شيشه ها شكسته اند.آسمانم امشب عجيب بي ستاره است.من از كليشه هاي يك دنياي پست،من از لجنزار يك مرداب پيرم. خنده هايم تمسخر همه ي قانون هايست كه گريبان گيرم كرده اند...
فال قهوه ام سياه...كابوس هاي هميشگي عذاب...خسته،بريده،مسكوت...
پدر برفت...
كليسا خالي ست...صليب به دوش...دروغ گفته اند كه مسيح بار گناهانمان را به دوش كشيد...اگر چنين بود به من بگو چرا كمرم از اين سنگيني گناه شكسته است؟شايد هم مسيح دومم!!
از گذرگاه تنگ احساس عبور كرده ام.نه ديگر تفسير عشق نيستم! اوج شهوتم...عطش آرامش دارم...
چرا ساكتين؟ چرا ديگر برايم از خدا و صبر و آرامش نمي گين؟؟چرا بغض كرده اين؟؟ چيه؟خسته شدين؟شما هم سر از اين حكمتاش در نمي آرين؟؟آره!! راست مي گين...اينقدر صداهاي خودم بلنده كه ديگه صداي هيچ كس رو نمي شنوم..آره!آره!اصلا هرچي شما مي گين...فقط ولم كنين...ولم كنين..بذارين به درد خودم بميرم...نمي خوااااااااااااااااااااام....نمي خوام آدم متفاوتي باشم...نمي خوام مقدس باشم...نمي خواااام...نمي خوام...نمي خوام...فرشته،فرشته به جون خودم،به جون خودم بريدم...يه آغوش!يه آغوش بي تكذيب...
چرا شيرين؟؟چرا بايد خودم باشم و خودم؟چرا بايد از ميون اين همه آدم من و تو باشيم كه...؟چرا آخه؟شيرينكم ،شيرين مادر،شيرين...
شيشه ها ترك بر داشته اند...كلاغ ها پيام آوران من اند... نه اميدي ست به آينده و نه نيمه جاني ست براي خاطرات گذشته...
من مي شكنم... روزي مي شكنم... روزي...اگر در ميان اين جمعيت كثيف،آلوده نشده باشم...مي شكنم...يا تو را و يا خود را...
اسيرم...در چنگال زشت زمانه اي اسيرم... آزادم كنيد...مرا آزاد كنيد...مگر آزاده اي تواند...آزاده؟؟نمي بينم...من اسيرم...اسير...


