در من،مني سرمي كشد...عصيان گر...آغشته به خون آبه هاي دختر هاي باكره اي كه در خود دگرديسي كرده اند... در من ، حسي زنده مي شود...دستي هيبت قديس بودنم را لمس مي كند...حسي زنده مي شود...
مني كه مخمور معاشقه هاست...از تهاجم زمان بر تنش زخم هاست...مرهمش شهوت هايي ست كه گاه و بيگاه شيطانش مي كند...آه باز هم آن حس خوب زنده مي شود...
در من،مني گريان است... بي قرار...بي اعتماد...سرد...در من ، ترس از دوست داشتن وجود دارد...در من ، خدا هم كافر مي شود...در من ، خدا هم بد مي شود...در من، عشق هم هوس مي شود...
دروغ نگفته ام بارها اگر خودم را روسپي نام نهادم...اگر چه اين افتخار هيچ وقت نصيبم نگشت... اما من هم فاحشه بوده ام. من هم همجنسانم را بوسيده ام چنانكه هيچ مردي، هيچ زني را نبوسيده است!...
چه كسي آنقدر شجاع است كه ... چه كسي هم آغوشم خواهد شد؟؟؟
مهم نوشت:
علي ... امروز و ديروز و صدها ديروز قبل فرياد من تو بودي... امروز خيلي بي قراري ت رو كردم... خيلي بي قرار... دلتنگتم...به پيشم بيا...باش...با تو بودن خوب است...
فرشته نوشت:
مرجان:فرشته؟
فرشته:درستو بخون به جاي حرف كشيدن از من!
مرجان:چشم!! هوووووووم....خب خسته شدم!
فرشته:مريض شدي!مي فهمي اينقدر خواب يعني چي؟ يعني افسردگي ديوونه!!
مرجان:مي دونم اما تنها راه براي فرار كردن از... فرشته؟تو كه مي دوني چرا به من خرده مي گيري؟
تو كه مي دوني چرا؟؟؟
فرشته: نگرانتم دختر...به خودت بيا...بسه!!حتي اگه راهش.... برو...احمقانست اما انجامش بده اما بذار خيالت رو راهت كنم...اين راهي كه تو داري مي ري،آخرش تركستانه...حالا خود داني!!
مرجان: مي دونم...دوستت دارم فرشته جونم...چقدر آرامشي...چقدر...
فرشته:ن...! اين راهشه...
مرجان:اون نا امنه...من نمي تونم...
فرشته:مسكنه روحته...خودتم خوب مي دوني
مرجان:ولش كن...ترجيح مي دم درسم رو بخونم...
فرشته مي خندد...
من مي ترسم...
ستاره ي سهيل بود. يك بار آمد و آتش زد و رفت...
نحيف بود. رفته بود زير پتو و مي لرزيد . تب و لرزش عجيب تموم نشدني بود. بعد از اون همه كابوس هاي متوالي از خواب هم مي ترسيد. درست مثل بچگي هاش حتي مي ترسيد چشماشو باز كنه...فقط زير لب زمزمه مي كرد: خدايا از شر شيطان رانده شده به تو پناه مي برم....خدايا..خدايا...
و انگار خدا گفتن ها هر بار بي اعتماد تر از قبل مي شد.هرچند كه بيشتر از خدا كمك مي خواست ته دلش خالي مي شد كه نكنه خدا كمكش نكنه...اون وقت چيكار كنه؟؟ اون وقت...؟ باز اون رعشه ي لعنتي اومد سراغش...از وحشت چشماشو بيشتر بهم فشار داد...
يادمه روزهايي كه هنوز از بهشت تبعيد نشده بودم ، هر بار كه كابوس مي ديدم يه آغوش امن داشتم كه بهش پناه ببرم و با تكيه به سينه هاش مطمئن شم كه پشتم هيچ وقت هيچ وقت خالي نمي شه...
