گويا گذشته ها
هرگز نمي گذرد
همواره با من اند
اين تازه لحظه ها
تکرار هاي غريبانه ي من اند
گويي گذشته ها
هر لحظه تازه مي شوند و هرگز عبور ، نه !
وقتي که خاطرات تو از خاطرم ،
ميل سفر نديد
...
افسون چشم تو
سجاده ي مرا به آشوب مي کشيد
آشوب چشم تو
تکرار مي شود
در روزگار من
آری ... گذشته ها
قصد گذر ز خاطرِ خستم نمي کنند !
در انتظارهای مکرر شکسته ام
از انتظار هیچی احساس مرده ات ،
می میرد اشتیاق نفس ،
می میرد آروز
با آروزی رقص لبم بر وجود تو
احساس خستگی ز تنم پر نمی زند
آزرده می شوم از شوق این هوس !
حسی برای فراموش کردنت ،
یاری نمی کند
حال و هوای ابری دل ، دل نمی برد
از نامه های بی جواب نوشتن
از بغض ساکتِ سنگینِ سرِ بهِ زیر
...
با این که قصه های من و غصه های تو
پایان خوش ندید
هر روز من به "خواهش تکرار" می شود!
ديگر براي ادامه خيلي دير است...
« علي كوچيكه »
پ.ن:
يك روزي عاشق اين وبلاگ بودم.عاشق گذشته ها...
پسورد اينجا رو گم كردم...
به مدد يار يافتم...
اما تلاش براي زنده كردن گذشته فقط دست و پا زدن در باتلاق است...
ديگر جوان نخواهم شد!
حالا آمدم تا بگويم:
گذشته اينجا تلاقي توست با آينده.تو را مي برم.روحم شكسته!تو در من مردي!با همه ي آدم هايت،با تمام يادگارهايت جز زخم روح چيزي نشدي! مرا ببخش اما اينجا بايد بسته بماند!...
پ.ن:
براي تو علي كوچيكه ي من
كه هميشه بريدن از سويت و از درگاهت نتوانستم!كاش مي شد برات بگم چقدر روزهام تهي شده از خيلي چيزا.و كاش مي شد بهت بگم چقدر عزيزي و چقدر...هميشه در قلبم خواهي ماند.براي بي معرفتي ها و نيمه راهي ها منو ببخش همسفر.بدرود يا تا جهنم و يا تا بهشت!


