نمي دانم چرا به ابتذال كشيده شده ام...به يك خاموشي،به يك زوال عجيب...چيزي مرا از درون و بيرون مي مكد و من نمي دانم...
نه دلم مي خواد از مرگ بگم و نه از ستاره ها و يه عالمه قشنگي كه چشام نمي بينتشون...خسته هم نيستم.ناراحتم نيستم...اما خوشحالم نيستم...به دنبال تاوان از گذشته ام هم نيستم...حتي نمي خوام بدونم چرا؟؟؟ حتي نمي خوام بگم حق من بود يا نبود!!
مرا نديدي
- ديگر مرا نخواهي ديد
كه پشت پنجره سرشار ازسياهي شب
كه پشت پنجره آواز ديگري جاري ست
ميان خلوت خاموشي شب دشمن
بخوان به زمزمه آواز
سكوت را بشكن
چرا فراموشي؟
چگونه خاموشي؟
به گوش خويش مگر بشنويم اين آواز
كه عاشقان قديمي دوباره مي خوانند
مرا به نام
ترا به نام
كه نام
نام من و توست
عشق، آواز است
مرا به نام بخوان
-اين سكوت را بشكن
چرا؟
- كه زمزمه
_از آيه هاي اعجاز است
دريغ و درد كه شرمنده ايم،
شرمنده
كه هست فرصت آواز و
نيست خواننده
«« حميد مصدق »»