نمي دونم اين مدت چي به روز دل عاشقم اومده، همون دلي كه به عشقش و به معشوقش افتخار مي كرد و هميشه شاكر خدا بود، همون دلي كه جلوي همه مي ايستاد و مي گفت عشقش حقيقت داره، مي گفت قانون نمي گيره،بي محابا عشق مي ورزه...نمي دونم چش شده كه ديگه رنگي نيست و شده يه عادت...بي رنگ...بي اعتماد... خسته...نه نه نه!خسته نه! من خسته نمي شم...
چرا هميشه وقتي دست نيافتني هستيم عزيزيم؟؟؟ چرا چرا چرا چرا؟؟؟
چقدر زود دير مي شود... چقدر زود پير شدم...چقدر زود...
اما امروز خوشحالم...چرا؟ چونكه درسته خودم تنهام اما روز عاشقاست و الان خيلي از عاشقاي دنيا باهمن و شاد و بهم كادو مي دن. خوشحالم به خاطر اونا...انگاري خودمم عاشقم اين روزا...
ولنتاين مبارك عزيزانم...ولنتاين مبارك
اول نوشت:
ام ام تي عزيز خوشحال مي شم برام ميلش كني...مرسي از لطف تو مهربون...مرسي
شيشه ها شكسته اند.آسمانم امشب عجيب بي ستاره است.من از كليشه هاي يك دنياي پست،من از لجنزار يك مرداب پيرم. خنده هايم تمسخر همه ي قانون هايست كه گريبان گيرم كرده اند...
فال قهوه ام سياه...كابوس هاي هميشگي عذاب...خسته،بريده،مسكوت...
پدر برفت...
كليسا خالي ست...صليب به دوش...دروغ گفته اند كه مسيح بار گناهانمان را به دوش كشيد...اگر چنين بود به من بگو چرا كمرم از اين سنگيني گناه شكسته است؟شايد هم مسيح دومم!!
از گذرگاه تنگ احساس عبور كرده ام.نه ديگر تفسير عشق نيستم! اوج شهوتم...عطش آرامش دارم...
چرا ساكتين؟ چرا ديگر برايم از خدا و صبر و آرامش نمي گين؟؟چرا بغض كرده اين؟؟ چيه؟خسته شدين؟شما هم سر از اين حكمتاش در نمي آرين؟؟آره!! راست مي گين...اينقدر صداهاي خودم بلنده كه ديگه صداي هيچ كس رو نمي شنوم..آره!آره!اصلا هرچي شما مي گين...فقط ولم كنين...ولم كنين..بذارين به درد خودم بميرم...نمي خوااااااااااااااااااااام....نمي خوام آدم متفاوتي باشم...نمي خوام مقدس باشم...نمي خواااام...نمي خوام...نمي خوام...فرشته،فرشته به جون خودم،به جون خودم بريدم...يه آغوش!يه آغوش بي تكذيب...
چرا شيرين؟؟چرا بايد خودم باشم و خودم؟چرا بايد از ميون اين همه آدم من و تو باشيم كه...؟چرا آخه؟شيرينكم ،شيرين مادر،شيرين...
شيشه ها ترك بر داشته اند...كلاغ ها پيام آوران من اند... نه اميدي ست به آينده و نه نيمه جاني ست براي خاطرات گذشته...
من مي شكنم... روزي مي شكنم... روزي...اگر در ميان اين جمعيت كثيف،آلوده نشده باشم...مي شكنم...يا تو را و يا خود را...
اسيرم...در چنگال زشت زمانه اي اسيرم... آزادم كنيد...مرا آزاد كنيد...مگر آزاده اي تواند...آزاده؟؟نمي بينم...من اسيرم...اسير...
حق با تو بود ! مگر چقدر می شد از یک صدا ، رویا ساخت ؟! چقدر می شد با دوری ساخت ؟ چقدر می شد با نوشتن شعرهایی بی معنی، عاشقی کرد ؟
حق با تو بود که از های هایم ، قاه قاه بخندی. گناه من نبود اگر هر شب ماه، صورتم را می شست.
حق با تو بود که گناهم را باور نکنی ! حق با تو بود که دل مهربانت را پس بگیری.
