تبليغاتX
تنها عشق حقیقت دارد - آیه های شیطانی

در من،مني سرمي كشد...عصيان گر...آغشته به خون آبه هاي دختر هاي باكره اي كه در خود دگرديسي كرده اند... در من ، حسي زنده مي شود...دستي هيبت قديس بودنم را لمس مي كند...حسي زنده مي شود...

مني كه مخمور معاشقه هاست...از تهاجم زمان بر تنش زخم هاست...مرهمش شهوت هايي ست كه گاه و بيگاه شيطانش مي كند...آه باز هم آن حس خوب زنده مي شود...

در من،مني گريان است... بي قرار...بي اعتماد...سرد...در من ، ترس از دوست داشتن وجود دارد...در من ، خدا هم كافر مي شود...در من ، خدا هم بد مي شود...در من، عشق هم هوس مي شود...

دروغ نگفته ام بارها اگر خودم را روسپي نام نهادم...اگر چه اين افتخار هيچ وقت نصيبم نگشت... اما من هم فاحشه بوده ام. من هم همجنسانم را بوسيده ام چنانكه هيچ مردي، هيچ زني را نبوسيده است!...

چه كسي آنقدر شجاع است كه ... چه كسي هم آغوشم خواهد شد؟؟؟

مهم نوشت:

علي ... امروز و ديروز و صدها ديروز قبل فرياد من تو بودي... امروز خيلي بي قراري ت رو كردم... خيلي بي قرار... دلتنگتم...به پيشم بيا...باش...با تو بودن خوب است...

فرشته نوشت:

 

مرجان:فرشته؟

فرشته:درستو بخون به جاي حرف كشيدن از من!

مرجان:چشم!! هوووووووم....خب خسته شدم!

فرشته:مريض شدي!مي فهمي اينقدر خواب يعني چي؟ يعني افسردگي ديوونه!!

مرجان:مي دونم اما تنها راه براي فرار كردن از... فرشته؟تو كه مي دوني چرا به من خرده مي گيري؟

تو  كه مي دوني چرا؟؟؟

فرشته: نگرانتم دختر...به خودت بيا...بسه!!حتي اگه راهش.... برو...احمقانست اما انجامش بده اما بذار خيالت رو راهت كنم...اين راهي كه تو داري مي ري،آخرش تركستانه...حالا خود داني!!

مرجان: مي دونم...دوستت دارم فرشته جونم...چقدر آرامشي...چقدر...

فرشته:ن...! اين راهشه...

مرجان:اون نا امنه...من نمي تونم...

فرشته:مسكنه روحته...خودتم خوب مي دوني

مرجان:ولش كن...ترجيح مي دم درسم رو بخونم...

فرشته مي خندد...

من مي ترسم...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 15:57 توسط مرجان |