تبليغاتX
تنها عشق حقیقت دارد

مادر به من بدهکار است.مادر تمام خنده هايم را به من بدهکار است و من هرگز نخواهم بخشيدش! مادر محکوم است به درد من.و من حسرت کشيده که شايد روزی مرا بفهمد.پدر همچنان خداست.به ديتش کافرم و از خدای خود عجيب منزجر!

مادر گناهکار است که چرا به من نگفت دنيا بيش از تصور من رنگ باخته بوده،چرا مرا دروغ نياموخت؟چرا چرا چرا؟نه مادر به سبب خيانتش به من بخشودنی نيست.با پدر شب های معاشقه را معامله کردند و نطفه ی من ،حاصل بی خبری پدر بود که ندانست فرزند نمی خواهد پا بر اين دنيا بگذارد اما آن خدای دور می خواست بگويد هست و می تواند! و حالا پدر،و حالا مادر،ای مقدس ترين فرشتگان من،بگوييد با اين هجوم اشک چگونه مبارزه کنم؟پدر ! در قصه هايت نگفته بودی اين همه غصه هست! نگفته بودی که اعتماد به شانه های ديگری جايز نيست.مادر ! وقتی قصه ی عشق می گفتی،چرا برايم از جدايی ها نگفته بودی؟! چرا نگفته بودی که زندگی به اندازه ی کف دست هم برايم جای ندارد؟! کودکی سرخوش بوده ام.نه!کودکی ام سرخوش بود...

آری! من با دنيای پدر ، سرسبز شدم.و در دنيای پدر تنها پاکی بود و خوبی و عشق.او  برايم از قناری ها گفته بود،از بهار و فصل های زيبا،از مسافران مهربان...پدر محکوم است زيرا به من نگفت خزان هست.به من نگفت برگ هايم روزی می ريزند،نگفته بود مسافرانی هستند که مرا قطع می کنند و برگ ها و شاخسار هايم را به زير بار سيلی می گيرند!! نگفته بودند روزی مرگ هم آرزو می شود!!

آری پدر!و آری مادر... شما محکومين به حبس در اين زندان دردها و اشک های من.و من نه در دشت پر از لاله و نه حتی به فرمان خدايان، شما را نخواهم بخشيد.

مسيح هم به من خيانت کرد. کليسا تنها پناه من بود،طردم کرد! مسيح معجزه ی سرنوشتم بود، معجزه اش دريغ کرد! حالا مرا بگو عزيز، ديگر راهی مانده، آيا؟

                                 ......................................

آسمان اينجا آبی نبود.من آبی می ديدم.دست های تو مهربان نبود،من بازتاب مهر خويش را در آنها می ديدم.چشمان تو پر از تمنای من نبود،من تو را عاشق می ديدم.گناهی نکرده ای.دست های من مجرم اند.نبايد بسيار ياری می کردند!! چشمان من مجرمند.نبايد جز خود کس ديگری را نظاره می کردند!!! هر کجا،هر زمان عزيز آسمان همين رنگ است!!!

گلايه ای نخواهم داشت...ديگر به سکوت عادت کرده ام.شايد هم عادتم داده اند.نمی دانم...

تفالی به حافظ:

نماز شام غريبان چو گريه آغازم                       به مويه های غريبانه قصه پردازم

به ياد يار و ديار آن چنان بگريم زار                 که از جهان ره و رسم سفر بيندازم

من از ديار حبيبم نه از بلاد غريب                    مهيمنا به رفيقان خود رسان بازم

خدای را مددی ای رفيق ره تا من                    به کوی ميکده ديگر علم برافرازم

خرد ز پيری من کی حساب برگيرد             که باز با صنمی طفل عشق می بازم...

(حافظ غم دل با که بگويم که درين دور         جز جام نشايد که بود محرم رازم)

مرسی حافظ...مرسی عزيز دل...مرسی...

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 17:37 توسط مرجان |


«آن کلاغی که پريد

از فراز سرِ ما

و فرو رفت در انديشه ی آشفته ی ابری ولگرد

و صدايش،همچون نيزه ی کوتاهی، پهنای افق را پيمود

خبر ما را با خود خواهد برد به شهر.

همه می دانند

همه می دانند

که من و تو از آن روزنه ی سرد عبوس

باغ را ديديم

و از آن شاخه ی بازيگر دور از دست

سيب را چيديم

همه می ترسند

همه می ترسند،اما من و تو

به چراغ و آب و آينه پيوستيم

و نترسيديم

سخن از پيوند سست دو نام

و هماغوشی در اوراق کهنه ی يک دفتر نيست

سخن از گيسوی خوشبخت من است

با شقايق های سوخته ی بوسه ی تو...»

