تبليغاتX
تنها عشق حقیقت دارد - علي الحساب زندگيم را بگير

مي روي اما نه آنقدر زود كه چيزي از زندگي برايم مانده باشد

نه آنقدر تند كه چادرت را ميان اين همه مدرك جرم گم كني

و نه آنقدر دير كه......هي هي هي كوتاه بيا مرد.

مي روي اما

روزي پيشاني ام آنقدر بلند مي شود مثل ساحل

كه مي تواني رويش قدم بزني،و كف پاهات كه رد مي گذارند

در اين مساحت مطلوب.

بردار،چادرت را مي گويم و برقص با «ودكا»

تا پشت پا بخوري و روي كاناپه بيفتي توي بغلم.

"نمي دونم تو صدام چي ديد كه آهسته شكست

تو چشام حيره شدو اشكاش و پاك كردو نشست"

بردار،چادرت را مي گويم و بگذار در تو حل شوم،اما عشق

توي رخت خواب اتفاق نمي افتد.

عشق آلزايمر است،فلج مي كند،چيزي مثل قطع نخاع

مثل اينكه يخ خالي كرده باشند توي تن لخت جهان.

عشق مغزت را آنقدر كوچك مي كند كه مدام حماقت از بيخ گوشت رد مي شود.

مي روي اما،نه قبل از آنكه من را توي دره انداخته باشي

مي روي اما،پاي رفتن شوخي نيست،عفوني مي شود،فلج،

چيزي مثل قطع نخاع

مثل اينكه استخوان هايت را توي شومينه ريخته باشند.

ميروي اما،نه آنقدر زود كه چيزي از زندگي برايم مانده باشد

و نه قبل از آنكه من به ته دره رسيده باشم.

لطفا موسيقي

"نيمه گم شده من دلم و به صخره بسته

زانوام دارن مي لرزن پاي رفتنم شكسته"

بردار،چادرت را مي گويم

و برقص با «ودكا»...

فردين نظري(همان كه دست فروش شد كنار خيابون خانه يمان و همه چيز تنها براي اين شعر رخ داد)

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 14:33 توسط مرجان |