تبليغاتX
تنها عشق حقیقت دارد - غروب

حق با تو بود ! مگر چقدر می شد از یک صدا ، رویا ساخت ؟! چقدر می شد با دوری ساخت ؟ چقدر می شد با نوشتن شعرهایی بی معنی، عاشقی کرد ؟

حق با تو بود که از های هایم ، قاه قاه بخندی. گناه من نبود اگر هر شب ماه، صورتم را می شست.

حق با تو بود که گناهم را باور نکنی ! حق با تو بود که دل مهربانت را پس بگیری.

 

حق دارم که همیشه منتظر باشم . نه به امیدی که دستهایت را بگیریم ... نه ! فقط برای لحظه ای عبورت، به جای پایت خیره می مانم .

بی هدف به خواب هایم که پر بود از تو وفادار می مانم. نمی دام چرا امروز که برایت "بدترین" شدم ، به انتظار نگاهت حتی گریه هم نمی کنم . مبادا اشک ها برای دیدن آمدنت دیوار شوند !

 

حق داشتم که از حس تو بشکنم ، آن گاه که احساست را بر سرم کوفتی و ندانستی آن که می شکند ، منم ! ... حق دارم که هنوز مهربانت را آرزو می کنم . حق با توست که آرزوهایم را محال می کنی. کاش می دانستی آخرین ساعات اشک و لبخند من ، در تنهایی غریبی تلف میشود و غریبانه مسکوت !

روزهای مسخره ایست ! تو تقاص یک عاشقانه دوستت دارم گفتن را پس می دهی و من یک دوست داشتن بچگانه ... در این دوئل لعنتی ، یکی می میرد ، ... یکی می بازد !

 

ديگر نه انگيزه اي براي رفتن است و نه بهانه اي براي ماندن... من اسير همين خاكم. اسير يه دنياي غريب و پر از سوال...سرنوشتم به اين سادگي ها نيست و من هم نمي دانم...به قول دكتر اصفهاني از كجا بايد شروع كرد قصه ي عشق رو دوباره؟؟؟...تو راست مي گفتي عزيزكم. من قوي هستم.قوي براي نهراسيدن...نه!من از پا نمي افتم.شايد گلايه كنم زمان رو و شايد حتي اين گلايه ها به بهاي اشكانم باشند اما من،مرجان،بهار،همون آرزوي هميشگي ام.همون خيال زيبا...ميدوني قشنگم؟يه روزي يه دوستي گفت كه عشق من و تو عادت شده و بايد تكليف خودمون رو مشخص كنيم...من بعد از اين روزهايي كه سنگيني اش شانه هايم را كبود كردند به اين نتيجه رسيدم كه بايد بري.براي هميشه گلم...و من عاشق ترين خواهم بود.و به قولم به فرنوش مي ايستم.

خدانگهدار گذشته...خدانگهدار غريبه

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 17:25 توسط مرجان |