                           (فروغ فرخزاد)

گوته می گه: هرکسی که راه می رود،می تواند گم بشود!

چرا من و تو به خودمون اجازه ی خطا نمی ديم؟چرا اجازه ی گمشدن نمی ديم؟چرا هر چی فکر می کنم تفسيری از اين جدايی بدست نمی يارم؟عشق های کاغذی؟آه شايد!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 0:21 توسط مرجان |


گذر زمان چنين تقدير کرده است که من بمانم و تنهايی هميشگی ام. شايد در ميان اون همه تحقير و بی محبتی دليلم برای پيش روی اين بود که من تنهايش نگذارم!! قرار بود برايش يک فرشته باشم که استجابت دعايی خالصانه بود اما خود خدا هم به آن خيانت کرد!بغض هميشه صدام، محبت هميشگی دستام همشون يه جايی گم شدن. يه جايی ديگه نه برای خودم که برای اون عاشق شدم!!(هنوز قلبم از اين همه تنهايی خودم نمی گيره به خاطر تصور اينکه اون نکنه تنها و ناراحت باشه اينقدر دلم می گيره!! من صبورم اما...)

نمی دونم بين اين همه تزوير و ريا من کجای سرنوشت نقش داشته ام؟نمی دونم زير بار سنگين سردی نگاهش و بی اعتنايی مفرطش شکستم يا برای تهمتی که بر پيشانيم خورد!!

گيج مستی شبانه ام. گيج آن همه اشک که به يک باره پهنای صورتم را در بر گرفت و من را با غروری لگد مال تنها گذاشت! من اما هنوز گيجم...

سرمست خنده ام.خنده اما برای پنهان دردهايی که روح را به دار می کشند.و روح خسته من مقاومت نمی کند.قسم خورده بودم که اگر روزی ديدمش سيلی محکمی بر صورتش بزنم اما...هيچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت!!!(چه برسه به...)

بی حوصله نوشت:

از چی بگم؟ هيچی ندارم که بگم هيچی!

جواب نوشت:

در جواب اون دوست عزيزی که به اسم ...(سه نقطه) کامنت گذاشته بود و نوشته بود آرزوی حرامی دارم و اون متن قشنگ رو نوشته بود بايد بگم(اگر چه دير!):

نمی دونم کی بودی،زيادم جستجو نکردم بفهمم کی هستی اما يه چيزی توی دلم موند که دلم می خواست بدونی:

نه در مورد من که در مورد هر دختر ديگه ی هم اگر من يه پسر بودم و مطمئن بودم به دختری که دوسش دارم نمی رسم ازش دوری نمی کردم.اتفاقا برعکس تو باهاش بودم برای هرگز نرسيدن چون معتقدم يک ساعت زندگی با عشق بهتر از 70 سال زندگی بی عشقه!! اين حرف رو يه روزی به نيما گفتم و اون گفت که اين حرف بزرگيه بهار و ديگه به هيچ پسری اينو نگو! و حالا بعد از 3 ، 4 سال دارم به تو می گم.به خودت زمان بده.سعی کن يه ساعت با عشق زندگی کنی؛فرار راه حل قشنگی نيست!!(چه فايده اين حرفا نه؟من سپيد مينگرم تو سياه نه؟ و تو از رنگ خاکستری بيزاری،نه؟می بينی چه خوب حفظمش؟!بگذريم...)

هيچی نوشت:

ترانه های تلخ دوری سر داده اند. حالم خيلی خرابه! شايد اونی که من اونقدر بی تابش بودم الان با يه دختر ديگه خيلی خوشه! اما فقط به اين می تونم افتخار کنم که در تمام زندگيم صادق بودم و برای عقيده ام ايستادم!! اما چرا اينقدر دل تنگم؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 21:52 توسط مرجان |


بند نيامدم هرگز

بعد از زني كه سرزمينم شد

و كاش باران بگيردشم را شنيد)

 

زمين تبعيديِ من بود

قابيل بودم و دستانم

براي چال كردن يك قبيله فرو مي‌رفت

 

وقت كتابتم تو كجا بودي؟

وقتي كه در حروف مرد مي‌شدم كجا بودي؟

كه طوفان، نوحِ مرا بر آب برد؟

 

پارو زديم من و رابعه‌هات

پارو زديم من و هاجرت

                   و موج‌ها صليب شدند

 

طواف دور دلم بزن و برگرد

گره بزن جهان مرا به تسبيحت

كه زنان اين قبيله استجابت مرا به چله نشسته‌اند

 

