تبليغاتX
تنها عشق حقیقت دارد -

ستاره ي سهيل بود. يك بار آمد و آتش زد و رفت...

نحيف بود. رفته بود زير پتو و مي لرزيد . تب و لرزش عجيب تموم نشدني بود. بعد از اون همه كابوس هاي متوالي از خواب هم مي ترسيد. درست مثل بچگي هاش حتي مي ترسيد چشماشو باز كنه...فقط زير لب زمزمه مي كرد: خدايا از شر شيطان رانده شده به تو پناه مي برم....خدايا..خدايا...

و انگار خدا گفتن ها هر بار بي اعتماد تر از قبل مي شد.هرچند كه بيشتر از خدا كمك مي خواست ته دلش خالي مي شد كه نكنه خدا كمكش نكنه...اون وقت چيكار كنه؟؟ اون وقت...؟ باز اون رعشه ي لعنتي اومد سراغش...از وحشت چشماشو بيشتر بهم فشار داد...

يادمه روزهايي كه هنوز از بهشت تبعيد نشده بودم ، هر بار كه كابوس مي ديدم يه آغوش امن داشتم كه بهش پناه ببرم و با تكيه به سينه هاش مطمئن شم كه پشتم هيچ وقت هيچ وقت خالي نمي شه...

نمي دونم اين مدت چي به روز دل عاشقم اومده، همون دلي كه به عشقش و به معشوقش افتخار مي كرد و هميشه شاكر خدا بود، همون دلي كه جلوي همه مي ايستاد و مي گفت عشقش حقيقت داره، مي گفت قانون نمي گيره،بي محابا عشق مي ورزه...نمي دونم چش شده كه ديگه رنگي نيست و شده يه عادت...بي رنگ...بي اعتماد... خسته...نه نه نه!خسته نه! من خسته نمي شم...

چرا هميشه وقتي دست نيافتني هستيم عزيزيم؟؟؟ چرا چرا چرا چرا؟؟؟

چقدر زود دير مي شود... چقدر زود پير شدم...چقدر زود...

اما امروز خوشحالم...چرا؟ چونكه درسته خودم تنهام اما روز عاشقاست و الان خيلي از عاشقاي دنيا باهمن و شاد و بهم كادو مي دن. خوشحالم به خاطر اونا...انگاري خودمم عاشقم اين روزا...

ولنتاين مبارك عزيزانم...ولنتاين مبارك

اول نوشت:

ام ام تي عزيز خوشحال مي شم برام ميلش كني...مرسي از لطف تو مهربون...مرسي

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 21:16 توسط مرجان |