حق دارم که همیشه منتظر باشم . نه به امیدی که دستهایت را بگیریم ... نه ! فقط برای لحظه ای عبورت، به جای پایت خیره می مانم .
بی هدف به خواب هایم که پر بود از تو وفادار می مانم. نمی دام چرا امروز که برایت "بدترین" شدم ، به انتظار نگاهت حتی گریه هم نمی کنم . مبادا اشک ها برای دیدن آمدنت دیوار شوند !
حق داشتم که از حس تو بشکنم ، آن گاه که احساست را بر سرم کوفتی و ندانستی آن که می شکند ، منم ! ... حق دارم که هنوز مهربانت را آرزو می کنم . حق با توست که آرزوهایم را محال می کنی. کاش می دانستی آخرین ساعات اشک و لبخند من ، در تنهایی غریبی تلف میشود و غریبانه مسکوت !
روزهای مسخره ایست ! تو تقاص یک عاشقانه دوستت دارم گفتن را پس می دهی و من یک دوست داشتن بچگانه ... در این دوئل لعنتی ، یکی می میرد ، ... یکی می بازد !
ديگر نه انگيزه اي براي رفتن است و نه بهانه اي براي ماندن... من اسير همين خاكم. اسير يه دنياي غريب و پر از سوال...سرنوشتم به اين سادگي ها نيست و من هم نمي دانم...به قول دكتر اصفهاني از كجا بايد شروع كرد قصه ي عشق رو دوباره؟؟؟...تو راست مي گفتي عزيزكم. من قوي هستم.قوي براي نهراسيدن...نه!من از پا نمي افتم.شايد گلايه كنم زمان رو و شايد حتي اين گلايه ها به بهاي اشكانم باشند اما من،مرجان،بهار،همون آرزوي هميشگي ام.همون خيال زيبا...ميدوني قشنگم؟يه روزي يه دوستي گفت كه عشق من و تو عادت شده و بايد تكليف خودمون رو مشخص كنيم...من بعد از اين روزهايي كه سنگيني اش شانه هايم را كبود كردند به اين نتيجه رسيدم كه بايد بري.براي هميشه گلم...و من عاشق ترين خواهم بود.و به قولم به فرنوش مي ايستم.
خدانگهدار گذشته...خدانگهدار غريبه
بوي خون مي دهد اينجا...بوي خيانت...بوي دروغ... باز هم هشدارم مي دهد فرشته...از خيانت... برايم از سادگي ام مي گويد و از دل خوش باورم كه احمقانه دل بستم به صداقت گاه و بيگاهت...نه! بوي دروغ مي دهي. بوي خيانت... گولم مي زني...نمي خواهم دستت دستم بگيرد!! نمي خواهم بغض عجيب صدام رو براي تو خالي كنم.بغضم ترسش مي گيرد.آواها هشدار مي دهند عزيزكم...دروغ...دروغ..دروغ...چقدر بوي خون خوبه دلبركم...چقدر بوش خوبه!!!(خائن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! دروغگو!!)![]()
تا حالا تيک تاک روحمو شنيدی؟يا صدای قلب روح خودتو چی؟
برای سکوت هم خسته ام...همين!
منتخبي از نامه هاي مريم حيدرزاده:
عصري كه عشق را با الف مي نويسند بهتر از اين نمي شود.به فرض مثال كه ديدار داغ را تازه مي كند اما اگر آن ديدار هميشه ي ارغواني بعدها وقتي باشد كه داغي نباشد چه؟...از حق نگذريم چه زود بروم هاي سوالي جايشان را به مي روم هاي امري دادند!
راستي چرا بابا آب داد؟مگر هميشه روزهاي هفت و هشت سالگي و بچگي هر چه مي خواستيم نمي رفتيم سراغ مادر؟در املاهاي كلاس هفت سالگي سفر را يادمان ندادند شايد مي دانستند بعضي وازه ها مثل درد،كشيدنيست نه نوشتني!و تو اولين كسي بودي كه يعد از سالها عبور از ياد نگرفتن اين لغت به من فهماندي كه سفر چه وازه ي پرغصه و پر قصه ايست.