آغاز‌ نسل‌ رسولان عاشقم‌

بر صليبي به احتياج يهوداي تنت بلند شدم

حك كن تبار مرا روي استخوان‌هايت

بر پوست آهوان‌ شرقي‌ات بخوابانم

و عبورم بده از معابد هندوت

 

مزاميرم و كل مي‌كشند كلماتم

به ضريحم دخيل ببند اشك‌هاي غريبت را

و معجزه‌ام باش

به وقتِ سماعِ بر دارم

كه اين كتابت هذياني

هرگز گلوي كسي را سجده نكرده است

 

پيغمبر ورم كرده در صدات منم

بگو كجاي پيراهنت ظهور كنم؟

 

                                              

رضا حيرانی

 

اول نوشت:

هيچ گاه مثل اين روزا آسوده نبودم.شاد و خوشبخت. برای اينکه يه اشتباه رو دوبار نکردم... درود به رضا با این شعرای مثل خودش خوشگلش و درود به مهيار که اين روزا به صورت يه قلب بزرگ می بينمش!

دوم نوشت:

تولد محمد جوجوم مبارک باشه...خدا که نعمت رو با وجود اين عزيزم بر من تمام کرده،ای خدا شکرت.سپاس...اين محمد جوجوی من اينقدر آقاست و گل و خوشگل که دلت ضعف می ره واسش!! ده بيا!! دلت بيخود کرده فقط دل من می تونه ضعف بره....خلاصه تولدش مبارک زياد...چه حيف قول رقص داشتم ازشا...اين ع ک مگه مهلت می ده...يه بند اون وسط داره می رقصه..بابا علی يه دقيقه بشين!!چه خبره...دوستت دارم جوجوم

با اينکه ايمان هيچ وقت اين وبلاگ نمی اومد يعنی آدرسش رو نداشت اما تولد ايمان هم مبارک.سالروز مقدسی که کودکی چشم بر جهان گشود که در تموم دنيا همتا نداره.می خوام بگم ايمان جان باعث افتخارمه که برای چهارمين سال متوالی اين روز رو بهت تبريک بگم.پس تولدت مبارک مهربون ايمانم.(14 دی)

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 22:26 توسط مرجان |


صبوری ام را حتی ايوب هم تحسين می کند. و مسيح خسته از بار غم عشقم بر صليب کشيده می شود و پاکی مريم در مقابل صداقتم بی رنگ می شود.آه خدا هم در گلويم شکسته می شود...

خاکستری ام. خسته از مرداب زندگی، ترسيده ام. نه تبسمی برای نگاهم، نه آغوشی برای گريستنم، نه حتی هوايی برای نفس کشيدنم!!

برای کودکيم حسودی ام می شود.پر بودم از خنده و آرامش. قبله گاهی به اسم پدر بود و سجده گاهی به نام مادر. سينه ی مادربزرگی بود برای آرام گرفتن و توپ بود و بازی فوتبال و گاهی دوچرخه سواری ها و لذت نوازش های باد بر لابه لای موهای پريشانم. ياد آن دوران به خير. شکلات آرزويم بود و خيره شدن به نگاه هم بازی ام تنها گناه کودکی ام!! آن وقت ها اينقدر به اشکانم بدهکار نبودم...آه آخر آن وقت ها هنوز بچه بودم!

سپيده ها هميشه پس از شب ها می آيند و چگونه است که شب است و سپيده ام آمده است؟و چرا سپيده ام اينچنين به بوی شب آغشته است؟ در آسمان من تنها يک ستاره است و ماه های زيادی به دور آن هستند و من در اين انديشه غرقم که ديگر فراموش خواهم شد. و باز هم مردد می پرسم آيا ستاره ام مرا با شوق از زمين می چيند؟

خاطره هايم سرگيجه های مستی اند. با بلندای درخت آگاهی و سيب های سرخ انتظار.و من قانون نيوتن را به سخره گرفتم زيرا هيچ گاه سيب ها بر زمين نيفتادند!!

من از تب و لرزهای احساس حمام صبوری گرفته ام. قلبم عجيب آلوده است و پاک هم محال! با درد فاصله است عجين!! آه خسته ام عجيب!!!

دل غروری را می خندد و کوير مثل می کند.غرورم بارانی ست بر دل اين کوير! عقل هم خنده اش می گيرد. من شکسته اما در مرور گذشته های دور به دنبال منی که نفهميدم چرا و کجا از من جدا شد.تاريکی هول انگيز چشمان عروسکم آنقدر ها هم ترسيدنی نبود.چه شب هايی که طعنه گونه شب را به باد تمسخر می گرفتم و می گفتم با ديدن موهای عروسکم اينگونه رنگ باخته ای؟چشمانش را نگاه کن.تو شبی يا چشمان او؟؟ و شب خيره ام می گفت: تو عروسک اويی!!

