاک وجودم نفوذ کرده که فکر نکنم حالا حالا ها بريده بشه!

 

گفتم چون گله بالاخره پژمرده می شه،گفتم بهش دل نبندم.گفتم تا وقتی بهارم اين گل هم همينجور قشنگه وقتی

 

خزون شم ديگه قشنگ نمی مونه! گفتم دلش برای ديگرونه.تا پروانه ای بياد دلشو می ده دست اون... خيلی

 

گفتم پيش خودم! وقتی زمستون شد ديدم می لرزه.ديدم همينجوری داره جلوی چشمام آب می شه.پيش خودم

 

گفتم ديدی گفته بودم؟ اما وقتی بهمن تموم شد.وقتی اسفند هم رفت.وقتی دوباره بهار شدم،ديدم با اينکه خيلی

 

مريض شده،خيلی نازک شده،با اينکه چند تا از گلبرگای خوشگلش پرپر شده اما هنوزم از وجودم رخت نبسته.

 

هنوزم همون عشق خاموش خودمه اگرچه اينقدر توی سرما لرزيده که حتی از سرمای دستام هم می ترسه!می لرزه!

 

دلم می خواست بهش بگم عزيزکم اين سرمای دستام از بی مهری نيست.به خاطر اينکه هميشه فشارم پايينه.واسه

 

اينکه وقتی تو رو رنجور می بينم سردم می شه. آره...من يه گلی دارم که بر وجودم پيچيده و عمرش بی نهايته! يه

 

محبت ناب ناب که به هيچ چيزی فروخته نمی شه!

 

حالا می خوام بگم گل گلدونم، اگه خاکم بده،اگه نمی تونم خوب آب بهت برسونم،اگه در مورد زود قضاوت می

 

کنم،اگه به همه کس و همه چيز حسودی می کنم،اگه فقط تو رو می خوام منو ببخش. تو هميشه توی گلدونکم

 

جا داری...تا هميشه...

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 17:41 توسط مرجان |


يه پنجره با يه قفس..يه حنجره بی هم نفس

سهم من از بودن تو،يه خاطره است همين و بس!

تو اين مثلث غريب،ستاره ها رو خط زدم

دارم به آخر می رسم

از اون ور شب اومدم...

يه شب که مثل مرثيه،خيمه زده رو باورم

می خوام توی اين سکوت تلخ،صداتو از ياد ببرم

بذار که کوله بارمو رو شونه ی شب بذارم

بايد که از اينجا برم،فرصت موندن ندارم

داغ ترانه تو نگام

شوق رسيدن تو تنم

تو حجم اين قفس،منتظر پر زدنم

من از تبار غربتم،از آرزوهای محال

قصه ی ما تموم شده با يه علامت سؤال؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در جمعه سوم آذر 1385ساعت 17:28 توسط مرجان |