مهم نيست اولين سوالم اين بود چرا هميشه يك دليل براي آمدن داريم و هزار بهانه براي نيامدن،يك دليل از آنِ تقديرهاست و صدها بهانه براي تاخير.
كل صندوقچه ي كهكشان راه شيري را كه بگردي فكر مي كني يك عكس از دريا پيدا كني؟معلومست كه نه،آنوقت آدم هاي عصر ما كسي را كه عمري در كنارشان بوده به بهانه ي هيچ به امان سرنوشت مي سپارند و مي روند پي زندگيشان.نه عزيزم...
مي دانم اين ها توجيه به تاخير انداختن ديدار نيست نگو گذشته ها گذشته نه اينكه ما گذشت كنيم تا بگذرند،وگرنه امروز همان فردائيست كه ديروز در انتظارش بوديم.ديروز هم به اين زودي ها گذشته نمي شود.ببخش قرار بود من و تو لااقل براي خودمان مثل همه نباشيم اما من شدم زودتر از آن وقت كه بايد مي شدم من هم به تو از آن حرفهايي زدم كه همه مي زنند حتي رنگ جمله هايم عوض نشد طعمش را نمي دانم.
دبيرستان كه شروع شد حس كردم حضور آن مردي كه كلاس اولدر مشقهاي من و كتاب فارسي ام آمده بود(آن مرد در زير باران آمد) در انشاهايم پر رنگ شد و از او نوشتم.گاهي در دفتر خاطرات خودم...گرچه تا نمي گفتم شايد كمتر كسي باور مي كرد رابطه اي ميان شيطنت ظاهري چشمانم با غصه ي حقيقي قلبم باشد.
زندگي رسم خوشايندي نيست.زندگي اجبارست،لاجرم بايد زيست...
قرار نبود اگر كسي خيالش از وفاداري ديگري راحت شد،گنجشكهاي بي پناه حس او را با تير كامن عادت نشانه بگيرد.
قرار نبود كسي سختش باشد بگويد دوستت دارم.
قرار نبود كسي به هواي دل ديگري بماند.قرار بود هركس به هواي شكستن دل خودش بماند.
قرار نبود بين عشق وقفه بيفتد.
قرار نبود عاشقي يك قرن در ميان،پشت تبرك چند خاطره مخمل گذشته تكرار شودو
قرار نبود كسي دير كند،تاخير كندو
قرار نبود عشق كسي ديگري را سير كند.
قرار نبود ماشين زمان طفل بي گناه دامان دو عاشق معصوم را زير كند.
قرار نبود انتخابمان بين آسمان فردا و ترديد زمين گير كند.
...(از اين به بعد نقطه چين مي گذارم.يكي براي رسيدن و دو تا براي نرسيدن،آخر اگر رسيدن باشد يكي شدنست و نرسيدن يعني آن دو تا هنوز دورند تا رسيدن)
نمي دانم چرا كسي كه با احساسش دست نخورده ترين شيشه هاي دور دست روياهاي دلم را لرزاند مرا به جرم برتري احساس بر عقل متهم مي كند و نمي دانم چرا كسي كه خودش در پاسخ نامه اي كه تمام ملاك زيبايي زندگيم شد،حسادتش را براي رسيدن بهترين بهانه مي دانست حالا عاقلانه از حسادت ناشي از عشق من ايراد مي گيرد و نمي دانم چرا همه چيز اولش خوب است.
عصر صداقت محض، عصر درخشش حقيقت آن چنان كه مي شد زمستان همه ي مردم دنيا را با آن گرم كرد،عصر عشق،عصر گفتن دلم خيلي برات تنگ شده بود،عصر شب هاي ببينم چه كسي زودتر مي گويد دوستت دارم،عصر افتخار به شدت عشق،عصر نابودي غرور،عصر اگر امروز حرفي زدم كه تو...و پاسخ اين چه حرفيست مگر مي شود...عصر با هيچ كس حرف نزن،عصر استدلالهايي كه كوچكترين منطقي آنها را توجيه نمي كند،عصر كحومت عشق،عصر لذت بخش ترين اختلاف دنيا بر سر آنكه چه كسي بيشتر ديگري را دوست دارد،عصر شرطبندي هاي عاشقانه بر سر عكس هايي كه دادن و ندادنشان كلي ذوق و شوق داشت،عصر تو بيشتر دوسم داري يا من و لذت بي پاسخ ماندنش كه به يك دنيا مي ارزيد.