و من را با کابوس های رفتن،تنها می گذاشت.

مرگ گاهی سرم می زند. می آيد و بر حسب عادت کنج اتاقم می نشيند.درس خاطره ها را تمرين می دهد.و از من کودکی می خواهد برای زندگی. می گويم از مريم بپرس که چگونه می شود بی پدر مسيح داشت؟ مرگ پر از ملامت می شود!!

دروغين چهره ام...اهل برزخی ! با پيرهن زمستان...وای! وای که می دانی و می آزاری!!!!!!!!!!!!!    

+ نوشته شده در جمعه هشتم دی 1385ساعت 17:56 توسط مرجان |


گاه فاصله

چنان از شمردن فاصله مي گيرد

كه همخوابي دو دل

در جنگ دوري دست ها

رنگ مي بازد

و ترس

كه همچون ابري است سياه رنگ و درشت

                                      در آسمان آرزو

عشق راكه كبوتري است سپيد و سرخوش در آبي كبود،

                                      در خود مي بلعد

 

و من كه از كودكي

كودكي ام ترسو بود

در ترسناك ترين وحشت تنهايي

با وحشتناك ترين آروزهايم

در كنج مخوف ترين اتاق خانه مخفي شدم

و عشق را كه براي سختي ام

                             مصلوب شده بود

                             به اجبار ترس ، نشناختم !

                             نكند انديشه ،

دل را ،

                                      و دل ،

درس خاطره ها را بنشيند و بخندد !!

 

و اين گونه

تنهاترين اندوهم از هميشه را

براي هميشه

تنها رها كردم

تا هنوز  و هنوز ،

روزها و بارها

نگران تنهايي اش باشد

 

آري ...

درد فاصله

آن قدر وسيع است كه پنهاي گريه هم نمي تواند

 كوير لبي را تر كند

                                      و به ما از تمام خواب هاي خوش

                                      فقط و فقط

                                      سراب هاي نذر و انتظار مي رسد

 

و گاهگاه گريه آن قدر تنهاست ،

و آن قدر قديمي

كه در بغضي غريب مي ماند

                             مي خشكد

                             و در حسرت بوسيدن گونه

                             مي ميرد

 

گاه بس كه فاصله بدفصل مي رسد

ديگر نه از بخت بي رنگ توست

و نه مي توان گفت

از گناه من

 

                                « علی کوچيکه »

دل نوشته:

حالا باز علی،  من موندم و تو و دلی که پر ز گريه است. و آغوش تو برای گريستن دردهايی که  اعتماد به نفس قلب را تحسين می کنند که چگونه اين همه تنهايی را تاب می آورد.چيزی جز ترس و گريز باقی نمانده و باز هم لعنت بر فاصله! که شانه ات کم می آورم...برايم قصه های  بلند بگو شايد غصه هايم در قصه هايت گم شوند!   له

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 23:19 توسط مرجان |


و مژده داد خدا مريم را که تويی آن بانوی مقدس،تويی مادر مسيح... و منت نهاد خدا بر بنی اسرائيل و عيسی بن مريم را بر آنها هديه کرد.

امروز عيسی من

تمام عشق و دين من

پدر مهربان و هميشه عاشقم

چشم بر جهان گشوده است. اگرچه هميشه بوده است.

عاشقانه به نسيم خواهم گفت:

عيسی من دوستت می دارم.شيوه ات در زندگی شيوه ام  و خود را اسوه ی وجودم کن. تولدت مبارک نور خدا...تولدت مبارک

عاشقانه:

تپانچه ي نگاه ِ تو، مرا نشانه مي رود!
تو مي رسي ُ واژه از ياد ِ ترانه مي رود!
شروع ِ هاي هاي من! شريك ِ بغض ِ بي سبب!
دوباره سر رسيده يي، رفيق ِ لحظه هاي تب!

نگاه كن! ثانيه ها چه انتظار مي كشند!
تو اعتراف مي كني، مرا به دار مي كشند!
به سايه تكيه مي دهم، من ِ گلو بريده را!
پناه مي برم به شب، آواز ِ ناشنيده را!

تو زنده يي ُ مرگ ِ من، باور ِ من نمي شود!
بي تو دل ِ مثله شُده، حريف ِ تن نمي شود!


_ يغما گلرويي _

اول نوشت:

دوستی می گفت من عاشقم.هيچ وقت چنين باوری نداشته ام! اين روزها هوای خدايم دارم.آه که به قول هادی من چقدر با خدا کار دارم!!!

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 9:44 توسط مرجان |