خطر تحليل رفتن مهربانيست،كم كم دارد ريشه ي ناارام عاشقيمان را تهديد مي كند.
خوب مي دانم به روزگار نمي شود خرده گرفت اما به عاشق چرا،گيريم كه روزگار توانايي دور نگه داشتن مارا داشته باشد تكليف دلهايمان كه دست او نيست.نگذار تسليم معادله ي دل و ديده شويم،نگذار براي گفتن دوستت دارم امروز كه نشد باشد براي فردا را بياوريم،نگذار غرور را بهانه كنيم.عشق دارد زير سايه ي بي اعتنايي من و تو بزرگ مي شود.بگذار آن قدر عاشق شويم كه تشخيص اينكه چه كسي عاشق تر است براي خودمان مشكل باشد چه رسد به ديگران،البته به شرط آنكه هنوز همان كسي باسي كه پاسخ نامه ي بي جوابم را با عشق مي داد.يك بار ديگر مي نويسم مواظب آن چيزهايي كه اگر بشكنند جبرانشان كار من و تو نيست،باش...
نوشته ها:
نمي دونم بايد چه حالي مي شدم وقتي احساس هام رو از زبان اين دختر مي شنيدم.فكر نكن رسم رفتار كردن با پسرا رو بلد نيستم.نه!خوبم بلدم.خوب بلدم چه جوري يه پسرو عاشق خودم كنم و هر روز تشنه تر از روز قبل نگهش دارم. ديگه بعد از اين همه مدت ياد گرفتم اما اگر هيچ وقت براي تو مغرور نشدم،اگه هيچ وقت عشقم رو ازت دريغ نكردم چون اعتقاد داشتم آن كسي كه ماندنيست رو نياز به سفارش براي موندن نيست.نياز نيست كه رفتاراي جور واجور داشته باشي و خودت نباشي تا اينكه پسره نفهمه عاشقي و تركت نكنه.با خودم مي گفتم اگه اينجوري تركم مي كنه بذار بكنه.بذار الان بره اما من عشقم رو توي سينه ام حبس نكنم كه سينه ي من دلبركم،طاقت اين همه عشق رو نداره.امروز توي مدرسه خيلي بهم ريخته بود.شايد از اين بازيه سرنوشت خسته شده بودم.به اين افتخار مي كردم كه ديگه هركي ندونه خدا شاهده كه چقدر عاشقت بودم و هستم.حتي اگه گاهي بهت چيزي گفتم كه تو رو رنجونده خدا خودش مي دونه كه چطور قلبم از فكر ناراحتيت فشرده مي شد.كه من توي عاشق بودن براي تو چيزي كم نذاشتم!! اما مريم راست گفت كه اگر فاصله بينمون افتاد و دست روزگار بود،تقدير نبود.خواست تو بود.مي تونستي نذاري.اما...
نمي خوام ننويسم.اتفاقا دلم مي خواد بگم. اينقدر بگم كه از گفتن خسته بشم.مردم از دست سكوت.امروز به دل بزرگت حسوديم شد.به اينكه چي مي شد منم مثل تو دلتنگ نمي شدم؟بي تابي نمي كردم؟منم مثل تو راحت مي گفتم خداحافظ و مي رفتم پي دلخوشي ديگري...نه اگر عشق تو گسستني بود توي اون 11 ماه صد باره مي گسستم.اما باز هم مي بيني كه اينجام.و بازم براي تو مي نويسم.خودت خوب مي دوني كه اگه تو وجود نداشتي مرجان ديگه نه مي نوشت و نه اينترنت مي اومد.به خودم و گذشته هام حسوديم مي شه.به اينكه چرا قدر ندونستم كه حداقل تا يه حدي مي تونم باهات حرف بزنم...اما اين روزها سعي مي كنم درس بخونم.سعي مي كنم بگم مهم نيستي،همه ي خاطرات تلخمونو يادم بيارم تا از ذهنم بري بيرون..اصلا فرض كن كه از ذهنم رفتي بيرون،چه جوري از دلم بري؟؟راست گفت مريم.من و تو قرار بود مثل بقيه نباشيم.قرار بود هميشه برات وقت داشته باشم،قرار بود هميشه عاشق هم بمونيم،هميشه حتي اگه عصباني هم بوديم بهم بگيم كه دوستت دارم،قرارمون نبود عشقمون فراموش شه و بشيم عادت،قرار نبود تو و من نسبت بهم بي تفاوت شيم...
نمي دونم چرا وقتي عصباني بودي و نمي خواستي باهام حرف بزني،با اينكه من خيلي بهم برخورده بود اما دلم مي خواست بازم پيشت باشم.دلم مي خواست سرم داد بزني و من گوش كنم.دوست داشتم بگي توي دلت چه خبره حتي اگه با قهر و داد و بيداد همراهه...اما نگفتي...يادت مياد بهم مي گفتي پسرا به عشقشون نمي گن دوستت داريم چون مي ترسن دختره تركشون كنه؟اما تو مي گي...حالا به من بگو قشنگم،چي شد كه ديگه خيلي وقته بهم هيچي نمي گي؟؟؟ تو هم شدي مثل بقيه يا ديگه دوسم نداري؟؟؟
مدام اين توي ذهنم تكرار مي شه: كي به دادم مي رسي؟پس كي؟
من خواب ديده ام...من ظهور منجی را خواب ديده ام.و به بيداری خود شک برده ام ...
وعده ام داده اند هم آغوشی آسمانی را و من در ترديد زمستان و بهار سردرگمم...اسيرم کرده اند اين لحظه های آفتابی و اما يخ های من با هيچ گرمای عاطفه ای باز نخواهند شد.که من از دير باز بی عاطفه بوده ام!!
و سرنوشت جايی ميان آغوش و بوسه فاصله گذاشت و منجی از پيراهن من ظهور خواهد کرد...اما من همچنان باکره خواهم ماند!
قديس بوده ام.زيباترين روسپی هم! گاها ابری هم!! اين روزها اما بی گمان ستاره ام.ستاره ای راه خود گم کرده که در کهکشان تاريک خود بی نشانه ام!
من خواب ديده ام.ريزش گلبرگ های لطيف دروغ های تو را خواب ديدم و باور کردم!! من تو را با تمام قامت خاکی ات خواب ديده ام... و چشمانت را قاب گرفتم و قسم خوردم که منجی ظهور خواهد کرد...به بيداری خود مشکوکم...و به واژه ی تو عجيب آميخته!!
اين روزها،بعد از حقيقت هايی که هديه ی فرشتگانند، بيگانه با غمم. دستانم شفابخشی درد ها دارند.دستت نخواهم گرفت. چشمانم زندگی دوباره می بخشند.نگاهم دريغ می دارم از وجودت.آغوشم عمری جاودانه می دهد،در آغوشت نخواهم گرفت و نخواهم بوسيدت!! که بوسه ام هجوم حقيقتی ست برای نيما بودنت!! آخر وجود من همان وعده ی ديرين خدا بود که ناديده ماند.مسيح بودم و خدای عشق که بر صليبم کشيدند.حلاج بوده ام و دارم زده اند...
در من نطفه بسته است سپيده...و نردبان خانه هم چنان کوتاه است.اگر کمی بلند تر بود، تا خدا می رفتم و به او می گفتم: روحی جديد می خواهم!!
اول نوشت:
چقدر دلم برات تنگ شده...اگر کمی،فقط کمی مهربانتر بودی آن وقت....


